24 ژوئن 2011

ناصرخان و بیت عنکبوت

از فروشگاه کوچکی نزدیک خانه خرید میکنم که دو هفته ایست روی دیوارش صفحه بزرگ تمام رنگی یک روزنامه ورزشی را چسبانده که به مرگ ناصر حجازی اختصاص دارد، شامل عکس بزرگ متوفی در ژستی شیک به اضافه‌ی تتیر درشتی که او را اسطوره‌ی زندگی می‌خواند و تاکید می‌کند که همیشه در قلب مردم می‌ماند. از زمان مرگ حجازی واکنش‌هایی پرسروصدا درباره‌ی او آغاز شد. مراسم ختمش حاشیه‌ی سیاسی به پا کرد، در فیس‌بوک گروه‌های زیادی صرفاً برای بزرگداشت یادش تشکیل شدند و خیلی‌ها هم مثل همیشه عکس پروفایلشان را کردند عکس او. برنامه‌های سیاسی ماهواره‌ای مثل «پارازیت» هم بخشی جداگانه را برای بزرگداشت او اختصاص دادند. به غیر از استدلال‌های درشت قیصروار که او را یک مرد واقعی می‌دانست در دوره‌ای که مردونگی دیگه از میون مردم رفته، عملاً دلایل دقیقی برای بزرگ بودنش از طرف هیچ‌کدام از علاقه‌مندان و سینه‌چاکان ارائه نشد.

برای من که چندان اخبار فوتبال را دقیق و با جزئیات دنبال نمی‌کنم و هر از گاهی از نتایج و وضعیت‌ها باخبر می‌شوم ناصر حجازی تقریباً هیچ ویژگی بزرگی نداشت. در زمان خودش دروازه‌بان درجه یکی بود ولی غیر از آن هیچ. دوران مربیگری منقطع و به شدت پرفراز و نشیبی داشت، مردی حاشیه‌ساز بود که زمانی نقد می‌شد که بی‌حساب بچه‌ی خودش را که بازیکن فوق‌العاده بدی‌ست در تیم استقلال بازی می‌دهد و خودش هم هر وقت که مربی نیست یکی از همان پست‌های بی‌معنای اداری در باشگاه‌های فوتبال را می‌گیرد تا نانش درآید. گاهی خبرساز می‌شد که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدا کند و گاهی هم مثل باقی چهره‌های معروف عالم فوتبال در ایران صرفاً به واسطه‌ی آن که لیچاری بار کسی کرده یا لیچار کسی را جواب داده می‌رفت روی صفحه‌ی اول «خبر ورزشی» و «گل» و «نود» و باقی نشریات فوتبالی. حداکثر ویژگی برجسته‌اش شاید این بود که چندان بددهن نبود و خیلی هم بی‌سواد به نظر نمی‌رسید.

بعد از مرگش از او تجلیل شد برای آن که برخلاف خیلی‌های دیگر (این «خیلی‌ها» را باید با تاکید فراوان و درشت کردن چشم خواند؛ چون گویندگان می‌خواهند آن‌ها که قرار است بشنوند حساب دستشان بیاید) اهل دار و دسته بازی نبود و برای خودش بازار و نوچه جمع نکرد. این هم حرف پرتی‌ست. کسی که هنگام حیات و ممات از سوی دوستداران «ناصر خان» خطاب می‌شد و مشورت با او برای نقل و انتقال بسیاری از بازیکنان امری حیاتی بود و گاه با وجود کسب نتایج افتضاح قراردادش به عنوان مربی تجدید می‌شد اتفاقاً همه چیزش گویای مهارت در خان و خان بازیست. او هم فرق زیادی با «خیلی‌ها»ی مورد اشاره نداشت.

مورد جذاب ناصر حجازی که یکی از ده‌ها است، بیانگر نکته‌ای ظریف در رفتار سیاسی عامه‌ی ماست. برای بسیاری کسانی که سر مرگ او اشک ریختند و عکسش را به دیوار زدند او انسانی بزرگ بود به این دلیل که «جلوی اونا وایساد». ضمیر سوم شخص جمعی که در این جمله وجود دارد عملاً مرجعش از گوینده تا گوینده فرق می‌کند. هر کس با تلقی شخصی خود که از هویت صاحبان سیاست و ریاست دارد این ضمیر را به مرجع دلخواه وصل می‌کند. مرگ ناصر حجازی نمونه‌ای شد از رفتار همیشگی ایرانی: نفرت از صاحبان قدرت. شرایط افتضاح سیاسی و اقتصادی در زمان حال هم شد مزید بر علت. در این نمونه تنها مدرکی دال بر اینکه فرد متوفی واقعاً جلوی کسی ایستاد دو سه کلمه صحبتی بود که در آخرین حضورش در برنامه‌ی نود کرد و طی آن هم صرفاً گفت که فوتبال سیاسی شده و وضع خراب است. کسی که خودش مربی و عضو دستگاه یکی از دو تیم فوتبال بزرگ دولتی در ایران بوده و نانش در گرو خشوع در برابر ساختار سیاسی بود حداکثر چهار کلمه انتقاد پادرهوا کرد و آن‌هم زمانی که پرونده‌ی حیاتش زیر دست عزراییل در حال ورق خوردن بود و چیزی برای از دست دادن نداشت.

