Archive for ‘Uncategorized’

25 سپتامبر 2012

تغییر آدرس وبلاگ

amirkaf.wordpress.com

Advertisements
23 مارس 2012

کنفرانس

شب آخر کنفرانس پیرمردی رفت پشت میکروفن تا بخشی از کتاب تازه‌چاپ خود را برای جمع بخواند. یک سرفه مختصر کرد و با لهجه‌ای سنگین گفت که این کتاب شرح خاطراتش است از سال‌های زندان و تبعید در عراق تا زمان حال. کرد بود. در دوران صدام چند سالی زندان کشیده بود و بعدها توانسته بود با خانواده به کانادا فرار کند. زمانی که پایش به این سر دنیا باز شده بود حتی یک کلمه انگلیسی بلد نبود و حالا هم که حدود دو دهه از آن روز می‌گذشت آن‌قدر در سخن گفتن مشکل داشت که قبل از آغاز خواندن از حضار عذرخواهی کرد بابت لهجه‌ی بدش. توضیح هم داد که کل این کتاب را دوستی که در این دیار استاد دانشگاه بوده برایش از کردی به انگلیسی ترجمه کرده و هنگامی که خواندن را شروع کرد واضح بود راحت نمی‌تواند از روی کلماتی که در اصل مخلوق خودش بودند ولی در زبانی غریب روی کاغذ نشسته‌اند، رد شود. خواندنش پر از سکته‌های گاه و بیگاه بود.

شعری خواند که زمانی در زندان سروده بود. روی تکه کاغذی که قاچاقی به دستش رسیده بود. خیلی ساده. خیلی ابتدایی. غم داشت، دیوار داشت، و کمی امید. بعد رفت سراغ اولین تجربه‌هایش در کانادا. تا قبل از آمدن به شمالی ترین تکه‌ی «دنیای نو» قهوه نخورده بود. اما اینجا معتاد قهوه بود. می‌شنیدیم که زن و فرزندش مدام نصیحتش می‌کنند که این همه قهوه برای آدمی به این سن و سال هزار و یک مرض می‌آورد، ولی گوشش بدهکار پند نبود. احتمالاً چیزی از همان غرور بزرگی که آدمی کوچک را اسیر زندان و بعد آواره‌ی دنیا می‌کند در وجودش باقی مانده بود و حالا تبلورش در اصرار بر نوشیدن مایع داغ حیات به قیمت یک دلار و خورده‌ای از نزدیک‌ترین شعبه‌ی استارباکس در یک لیوان کاغذی بود.

خواند و خواند تا رسید به شرح تجربه‌اش از روز اعدام صدام حسین. گفت نیمه شب بود که دوستی تلفن زد و گفت بزند فلان کانال که تلویزیون دارد پخش زنده‌ی اعدام صدام را نشان می‌دهد. ترجیح داده بود زن و زندگی را بیدار نکند و با صدای کم در میان تاریکی زل بزند به صفحه‌ی جادو که تا دقایقی دیگر عامل اصلی بیچارگی او، دوستان، خانواده‌اش و تمام دنیایش را می‌آورد و به ثانیه‌ای تبدیلش می‌کند به یک هیچ ابدی. نشسته بود و هر ثانیه از تصویر را می‌بلعید. با هر فریمی از آن خاطراتش را یک بار شخم می‌زد. سرم را بالا آوردم و در نگاه پیرمردی که مشغول کشتی گرفتن با کلمات سخت انگلیسی بود حس سنگین عقده‌های روزمره‌ی تاریخ را دیدم که فقط من و عده‌ی معدودی از میان آن جمع می‌توانستیم درکش کنیم. برای آن‌هایی که تجربه‌ای از آن سر دنیا نداشتند، قصه‌ی سقوط یک جلاد از زبان یکی از قربانیان سابقش چیزی بیشتر از ماجرای تایید انسان‌دوستی خودشان نداشت. برای ما همه چیز داشت.