جمله‌ایست معروف از وودی آلن که می‌گوید دوست دارد در آپارتمان شخصی‌اش زنده باشد تا در دل مردم. طالبان ساده‌لوح مرام و خوشنامی به این جمله ایراد می‌گیرند که درست است زندگی در دل مردم استعاریست ولی حداقل مزیتش در آن است که آن کسی که به دل مردم راه پیدا کرد جایگاهش جاودانیست، حالا اگر هم جاودانی نباشد حداقل با کمی تخفیف خیلی خیلی طولانی مدت خواهد بود. اما هر چه بیشتر فکر کنیم خواهیم دید که آن جایگاهی که به سادگی به دلیل واکنش افراطی و احساسی جمعی کثیر کسب شود و فرد صاحب جایگاه عملاً چنته‌اش بسیار خالی‌تر از آن باشد که جایی ابدی برای خوشنامی رزرو کرده باشد، قاعدتاً نباید چندان آش دهن سوزی باشد. آنچه برپایه‌ی چنین بنیانی ساخته شود به قول قرآن کمثل البیت العنکبوت خواهد بود.

جامعه‌ای ملتهب و در حال درد مثل غریقی است که به هر چیز چنگ می‌زند. آدم‌هایی که هر ثانیه‌ از زندگیشان لحظه‌هایی تراژیک است بالطبع به دنبال دوایی برای تسکین دل مصیبت‌دیده‌ی خود هستند و هر کس که بارقه‌ای از امید (ولو امیدی اخته شده که بوی پلاسید‌گی می‌دهد) عرضه کند قهرمانی خواهد شد که عکسش روی دیوار مغازه‌ها می‌رود و در مراسم ختمش شعارهای سیاسی داده می‌شود. اما اگر درد دائمی‌تر از این حرف‌ها باشد و مسکّن جوابش نباشد آرام آرام همان اسطوره‌ای که در دلها تا ابد باقیست و در رثایش اشعار سوزناک روانه شده‌اند هم از یاد خواهد رفت.

اگر هر هفته سری به آن مغازه بزنم به گمانم آزمایش خوبی خواهد بود که ببینم کی پوستر رنگی خان اسطوره‌ای از دیوار برداشته می‌شود.

Advertisements
19 ژوئن 2011

اکراه فی الدین

کتابی منتشر کرده بودند سفارشی برای هفتم تیر، سجایای شهید بهشتی را به سبک روایات بزرگان نوشته بود. آنی که برایم جالب بود ماجرایی بود درباره‌ی زمانی که خودش و خانواده‌اش در اروپا بودند. به دختر خودش که بچه مدرسه‌ای بود گفته بود که هیچ اجباری برای حجاب ندارد. بیاید و خودش بحث کند ببیند حجاب داشتن بهتر است یا نداشتن و بعد به هر نتیجه‌ای که رسید همان کار را بکند. دختر هم آمده و با پدر بحث کرده و خودش قانع شده که بهتر است با حجاب به مدرسه برود. یک فیگور بسیار زیبا که هم فال است و هم تماشا: در دین اجباری نیست. بیا بحث کنیم. اصلاً از ما معقول‌تر مادر دهر نزاییده.

پدری که خودش دنیا دیده و کتاب خوانده و تمام استدلال‌ها و پاسخ‌های جدلی و تمام فوت وفن‌های مباحثه و پیچاندن حریف را بلد است دختر ده دوازده ساله‌ را آورده و می‌گوید اجبار نداری، استدلال می‌توانی بکنی. دختر بیچاره هم نمی‌تواند بگوید کدام استدلال؟ تو اول بیا و تمام فنونی که خودت بلدی برای جمع کردن بحث را به من یاد بده، روش‌های استدلال کردن را به من بفهمان، آن‌وقت بگو بیا به آغوش مباحثه و لا اکراه فی الدین. در این ادا، در این بازی به غایت رندانه درد سنگینی خوابیده است. این همان چیزیست که تمام سالهای مدرسه را در غلطیدن در آن گذراندیم.

تمام طول دبیرستان باید با معلم‌های تعلیمات دینی کلنجار می‌رفتم سر این که برهانی که برای وجود خدا می‌آوری چرند محض است، سر این که کل دلایلت برای فلسفه‌ی حجاب یکی دو حدیث است به انضمام چند جمله قصار از ویل‌دورانت و هیچکاک و اینشتین در باب این که هر چیزی پوشیده‌ترش بهتر است، سر این که اگر اسلام مدعی است برای کوچکترین امور روزمره هم احکام دارد این حُسن نیست که بخواهد با افتخار بیانش کند. و در تمام طول این سالها یک چیز را اصلاً متوجه نمی‌شدم: آن کسی که در مقام حریف مباحثه قرار گرفته بود کسی بود که قاعدتاً باید معلم مباحثه می‌شد. من قرار نبود با او بحث کنم تا قانع شوم که می‌توان از طریق مشاهده‌ی گل و درخت و بیابان در مسیری منطقی به خدا رسید. او قرار بود به من یاد بدهد که چگونه از ابزارهایم استفاده کنم تا طرف را قانع کنم ولی آنچه یاد می‌داد این بود که چگونه در جدل کم بیاورم و به‌بن‌بست رسیدن در استدلال را با توجیه شدن یکی فرض کنم.

زمان زیادی می‌گذرد و هنوز معتقدم بزرگترین ظلمی که در دوران مدرسه شد همین ریایی بود که ما را با صدای خوشش خواباند. از یک طرف دست‌ها از کمر نمی‌افتادند و چپ و راست داستان و حکایت می‌شنیدیم درباب این که اسلام به تفکر تشویقتان کرده و یک ساعتش از هفتاد سال عبادت بهتر است و چه و چه، از سمت دیگر نه کسی تفکر یادمان داد نه همان نیمچه استدلال‌های نوجوانانه هم که هر از چند گاهی از سری می‌جوشید به جایی رسید. اگر زمانی سر پل صراط آن نقاشی را که تمام احادیث مربوط به فکر کردن را روی در و دیوار مدرسه کشید ببینم، از حقش نخواهم گذشت.

1 ژوئن 2011

انشا: هاله، عزت و گلدانهایی که هیچ وقت پرتاب نمی‌کنیم

فیلم‌هایی زیادی را می‌بینیم که فردی تا چند لحظه‌ی پیش مثل همیشه‌اش بود. متمدن و آرام. اتفاقی می‌افتد و ماشه‌ای درون ذهنش می‌چکد. وحشی می‌شود، داد می‌زند: «دیگه به اینجام رسیده» و بعد ممکن است یک گلدان را بردارد و به سمت دیوار پرتاب کند یا فرد مقابلش را مشت‌ومال دهد یا خودش را از پنجره پرت کند. همیشه قاعدتاً باید همین باشد. دیگر به اینجایمان رسیده و حالا وقتش است آن کاری که هیچ وقت نمی‌کنیم را بکنیم. اما برای ما هیچ وقت نه گلدانی پرتاب می‌شود، نه هیچ.

یکی دیگر هم مُرد، در مراسم ختم پدرش، به دست سربازان گمنام. دادها و هوارها زده می‌شوند. همه شروع به روایت کردن واقعیت‌هایی می‌کنند که هم خودشان قبلاً می‌دانستند و هم می‌دانند که دیگران هم می‌دانستند. بله، آن‌ها قاتلند و باید مجازات شوند. باید دادگاهی عادلانه تشکیل شود. نباید خونی که پایمال شده فراموش شود. به همدیگر سایت‌های خبری را نشان می‌دهند که بیا و ببین چطور سانسور شده. روزنامه‌ها را برای هم می‌خوانند که ببین چطور واقعیت‌ها منحرف شده‌اند. این شبکه و آن شبکه هم کارشناس‌های همیشگی خود را می‌آورند تا همان تحلیل‌های همیشگی را بکنند و به بینندگان خود با استدلال و منطق بفهمانند که چقدر بدبختند و چرا اینقدر بدبختند و این وسط هیچکس حوصله ندارد بپرسد که آیا این کابوسی است که تازه در آن خوابیده‌ایم یا شروع کثیف صبح فرداست که هنوز بوی شب قبل را با خود می‌کشد؟