فکرم این بود: چه مانعی وجود دارد؟ چه چیز زمین ماست که اینقدر فکرمان را لم یزرع کرده که تنها و تنها زمانی که صدها کیلومتر از آن دور می‌شویم و افکارمان را به هر سختی و بدبختی به زبان دیگرانی که چیزی ازشان نمی‌دانیم ترجمه می‌کنیم، تازه فقط آن زمان است که می‌فهمیم چقدر شبیهیم و چقدر حرف برای زدن داریم. من ایرانی و آن پیرمرد کرد اگر صد سال هم در ایران و عراق خودمان می‌ماندیم امید یک ثانیه همدل شدن نبود ولی حالا در سرزمینی که از هردوی ما دور است، در میان واژه‌هایی که هیچ کداممان ریشه‌ای در آن نداریم، حرف ها تازه سوی تیز خود را نشان می‌دهند و مثل تیغی تشنه مغزمان را به خون می‌اندازند. جایی از کار اشکال دارد. ولی لااقل همین که فهمیدم اشکالی هست خودش پیمودن نصف راه است.

اسم کتاب هم این است: The man in blue pyjamas : a prison memoir
نویسنده: جلال برزنجی (Jalal Barzanji)

5 مارس 2012

خاتمی، تاریخ و کنایه‌هایش

حالا که دارد آرام آرام نزدیک به یک دهه از روزهای عجیبی که محمد خاتمی رییس جمهور بود می‌گذرد، سر که می‌چرخانم تاریخی پر از طعنه را می‌بینم که نیشش به لبخند پرمعنایی مزین است و سرنوشت ما را که سال‌های شکل گرفتنمان در دورانی استثنایی گذشت، می‌بیند و با گوشه‌ی ابرو روزهای تلخ هنوز نیامده را نشان می‌دهد.

روزهایی بود که داشتیم قد می‌کشیدیم و در فضایی قدم می‌زدم که آدم‌ها نقدهایشان را بی‌پروا به زبان می‌آوردند و باسوادترها به قلم، بدون ترسِ یک‌شبه از بین رفتن، ترس تبدیل شدن به عکس یک شهید ناپدید در صفحه‌های هزارتوی فضای مجازی. حداکثر غوغایی که برپا می‌شد در دعوای دو ولایتمدار چوب به دست بود با جماعتی که مصرّ بودند قلم را به جای چوب استفاده کنند. بازی پر از برد و باختی در عرصه فکر بود که برای اولین بار در تاریخ ایران روزنامه‌ای را به تیراژ پانصد هزار نسخه‌ای می‌رساند، فردایش تعطیلش می‌کرد و مدیرمسئولش را به زندان می‌انداخت و پس‌فردایش تیم همان روزنامه را می‌دید که با یک اسم جدید دور هم جمع شدند و قصد شکستن رکورد قبلی را دارند. غصه می‌خوردیم از نبود چیزهایی به نام آزادی بیان و مردمسالاری، و به ناله‌های نویسندگانی گوش می‌دادیم که از بابت تاخیر در چاپ آثارشان به دلیل کثرت به کار بردن کلماتی چون «برهنه» شاکی‌اند. در فضایی بودیم که به قول محمد قائد، حق و امتیاز را با هم اشتباه گرفته بودیم و خوشحالانه داد بر سر آن کسی می‌زدیم که یک تنه مسئول به وجود آمدن آن شرایط جادویی بود. فردایش که رسید و ناله‌های واقعی از روزنه‌هایی که تا آن زمان فکر می‌کردیم پر شده است، بیرون آمدند، یادمان آمد که آن روزهای کوتاه جز دوران باریک یک مستی و دو عربده در میانه‌ی شهر سخت‌کُش پرمحتسب نبود.