کاریکاتوریست‌ها به بهانه‌ی این مورد هم مثل دفعات قبل تصویرهای دردناک ولی طنزآلود می‌کشند و همه در فضای مجازی بین هم رد و بدلشان می‌کنند، درست مثل دوران مدرسه که همه‌ی هنرمان این بود که از زیر میز بی‌آن‌که معلم ببیند، کاغذی را که رویش شکل خود معلم را کشیده بودیم و فحشی بچه‌گانه هم کنارش نوشته بودیم برسانیم به دست کناری تا او هم برساند و برسد به انتهای کلاس. ناگهان بیش از نصف آن‌هایی که می‌شناسی عکس پروفایل فیس‌بوک خود را برای هشتادمین بار طی دو سه سال اخیر برای همراهی با خشم و تاسف جمعی تغییر می‌دهند و این بار عکس پدر و دختری را که هر دو گوشه‌ی آن نوار مشکی خورده می‌گذارند. نمی‌دانم همه‌جا و میان همه‌ی مردم همین‌طور است یا فقط ایرانی‌های ساکن فیس‌بوک هستند که آن‌قدر بیچارگی و درد نگاهشان را مستهلک کرده که جز برداشتن چهره‌‌ی خود و گذاشتن مایه‌ی داغ و یاد درد کار دیگری نمی‌کنند. انگار در مقابل داغ‌های روزمره دستمان آنقدر کوتاه است که از شدت شرم چهره‌ی خودمان برایمان قابل تحمل نیست. باید حذفش کنیم.

عادت کرده‌ایم خبرها را از منابع خبری نشنویم، از عکس جدید پروفایل دوستانمان بشنویم. عادت کرده‌ایم هر از چند روزی یکبار به همدیگر بگویم: «تو از کی شنیدی؟ یعنی واقعیت داره؟» عادت کرده‌ایم هر روز که از خواب بلند می‌شویم به ذهنمان بیاید که شاید، فقط شاید، امروز همان روزی باشد که لازم نباشد هر ثانیه‌اش به خود بگوییم: «دیگه به اینجام رسیده». عادت کرده‌ایم گلدانهایی را که باید به سمت دیوار پرتاب می‌کردیم و نکردیم بشماریم. شاید زمانی هم برسد که حتی حوصله‌ی شمردن گلدان‌ها را هم نداشته باشیم.

27 مه 2011

چکامه

دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را به گه بکشیم

25 مه 2011

ده فیلم محبوب من

این یک پروژه‌ی شخصی است. می ‌نویسم تا ده سال بعد خودم را با خودم مقایسه کنم.

زمانی بود، همین یکی دو سال پیش، که خیلی بیشتر از الان فیلم می‌دیدم. آدم شدم، زن گرفتم، سرم شلوغ شد. فرصت روزی چهار فیلم دیدن پرید. ولی حتی اگر تا همین امروز هم روزی چند فیلم می‌دیدم باز خیلی از معروف‌های سینما بود که ندیده می‌ماند و از آن‌جا که دنیای سینما منتظر ما نمی‌ماند و همین‌طور فیلم خوب ساخته می‌شود این احتمال هست که تا آخر عمر برایم خیلی از غلنبه‌های هنر هقتم ندیده بمانند. با همان بضاعتی که هست باید زندگی کرد.

برای خودم توضیح می‌دهم: این‌ها بهترین فیلمهایی که دیدم الزاماً نیستند. محبوب‌ترین‌ها هستند. فرق زیادی نیست. فقط فیلمهایی هست که از همه نظر قوی و خوش‌ترکیبند، فقط به هر دلیل، شاید اصلاً بی هیچ دلیلی، محبوب نیستند. «همشهری کین» را بنده هم چندبار دیدم. درباره‌اش هم یک عالم خواندم و می‌دانم که از بسیاری جهات خداست و واویلاست، ولی به دل من ننشسته. چه کنم؟

یک نکته که برای خودم جالب بوده این که اکثر این فیلم‌ها آمریکایی هستند و باز هم اکثرشان مال همین دهه‌ی قبل هستند.

ترتیب درست و درمانی ندارند:

بری لیندون (استنلی کوبریک) از این فیلمها دیگر این‌روزها کسی نمی‌سازد. حماسی به مفهوم دقیق کلمه. همه چیزش به جا و هر حرکتش دقیق. مثل شمشیرباز قدری که با چهار حرکت سریع نفله‌ات می‌کند و تازه چند دقیقه طول می‌کشد تا بفهمی تکه‌تکه شده‌ای. بهترین کار کل عمر جناب کوبریک.

همراهان خانه‌ای در چمنزار (رابرت آلتمن) شاعرانه‌ترین و شادترین فیلمی که می‌شود با سوژه‌ی «مرگ» ساخت. خیلی‌ها کارهای قدیمی آلتمن را بیشتر دوست دارند، به‌خصوص «نشویل» را. ولی این فیلم تمام خصایص نشویل را دارد، یک عمر تجربه‌ی زندگی را هم اضافه کرده رویش. آدم وقت دیدنش نمی‌داند اگر گریه کند زشت است یا نه.

مکالمه (فرانسیس فورد کاپولا) الزاماً از پدرخوانده‌ها قشنگ‌تر نیست اما دلنشین‌تر است. شامل بهترین بازی کل عمر «جین هاکمن» به اضافه‌ی ده جور ارجاع استعاری ریز و درشت به عالم سینما که بیشتر شبیه نوع خودزنی است. کاپولای پدرسوخته موقع ساخت این فیلم از توی گوش و دماغش نبوغ فوران می‌کرده.

آواز در باران (جین کلی) هر بار که می‌بینمش عیش کل دنیا را می‌کنم. کلاً زیاد توی خط موزیکال و کلی و آستر و رفقا نبوده‌ام و تنها موزیکالی که غیر از این فیلم دیدم و خوشم آمد «کاباره» بود که اصلاً جنسش با این توفیر داشت. خدا روح این آقای کلی را قرین رحمت کند که در عرض دو ساعت روح بنده را شاد می‌کند مثل چی.

اقتباس (اسپایک جونز) همچین شاهکاری هم نیست. فیلم خوبی است ولی بعید می‌دانم کسی که جدی توی خط سینما باشد آن را توی فهرست ده‌تایی خودش بگذارد. تنها چیزیش که برای من خیلی عزیز است این است که با شخصیت‌های اصلی داستان همذات‌پنداری می‌کنم در حد غصه. هم چارلی کافمن که خاک‌برسر به تمام معنا است، هم برادر دوقلویش که یک بوزینه‌ی پدرسوخته‌ است و هم آن دیوانه که نقشش را کریس کوپر بازی کرده. همان که هم مشنگ است هم نابغه.

پیرمردها را سرزمینی نیست (برادران کوئن) بهترین کار برادران کوئن. لحظه لحظه‌اش ناب. اگر کسی کوئن‌بین باشد نمی‌تواند پای این فیلم بنشیند و از شدت شوق دو دستی توی سر خودش نزند. ظرافتش فقط در تصاویر ناب و شوخیهای فوق‌العاده سیاهش نیست. فیلم اصلاً انگار روحش پاک است. آدم را یاد کثیفی خودش می‌اندازد.

مرد سوم (کارول رید) یک جور گوگولی است. با آن موسیقی احمقانه که سرخوش و ملنگ است و بعضی وقت‌ها ناگهان خشن و ترسناک می‌شود. اورسن ولزش با آن که آدم بده‌ی داستان قرار است باشد آنقدر بامزه است که آدم دلش می‌خواهد برود لپش را بگیرد. داستانش هم که کار جناب گراهام گرین است و به شخصه عاشق آن‌ سکانس هستم که به بهانه‌ی انجمن ادبی یک سری لیچار روانه‌ی جمیز جویس می‌کند. دلم خنک می‌شود.

نفوذی (مایکل مان) فیلم قبلی‌اش را معمولاً بیشتر دوست داشته‌اند. من این فیلم را ولی به مراتب به «مخمصه» (heat) ترجیح می‌دهم. شاید چون موسیقی و تصویرش برایم بکرتر است، شاید چون داستانش به مراتب ظریف‌تر است، شاید هم چون کلاً هیچ وقت از بازی رابرت دنیرو خوشم نیامده.

آشوب (آکیرا کوروساوا) همگی خبر…دار! این هم از آن دسته فیلم‌هاست که دیگر کسی نمی‌سازد. عین «بری لیندون». نه تنها همه‌چیزش به جاست و فوق‌العاده قدرتمند است (به این معنا که هر کس با آن کشتی بگیرد در ثانیه‌ی دوم ضربه فنی می‌شود)، بلکه گوش شیطان کر، داستانش از منبع اصلی هم جذاب‌تر است. آدم وقتی قصد کند از شکسپیر اقتباس ‌بکند باید خیلی جگر داشته باشد که بیاید و نمایشنامه‌ی آن مرحوم را یک پله جلو هم ببرد.

پیش از طلوع/ غروب (ریچارد لینکلیتر) دو تا فیلم هستند ولی ما یکی حسابشان می‌کنیم. اولی همه‌چیزش در عالم رویاست و دوم برای یک ساعت تمام جان خود را می‌کند که یک لحظه بتواند پایش را از زمین بلند کند و رویایی شود. با این حال انتهای اولی تراژیک است چون همه می‌دانبم که این دو نفر قرار نیست همدیگر را ببینند، ولی انتهای دومی آخر عشق است. قند در دل آب می‌کند. تا عاشق نشوی این چیزها را نمی‌فهمی.

24 مه 2011

شاید هر صبح

از: این حقیر

شاید هر صبح که برمی‌خیزیم
با دروغی کوچک،
پرده‌ها نیم‌تکانی بخورند
و شعاعی تیز از پنجره‌ها رد شود و
با صدایی نازک، خبر از کم شدن روزی دیگر بدهد.
و نفس‌ها
و صداها
همه از خویش بپرسند که شاید امشب
شاید امشب که بیاید، برود،
صبح بعدی به دروغی دیگر روشن خواهد شد؟

24 مه 2011

The World is Ugly

Gubbinal

By Wallace Stevens

That strange flower, the sun,
Is just what you say.
Have it your way.