حالا که عقب را می‌بینیم و پریروز را با امروز مقایسه می‌کنیم، می‌فهمیم دیروز یک روز استثنایی بود که تا گذشت نفهمیدیم که یک روز هم به هر حال می‌گذرد. شرایط غریب تاریخی روزهای محمد خاتمی که در هر خیابان می‌شد ده‌ها روزنامه خوان دید (در آن زمان انگار هیچ کس تعجب نکرده بود که یک روزنامه چگونه در لم‌یزرع فرهنگی ایران چندصد هزار نسخه می‌فروشد) و در میانه‌ی هر بحث خانوادگی هم می‌شد باب نقد گفتگوی تمدن‌ها را، هرچند آماتوری و ساده‌دلانه، باز کرد. برایمان به هیچ وجه عجیب نبود که رییس جمهورمان در مجمع عمومی سازمان ملل پیشنهادی بدهد که با اکثریت آرا پذیرفته شود. به نظرمان کاملاً طبیعی می‌آمد، انگار که این وظیفه هر رییس‌جمهوری در دیار پرفرهنگ پرقمپز آریایی‌منش اسلام‌شناس ماست که برود در مجامع بین‌المللی و یکی یکی نام کسب کند و برگردد. تازه وقتی رفت و روزگار به حالت عادی خودش برگشت با این حقیقت مواجه شدیم که آن‌چه می‌دیدیم انگار متعلق به صفحه‌ای غریب از کتابی رویایی‌ست که به اشتباه در میان اوراق کتاب تاریخ ما صحافی شده است.

خاتمی، که سال‌های آخر کارش بسیاری از مخالفان ولایت در داخل و خارج به او لقب «فریبا» دادند، چون معتقد بودند او فقط ظاهر را نگه می‌دارد و کاری برای بهبود اوضاع نمی‌کند، (معلم فیزیک دبیرستان سر کلاس داد زد: «بابا پس کی دوره‌ی این فریبا خانوم تموم می‌شه؟» دلم می‌خواهد ببینم الان جواب سوالش را گرفته یا نه)، موجودی بود که در قمار احمقانه‌ی تاریخ ایران میان امثال اشرف افغان و آغا محمدخان قاجار بُر خورد و دست طعنه از صندوق‌های رای بیرونش آورد تا زمان بگذرد و همه‌ی ما مضحکه‌ی افکار خوش روزگاری شویم که برای برقراری مفاهیمی تلاش می‌کردیم که خود خاتمی برای اولین بار بعد از مدت‌ها اسمشان را دوباره نُقل دهان کرده بود و اکنون ما حق داشتن آن‌ها را از ارث پدری هم طبیعی‌تر می‌دانستیم.

خاتمی به مفهوم واقعی کلمه یک شهید در تاریخ معاصر ایران است. کسی‌ست که اصلاً جایش این‌جا نبود، قرار نبود که در میان بازی پر از خون سیاسیونی که وارثان برحق میرغضب‌ها و پامنبری‌ها هستند، جایی برای او هم باشد. گوشه‌ای از کنایه‌ی تقدیر او را به میان کشاند و سال‌های سبیل در آوردن ما را به ایامی غریب تبدیل کرد که چون زخمی روی پوستمان نشسته و هر از چند وقتی پیرهن را بالا می‌زنیم تا نگاهی پر از غرور به آن بکنیم. در شرایطی که مسیر تاریخی ایران به نقطه‌ی فعلی خود رسیده است به جایی‌ رسیده‌ایم که می‌شود از او انتظاری نداشت. می‌شود او را مثل همان خط روی پوست نشانه‌ای از کج‌فهمی تاریخی خود دانست و یاد گرفت اگر در آینده امثال او پیدا شدند و دریچه‌ی کوچکی به سویمان باز کردند قدر آن دریچه را آن‌قدر که باید، بدانیم.

25 ژانویه 2012

فرصت تامل؛ فرهادی و تصویر (غیر)واقعی

بعد از جایزه ی گلدن گلوب فرهادی قصد کردم چند خط برای خودم بنویسم ولی حس و حال نوشتنم در طوفان خبرهای ریز و درشت قبل و بعدش گم شد. اصرارم بر این بود که کمی دور از هیاهوی روزمره بنویسم، بدون پیش کشیدن احساسات ملی و قبیله‌ای. که نشد. گفتم بیشتر صبر کنم تا هوا آرام شود شاید بتوام با کمی تمرکز با سواد الکن چند خط تحلیل کنم ولی وقتی فضا پر از جیغ (هم له و هم علیه) است فرصت تامل نایاب‌ترین کالای بازار سخن است. چاره‌ای نیست غیر از نوشتن. منتظر فرصت ماندن بیهوده است.