The world is ugly,
And the people are sad.

That tuft of jungle feathers,
That animal eye,
Is just what you say.

That savage of fire,
That seed,
Have it your way.

The world is ugly,
And the people are sad.

19 مه 2011

انشا: قصاص و بازیهای مرتبط

حس تحلیل ندارم. فقط مرور می‌کنم چون بهترین کاری‌ست که از پریشانفکری مثل من برمی‌آید.

در جنوب تهران مردی روانی را پیدا می‌کنند به نام محمد بیجه که طی چند سال حدود چهل بچه را برده و … و کشته. می‌گیرندش. جنجال به پا می‌شود. یکی سیخ می‌کند توی چشم پلیس که چرا تا حالا این آدم را نگرفته بود، یکی بحث مشکلات روانی طبقات فرودست را پیش می‌کشد و عده‌ی زیادی هم کفری می‌شوند که وای اگر بچه‌ی خودمان بود چی؟ و هوارها بالا می‌رود که «اعدام باید گردد» و پشت سرش هم دادهای بیشتر که اصلاً باید یک مجازات جدید تعریف کرد برای چنین کسی و اعدام خودش لطف است به امثال او. نظام قضایی هم ساده‌ترین کار را در پیش می‌گیرد. کسی که به خاطر پرونده‌ی کلفتش بالطبع باید ده‌ها جلسه‌ی دادگاه برایش تشکیل شود تا ریز و درشت جرایمش بررسی شود در عرض کمتر از دو ماه غائله‌اش را می‌خوابانند، یک حکم ماورایی برایش می‌برند و وسط شهر از جرثقیل دارش می‌‌زنند تا روزنامه‌های داخلی عکس عمودی نعش او را به مثابه‌ی گناهکاری که سرنوشتش مایه‌ی عبرت دیگران شده چاپ ‌کنند و خارجی‌ها هم همان عکس را به عنوان نشانی دیگر از بربریت اقوامی در صحاری خاورمیانه نشان ‌دهند. خبر برای همه تمام شده. تا چند ماه بعد ممکن است کسانی هم پیدا شوند که شرح و بسط ماجرا را ادامه دهند و به این نتیجه‌ی فوق‌تصور برسند که «باید کار ریشه‌ای کرد».

یکی در دعوایی که به نظر می‌رسید ناموسی بوده می‌زند توی روز روشن وسط یک میدان شلوغ دیگری را با چاقو می‌کشد و بالای نعشش هم آن‌قدر می‌ایستد تا مطمئن شود طرف معامله‌اش با عزرائیل را ناتمام نمی‌گذارد. دوباره همان بساط. عده‌ای در می‌آیند که چرا پلیس کاری نکرد؟ یکی دیگر فحش می‌دهد به آن دختر نابه‌کاری که اصلاً بن دعوای این دو نفر بر سرش بوده که خدا ذلیلش کند که چگونه باعث بدبخت شدن دو جوان رعنا شده. نظام قضایی هم تکلیف خودش را خوب بلد است. دوباره ماجرا در چشم به هم زدنی تمام می‌شود. یک ماه بعد از قتل جناب قاتل را در همان میدان از جرثقیل آویزان می‌کنند. خب دیگر برنامه تمام شد. خانم‌ها آقایان لطفاً متفرق شوید. در صورتی که برنامه‌ی جدیدی پیش آمد از طریق رسانه‌های ملی و خصوصی خبرتان می‌کنیم.

حالا هم آمده‌ایم تا به ادامه‌ی برنامه توجه خود را جلب کنیم. دیوانه‌ای آمده و اسید ریخته روی صورت دختری. دیوانه را گرفته‌اند. این بار بساط خیلی هم داغ نبوده شاید چون خبر چندان جدید نبود. در دهه‌ی قبل اسید پاشیدن روی صورت دختران یکی از محبوب‌ترین انواع جرایم بوده و مواردش آن‌قدر زیاد بود که کسی چندان جذب چنین اخباری نشد. این بار دادگاه با حوصله‌ی تمام قضیه را پیش برده. شش سال. آخر ماجرا خبر می‌سازد. قاضی ابتکار زده و روش جدیدی پیشنهاد شده. طرف را کور می‌کنند. می‌رسد از چپ و راست فریاد و فغان. یکی می‌گوید این که منصفانه نیست. دیگری داد می‌زند حقش هم هست. تحلیل ها پشت هم رو می‌شوند: آیا طرفداران حقوق بشر فقط بلدند از مجرم روانی دفاع کنند؟ آن که اسید صورتش را مثل زامبی کرده بشر نیست؟ آیا اشکال از نظام قضایی است که مجرم و قربانی را به جان هم انداخته و خودش رفته آن گوشه و دعوا را عین بازی خروس‌جنگی نگاه می‌کند؟ آیا حبس طولانی مدت جایگزین بهتری برای جناب اسیدپاش است؟ آیا مبنای قضایی ایران از بنیاد خراب است؟ همیشه هم کسی هست که با شمرده محاسبه کردن تمام جوانب امر به این نتیجه برسد که بالاخره «باید کار ریشه‌ای کرد».

چقدر خوب بود اگر درست در میانه‌ی این بازار توحش می‌شد ناگهان تمام قدرت تحلیل را از دست داد و ساده شد و به همه چیز همان طوری نگاه کرد که احتمالاً بزرگان بازی قضاوت و نظم دوست دارند نگاه شود. این‌که آنها حتماً چیزی می‌دانند که این‌گونه تصمیم می‌گیرند و خودشان بهتر می‌دانند صلاح کار کجاست. این که همه چیز زمانی درست بوده و زمانی هم خواهد آمد که دوباره درست شود. دوست ندارم بدانم آخر این بازی به کجا ختم می‌شود. چشم به هم بزنیم یک داستان جدید پیدا می‌شود که در آن آدمی مرتکب جرم وحشتناک ولی جالبی شده و اطرافش جنجال‌های فلسفی و سیاسی به‌پاست. در عوض می‌خواهم بدانم چند نفر هستند که فکر می‌کنند چقدر عالی بود اگر ما هم بت‌من و اسپایدرمنی داشتیم که نمی‌گذاشت کار به این‌جا بکشد. آن‌که بچه‌ها را می‌کشت کت‌بسته می‌انداخت توی رودخانه، آن‌که با چاقو وسط شهر می‌چرخید را با یک ضربه می‌فرستاد پیش اجداد بیابانگردش و اسیدپاش را هم بی‌آن که نیازی به این همه بحث باشد با یک فن تماشایی ختم به خیر می‌کرد و درست لحظه‌ای که همه می‌خواهند بیایند جلو و تشویقش کنند غیب می‌شد.

14 مه 2011

چکامه: دمی با حافظ

طالع اگر مدد کند خشتکش آورم به کف
دربیارم ز پای او، پرت کنم به هر طرف

14 مه 2011

انشا: محمد قائد و تفسیر رندی

نثر عالی، کلام تیز، دانش بالا، ریش بلند. اولین چیزی که از قائد خواندم مقاله‌ای بود طولانی در مجله فیلم درباره کتاب تازه‌ چاپ شده‌ی مصاحبه با ابراهیم گلستان، «نوشتن با دوربین». سن و سالم قد نمی‌داد که مجله «لوح» را آن زمان که تازه از تنور در می‌آمد بخوانم، روی پیشخوان‌ها دیده بودمش ولی جذبم نکرده بود. رفیق بزرگ‌تری هم نبود که خوانده باشد و معرفیش کند. وبلاگش را هم حدود دو سه سال پیش کاملاً اتفاقی کشف و سپس بلع کردم. سر تا پا و ریز و درشت. تک و توک کتاب‌هایش را هم همان سال‌ها خواندم، آرشیو «لوح» را هم. همچین فرزانه‌ای نبودم که بخواهم برای خودم آرای ایشان را نقد کنم. (عاشق این عبارتم. جلسه می‌گذاشتند در نقد و بررسی آرای فلاسفه‌ی گردنفراز. ما می‌رفتیم برای خوردن کیک و آبمیوه‌هایش. برگشتنی برای رفقا قمپز می‌سوراندیم که آقا از دستتان رفت! اصلاً نقد و بررسی می‌کردند این هوا)

برای امثال ما که کوران تاریخ از ته باسوادمان می‌کند دیدگاه میدگاه تازه دارد غنچه می‌زند. بنابراین تا مدتی فقط می‌خواندم، لبخندک می‌زدم و سعی ‌می‌کردم یکی دو جمله‌ی قشنگش را جایی بنویسم. زمان که آرام می‌گذرد و کمی باسواد می‌شویم با بعضی بخش‌های حرف‌هایش مخالفتی زیرمیزی هم می‌کنم (مثل دیدگاهش درباره‌ی نظریات ادوارد سعید که فکر می‌کنم کمی یک‌طرفه است) و از آن طرف حرف‌های دیگری را هم که زده بود مرور می‌کنم و بُعد ریزی را که از ظرافتش آن زمان خبردار نشده بودم متوجه می‌شوم. خلاصه کلاس درسی‌ست برای خودش. با این تفاوت که حماقت ذاتی من به عنوان اندیشمندی هنوز نامکشوف اجازه نمی‌دهد تا مرید بازی راه بیندازم و «استاد استاد» کنم.