گرفتن جایزه‌ای مثل گلدن گلوب و حتی از آن جلوتر، اسکار، از حیث هنری، لااقل از دید من، اهمبتی ندارد. اصل ارزشش به تریبونی ست که به آدم داده می‌شود. اصغر فرهادی اگر ده خرس برلین دیگر هم بگیرد و نخل طلا و شیر طلا و گاو طلا هم ببرد و روی طاقچه خانه‌اش جای مجسمه طلایی جدیدی نباشد، باز هم آن دو دقیقه روی سن رفتن برای اسکار و گلدن گلوب، به نسبت تمام آن حیوانات طلایی چشم‌های بیشتری را معطوفش می کند. خود فرهادی هم این را فهمیده بود. از آن چند ثانیه برای انتقال پیامی که به ظن او مهمتر از ایراد تشکرات مبسوط از زن و فرزند و دوست و آشنا بود، استفاده کرد، ولو با زبانی ناقص و لهجه‌ای فلج.

فیلمش با این اتفاقات و همین یکی دو تندیس طلایی فروشی به مراتب بیشتر از قبل خواهد کرد و دستش برای ساخت آثار جدید به مراتب بازتر خواهد شد.اما این میان، واکنش ها همیشه جذاب ترند تا اصل ماجرا. ملتی برای این «پیروزی عظیم ملی» شیرینی در خیابان پخش کردند و جمعی آن را مایه‌ی خیط شدگی آقایانی که خودشان می‌دانند قلمداد کردند و بسیاری هم از آن به مثابه مشعلی برای سوزاندن چشم و چال هرآن که نتواند دید استفاده کردند. در نهایت هم چندنفری مثل ضمایری که مرجع خود را ناگهان پیدا کرده باشند، خود را چشم سوخته و دهان ندوخته به جلو انداختند و اعلام کردند که این جایزه نه ارزش دارد نه فایده و احتمالاً هم دست اجانب در کار بوده و هم کارگردانش وطن فروش است. بگذریم از آن که این روزها این قدر کلماتی چون «وطن فروش» را در مکالمات روزمره می شنویم که آدم به شک می‌افتد نکند فروختن وطن تا این حد ساده است.

واکنش معروف «مسعود فراستی» به این فیلم، قبل و بعد از گرفتن جایزه، در میان وب گردان پخش می‌شد و معمولاً به عنوان نمادی از تحلبل رفتگی مغز یا نشانه‌ای از سوختگی ماتحت خوانده و سپس به اشتراک گذاشته می‌شد. یکی دو نفر هم تلاشی کردند برای تحلیل حرفهای او و نشان دادن تناقض ها و مشکلات دیدگاهش. مثلاً این پست باقی خوانندگان هم یا از معدود مخالفان سرسخت این فیلم هستند، که به دلایل متعدد همگی آن را از حیث سیاسی موهن می‌دانند و فراستی تنها منتقد حرفه‌ایست که زبان قومشان است، یا با پیش‌فرض تعطیل بودگی فراستی به کل متن را جز لطیفه‌ی ماست‌مالی شده‌ای حساب نمی‌کنند.

نامه ی فراستی بعد از گرفتن این جایزه برایم یک نکته جالب داشت. او هنوز معتقد است فیلم، فیلم خوبی نیست. بنابراین دلایلی را فارغ از کیفیت خود فیلم برای موفقیتش ذکر کرده: اول، «ضعف و آشفتگی و بحران تفکر در سینمای امروز جهان» با مثال هایی از فیلم های برادران داردن، ترنس مالیک، آلمودوار و «فیلم های سطحی دیگر». به عبارتی چون این روزها همه ی کسانی که به عنوان اساتید زنده فیلم سازی شناخته می‌شوند سطحی‌ساز و آشقته‌فکرند، پس طبیعی‌ست که فرهادی و فیلمش هم در میانه‌ی این آثار به شهرت برسند. این تماماً تعریف از فیلم اوست تا تقبیحش. فراستی گرچه فحشش را داده و سنگش را پرت کرده ولی از قضا تمجیدی بهتر از گفته‌های تمام دوستداران این فیلم کرده است.

دوم؛ این فیلم « تصویر بی‌خطر و نوعا اگزوتیک مدرنی است از جامعه شهری مملو از دروغ و توجیه دروغ برای حفظ خود؛ و تشویق به مهاجرت، با دوربینی ادایی و بی‌هویت اما به ظاهر امروزی. این تصویر جهان سومی در راستای نگاه غربی‌ها به ماست از همین زاویه است که آن را نماینده شایسته سینمای ایران نمی‌دانم.» عین این حرف‌ها را زمانی درباره موفقیت کیارستمی و بهمن قبادی می‌گفت و می‌گوید. در مورد آثار آن‌ها (آن هم نه تمام آثارشان) می‌شد چنین حرفی زد (گرچه در همان موارد هم این دیدگاه را به شدت یک طرفه می‌)دانم)، چون آن چه از ایران دیده می‌شد تصاویری توریست پسند از دهات‌های پرت و مردمان تمدن‌ندیده بود. ولی حتی کیارستمی هم با «ده» تمام آن تصاویر را با یک شهر واقعی و دغدغه‌های واقعی عوض کرد. اشکال دیدگاه فراستی در چیزی بسیار عظیم‌تر از بحث‌های نخ‌نمای سینمای جشنواره‌ای و غیر‌جشنواره‌ایست.

زمانی ابراهیم حاتمی‌کیا آمده بود دانشگاه شریف و از او پرسیدم دلیل این همه مخالفتش با جشنواره ‌های سینمایی جهان چیست. جوابی داد با این مضمون آشنا که جشنواره‌های غربی فقط تصویری اگزوتیک و عقب‌مانده از جوامع شرقی را می‌پسندند و برای همین ما یا باید تصویر واقعی خودمان را بی‌منت تندیس‌های ریز و درشت طلایی نشان دهیم یا به قیمت گرفتن یکی دو تندیس برای گذاشتن روی شومینه، تصویر واقعی خودمان را بفروشیم و به جایش درباره‌ی گاو و گوسفند فیلم بسازیم. پرسیدم اگر این حکایت دید غرب از شرق است پس چرا این همه فیلم از چین و ژاپن و هند و ویتنام به این همه جشنواره می‌روند و دیده هم می‌شوند و هیچ نشانی از در و دهات و گاو و گوسفند ندارند؟ آیا جز این است که این مرزبندی شرق و غرب اساساً پیچیده‌تر از توهمات فعلی ماست؟ طبیعتاً حاتمی‌کیا جوابی نداشت بدهد و بحث عوض شد.

اصرار افرادی مثل فراستی بر این مرزبندی شرقی غربی آنقدر مرزهای کوتاهی دارد که حتی نمی‌تواند با این واقعیت کنار بیاید که ایران یه هیچ وجه شرقِ شرق نیست و خاورمیانه تازه اول مرز نیمکره شرقی است و با هیچ استانداردی ایران نماینده‌ی فرهنگ، جغرافیا و تمدن شرق نمی‌تواند باشد. فراستی‌ها یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند افق دید خود را گسترده‌تر کنند، اما حتی با معیار خودشان هم حرفشان پر از مغالطه است. همین چند کلمه‌ی ساده از متنش را بگیریم: «اگزوتیک»، «شهر»، «مدرن»، «مهاجرت». این‌ها در هر متنی کنار هم قرار بگیرند تولید تناقض می‌کنند. اصلاً فارغ از فیلم مورد بحث، چگونه تصویری مدرن از یک شهر می‌تواند اگزوتیک باشد؟ چگونه دیدگاهی که اگزوتیک است می‌تواند مبلغ مهاجرت باشد؟ و چگونه دیدگاهی که مبلغ مهاجرت است می‌تواند بی‌خطر باشد؟

می‌توان ساعت‌ها این بحث را ادامه داد. شاید هم بدهم.