یک وجه قائد همیشه برایم مایه‌ی سوال بوده و آن هم بی‌پروایی آمیخته به رندی است. منظور الزاماً بی‌پروایی در فکر و اندیشه نیست که از این بابت اتفاقاً آدم محتاطی می‌زند. بیشتر حکایت نثر و کلام است. آدمی که هنوز ساکن ایران است و زیر پرچم نظام مقدس به تنفس مشغول است و پتانسیلی بالا برای پرونده‌دار شدن نزد سربازان گمنام دارد چطور تا این‌حد راحت زبان سرخ را بی ترس از عاقبت سرِ سبز به رقص می‌آورد؟ (زبان هم مجاز از قلم فرض شود، چون قائد انگار کلاً زیاد حرف نمی‌زند. مصاحبه‌هایش هم اکثراً مکتوب است) منظور از رندی هم دقیقاً آن رندی حافظ‌وار و خیام‌وار نیست. برای ترجمه‌ی آن جنس رندی اصطلاحی که خود قائد پیشنهاد می‌کند cynicism است که دیدگاهی مبتنی بر نفی بسیاری از هنجارها در جامعه و دین و حکومت است و نتیجه‌اش معمولاً می‌شود دنیا را به تخم خویشتن تحویل نگرفتن و به جایش یکی دو جام گرفتن. منظور من از رندی سبک‌وزنی تعمّدیست: این که آدم خودش را نه به جایی بچسباند و نه الزاماً از جایی بکند. این که در جریان زندگی کند و با جریان بسازد و آگاهانه آن‌جا که توانست یک نیشی هم بزند. نه علَم و کُتل اصلاح و انقلاب هوا کند، نه شهید بازی دربیاورد به این امید که آیندگان او را به‌به و چه‌چه کنند و نامش خیابانی کوچه‌ای چیزی شود، و نه در سیستم حل شود تا یا خل شود یا دیگران را خل کند. این که آدم بتواند مثل پر باشد و رندانه گردن باریکش را از زیر تیغ این و آن رد کند بدون آن که خراشی بردارد.

اگر از اهالی دوستدار توطئه می‌بودم باید بعد از خواندن آن‌همه مقالات نیشدار (به خصوص آن‌ها که در مجموعه‌ی «داستان آیندگان» قرار دارد) گمان می‌کردم که اصلاً این آقایی که اسم خودش را گذاشته قائد و ممکن است اسم واقعیش هرچیز دیگری باشد به کدام دسته و گروه متصل است که اینقدر راحت افشا می‌کند و اسم می‌آورد و انگار نه انگار که این‌جا وبلاگ‌نویسِ تازه سبیل درآورده گوشه‌ی زندان است و این آقا که یک من ریش هم دارد، پس حتماً یا از خودشان است یا از خود خودشان است. آن‌جا که از خلخالی می‌نویسد اقبال خود را شکر می‌کند که روزنامه‌ی آن روزهایشان بسته شد وگرنه ممکن بود سر ماجراهای بعدی، از جمله داستان پاوه که هیچ‌وقت معلوم نشد اصلاً چه بود، مطالبی بنویسند که سرشان را بگذارد توی توبره. اما انگار برای لحظه‌ای فراموشش شده که زمانه‌ی فعلی که در آن همین مقاله را نوشته شاید با روزگار خلخالی تفاوت عَرَضی داشته باشد، فرق ذاتی که ندارد. چطور آن زمان را رد کرده و حالا را نمی‌پاید؟ حالا بگوییم ترس از کشته شدن چاخان است، نگران ممنوع شدن کتابهایش هم نیست؟

این خصلت بی‌نظیریست که در این روزگار از هیچ‌کس نمی‌بینم و رمز و رازش را هم نمی‌دانم. هر نیمچه عالمی در زمانه‌ی ما یا فرار کرده و دارد با غم غربت قصه می‌بافد یا در زندان افتاده یا رفته به سمت با دیوار حرف زدن به امید شنوایی در. فقط قائد است که هرچه می‌خواهد را آن‌جور که می‌خواهد می‌نویسد و نه اثری از ترس از موش و گوش و دیوار دارد نه نشانه‌ای از وابسته شدن به امواج زمانه. حرف فقط این نیست که چنین چیزی کمیاب است، این است که انگار راهی را برای زندگی کردن یاد گرفته که خیلی از امثال ما هم باید یاد بگیریم و هنوز اندر خم یک دوربرگردانیم. این که در میانه‌ی طوفان چگونه خانه بسازیم.