6 ژانویه 2012

فرار: از نامی به نام دیگر

اصلی‌ترین فکرم در این چند هفته که وارد آن جایی شدم که سابقاً خارج می‌خواندمش ایده‌ی نام است. اسمم عوض شده بی‌آن که واقعاً تغییری اتفاق افتاده باشد. ما «امیر» را طور دیگری تلفظ می‌کنیم. از جلوی دهان، با کمترین گردش زبان و صرفاً با کمی ریز و درشت شدن لب‌ها. این‌جا موقع گفتن این اسم زبان در دهانشان کامل می‌چرخد و اسم را کش می‌دهند. انگار کس دیگری را صدا می‌زنند و من هم وقت معرفی خودم انگار روح ناپیدایی که درست سر جایم ایستاده را به جای خودم معرفی می‌کنم. هر بار صدای اسمم را از دهان خودم می‌شنوم انگار دارم به خود می‌گویم که شروع جدید یک فصل تازه از زندگی رسماً کلنگ خورده. اما این آن چیزی نبود که می-خواستم.

برخلاف اکثر ایرانیانی که در این جا و بقیه‌ی نقاط آمریکای شمالی هستند من هیچ اصراری بر فرار یا مهاجرت یا هر آن چیزی که اسمش را بشود گذاشت نداشتم. خیلی قبل از آن که خرداد 88 سر برسد برنامه‌ی ادامه تحصیل در یک دانشگاه درست و درمان خارجی را داشتم و هیچ وقت هم ادامه تحصیل برایم ترجمه‌ی روشی ساده‌تر برای فرار از مرزهای پرگهر میهن نبود. قصدم از ادامه‌ی درس خواندن واقعاً ادامه‌ی درس خواندن بود و حتی اگر در ایران بر اثر معجزه‌ای تاریخی رییس جمهوری به نام میر حسین می‌داشتیم هم من الان در حال نوشتن این خطوط از صدها هزار کیلومتر آن طرف‌تر می‌بودم. این روزها که تازه بار و بنه در دیار تازه پهن کرده‌ایم و بخش زیادی از ساعات روزم مشغول یادگرفتن مکان سوپرمارکت‌های ارزان شهر، آشنا شدن با شیوه‌های متداول تفریحات دانشجویی و حفظ کردن مسیر اتوبوس‌ها می‌شود، سخت‌ترین چیز برای هضم کردن مسئله‌ایست که همیشه زمانی که نام خودم را می‌شنوم در ذهنم لنگر می‌اندازد. آیا واقعاً این کار، این رفتن، حتی اگر سالی یک بار هم به دیار آشنا برگردم و هر روز هم به لطف فن‌آوری‌های نوین مجازی از احوال مادر و پدر و دوست و آشنا در وطن خبر داشته باشم، باز هم این رفتن نوعی فرار نیست؟ جواب اکثر کسانی که اینجا دیده‌ام ساده و صریح است. آمدن از طریق درس و مشق برای آن کس که اهل خرخوانی بار آمده باشد به مراتب راحت‌تر و کم‌خرج تر است تا طی کردن روند معمول مهاجرت. می‌آیی این دیار، یکی دو سال، فوقش سه چهار سال را با ادامه‌ی درس و کلاس می‌گذارنی و بعد یک کار پیدا می‌کنی و کارت اقامت دایم جور می‌کنی و در یک دگردیسی میان‌مدت از یک جوان بی‌آینده‌ی رو به اتلاف به یک انسان خارجی تبدیل می‌شوی، مایه‌ی شوق دوستان و رشک دشمنان.

اما برای من آمدن به این «خارج» درست به همان دلیلی بود که زمانی که هجده سالم بود شیراز را رها کردم و رفتم به پایتخت. رفتم چون فضای کوچک جای رشد برایت نمی‌گذارد. مسیرت را می‌بندد و مسیرهای جانبی خوش آب و رنگ جایگزین پیشنهاد می‌کند و تو هستی که ناگهان در دهه‌ی پنجم زندگی‌ات می‌بینی همانی شده‌ای که روزهای جوانی از آن می‌ترسیدی. فردی معمولی، با جایگاهی معمولی، خاطراتی معمولی و ادعایی معمولی. معمولی کلمه‌ای پلید است. همیشه یادآور جایگاهیست که نه بد است نه خوب، ولی در واقع فقط بد است. به جای این که بگویم آدم نابودی هستم که در جایگاهی بی معنی نشسته‌ است و به جایش هر ننه قمری هم می‌تواند بنشیند و هیچ تغییری پیش نیاید، می‌گویم آدمی معمولی هستم.

فارغ از این که تعداد بی‌مغزان ولایتمدار در کشور چقدر باشد و هر روز چند بلای جدید در دیار اسلام ناب محمدی بر سر خلق بیاید، قصد داشتم برای رشد، برای رهایی از معمولی ماندن از آن‌جا هم بلند شوم، همان‌طور که روزی از شیراز بلند شدم و هیچ وقت هم واقعاً برنگشتم. سر زدم ولی برنگشتم. اما با این حال در تمام سال‌های تهران‌نشینی احساس فرار کردن از شیراز نداشتم. حسم فقط این بود که این هم مرحله‌ایست از مراحل زندگی. رشد می‌کنی و از خانه‌ای به خانه‌ی جدید و بزرگتری می‌روی. ولی این‌جا نه. این‌جا اسمم، اسم جدیدم که بر زبان می‌آید، دیگر این حقیقت مثل آجر به سمتمم پرتاب می‌شود: من فرار کرده‌ام. صرفاً آن را نپذیرفته‌ام، که آن هم فقط زمان می‌برد.

25 مه 2011

ده فیلم محبوب من

این یک پروژه‌ی شخصی است. می ‌نویسم تا ده سال بعد خودم را با خودم مقایسه کنم.

زمانی بود، همین یکی دو سال پیش، که خیلی بیشتر از الان فیلم می‌دیدم. آدم شدم، زن گرفتم، سرم شلوغ شد. فرصت روزی چهار فیلم دیدن پرید. ولی حتی اگر تا همین امروز هم روزی چند فیلم می‌دیدم باز خیلی از معروف‌های سینما بود که ندیده می‌ماند و از آن‌جا که دنیای سینما منتظر ما نمی‌ماند و همین‌طور فیلم خوب ساخته می‌شود این احتمال هست که تا آخر عمر برایم خیلی از غلنبه‌های هنر هقتم ندیده بمانند. با همان بضاعتی که هست باید زندگی کرد.

برای خودم توضیح می‌دهم: این‌ها بهترین فیلمهایی که دیدم الزاماً نیستند. محبوب‌ترین‌ها هستند. فرق زیادی نیست. فقط فیلمهایی هست که از همه نظر قوی و خوش‌ترکیبند، فقط به هر دلیل، شاید اصلاً بی هیچ دلیلی، محبوب نیستند. «همشهری کین» را بنده هم چندبار دیدم. درباره‌اش هم یک عالم خواندم و می‌دانم که از بسیاری جهات خداست و واویلاست، ولی به دل من ننشسته. چه کنم؟

یک نکته که برای خودم جالب بوده این که اکثر این فیلم‌ها آمریکایی هستند و باز هم اکثرشان مال همین دهه‌ی قبل هستند.

ترتیب درست و درمانی ندارند:

بری لیندون (استنلی کوبریک) از این فیلمها دیگر این‌روزها کسی نمی‌سازد. حماسی به مفهوم دقیق کلمه. همه چیزش به جا و هر حرکتش دقیق. مثل شمشیرباز قدری که با چهار حرکت سریع نفله‌ات می‌کند و تازه چند دقیقه طول می‌کشد تا بفهمی تکه‌تکه شده‌ای. بهترین کار کل عمر جناب کوبریک.

همراهان خانه‌ای در چمنزار (رابرت آلتمن) شاعرانه‌ترین و شادترین فیلمی که می‌شود با سوژه‌ی «مرگ» ساخت. خیلی‌ها کارهای قدیمی آلتمن را بیشتر دوست دارند، به‌خصوص «نشویل» را. ولی این فیلم تمام خصایص نشویل را دارد، یک عمر تجربه‌ی زندگی را هم اضافه کرده رویش. آدم وقت دیدنش نمی‌داند اگر گریه کند زشت است یا نه.

مکالمه (فرانسیس فورد کاپولا) الزاماً از پدرخوانده‌ها قشنگ‌تر نیست اما دلنشین‌تر است. شامل بهترین بازی کل عمر «جین هاکمن» به اضافه‌ی ده جور ارجاع استعاری ریز و درشت به عالم سینما که بیشتر شبیه نوع خودزنی است. کاپولای پدرسوخته موقع ساخت این فیلم از توی گوش و دماغش نبوغ فوران می‌کرده.

آواز در باران (جین کلی) هر بار که می‌بینمش عیش کل دنیا را می‌کنم. کلاً زیاد توی خط موزیکال و کلی و آستر و رفقا نبوده‌ام و تنها موزیکالی که غیر از این فیلم دیدم و خوشم آمد «کاباره» بود که اصلاً جنسش با این توفیر داشت. خدا روح این آقای کلی را قرین رحمت کند که در عرض دو ساعت روح بنده را شاد می‌کند مثل چی.

اقتباس (اسپایک جونز) همچین شاهکاری هم نیست. فیلم خوبی است ولی بعید می‌دانم کسی که جدی توی خط سینما باشد آن را توی فهرست ده‌تایی خودش بگذارد. تنها چیزیش که برای من خیلی عزیز است این است که با شخصیت‌های اصلی داستان همذات‌پنداری می‌کنم در حد غصه. هم چارلی کافمن که خاک‌برسر به تمام معنا است، هم برادر دوقلویش که یک بوزینه‌ی پدرسوخته‌ است و هم آن دیوانه که نقشش را کریس کوپر بازی کرده. همان که هم مشنگ است هم نابغه.

پیرمردها را سرزمینی نیست (برادران کوئن) بهترین کار برادران کوئن. لحظه لحظه‌اش ناب. اگر کسی کوئن‌بین باشد نمی‌تواند پای این فیلم بنشیند و از شدت شوق دو دستی توی سر خودش نزند. ظرافتش فقط در تصاویر ناب و شوخیهای فوق‌العاده سیاهش نیست. فیلم اصلاً انگار روحش پاک است. آدم را یاد کثیفی خودش می‌اندازد.

مرد سوم (کارول رید) یک جور گوگولی است. با آن موسیقی احمقانه که سرخوش و ملنگ است و بعضی وقت‌ها ناگهان خشن و ترسناک می‌شود. اورسن ولزش با آن که آدم بده‌ی داستان قرار است باشد آنقدر بامزه است که آدم دلش می‌خواهد برود لپش را بگیرد. داستانش هم که کار جناب گراهام گرین است و به شخصه عاشق آن‌ سکانس هستم که به بهانه‌ی انجمن ادبی یک سری لیچار روانه‌ی جمیز جویس می‌کند. دلم خنک می‌شود.

نفوذی (مایکل مان) فیلم قبلی‌اش را معمولاً بیشتر دوست داشته‌اند. من این فیلم را ولی به مراتب به «مخمصه» (heat) ترجیح می‌دهم. شاید چون موسیقی و تصویرش برایم بکرتر است، شاید چون داستانش به مراتب ظریف‌تر است، شاید هم چون کلاً هیچ وقت از بازی رابرت دنیرو خوشم نیامده.

آشوب (آکیرا کوروساوا) همگی خبر…دار! این هم از آن دسته فیلم‌هاست که دیگر کسی نمی‌سازد. عین «بری لیندون». نه تنها همه‌چیزش به جاست و فوق‌العاده قدرتمند است (به این معنا که هر کس با آن کشتی بگیرد در ثانیه‌ی دوم ضربه فنی می‌شود)، بلکه گوش شیطان کر، داستانش از منبع اصلی هم جذاب‌تر است. آدم وقتی قصد کند از شکسپیر اقتباس ‌بکند باید خیلی جگر داشته باشد که بیاید و نمایشنامه‌ی آن مرحوم را یک پله جلو هم ببرد.

پیش از طلوع/ غروب (ریچارد لینکلیتر) دو تا فیلم هستند ولی ما یکی حسابشان می‌کنیم. اولی همه‌چیزش در عالم رویاست و دوم برای یک ساعت تمام جان خود را می‌کند که یک لحظه بتواند پایش را از زمین بلند کند و رویایی شود. با این حال انتهای اولی تراژیک است چون همه می‌دانبم که این دو نفر قرار نیست همدیگر را ببینند، ولی انتهای دومی آخر عشق است. قند در دل آب می‌کند. تا عاشق نشوی این چیزها را نمی‌فهمی.