Archive for ‘انشا’

12 ژانویه 2012

انشا: عقلی که درد می‌کند

دو نوع دندان هست که باید کشید. دندان طمع و دندان عقل. اولی را همان روزگاری که خلاف جهت نهیب دوستان و خویشان مهندسی را رها کردم و رفتم به دیار گل و بلبل، کشیدم. دومی را هنوز نه، و شده برایم مصیبت. چند ماه قبل از عروج نه‌چندان ملکوتی به سرزمین خارج دندان عقلم با من لج کرد، لج کردنی. یک تکه‌اش موقع خوردن ماهی پلو دستپختِ مادرخانم کنده شد و افتاد وسط بشقاب. اشکال هم نه از مادرخانم بود، نه از ماهی پلو. دندان نصف شده را بردم دکتر. طبیب گفت دهان را باز کن و باز که کردم گفت تو که نصف دندان‌هایت خراب است. ببند آن دهان را. قرار شد عقل‌ها را بکشم و بقیه را ترمیم کنم.

زد و افتاد توی دوران پرحرارت دوندگی برای ویزا. میان ایستادن در صف سفارت و صف وزارت و صف نطام‌وظیفه نرسیدم دوباره سر به دندانپزشک بزنم و نتیجه آن شد که با دهان اوراق شده پا گذاشتم به کانادا. ملت گقتند در عوض اینجا دانشگاه بیمه‌ات می‌کند و می روی مجانی همه دندان‌ها را درست می‌کنی. اما چه بیمه‌ای؟ نه این که نکردند. کردند ولی نه آن‌طور که کرده شود. پول بیمه ستانده شد و قرار معلوم هم گذاشته، ولی تا کارگر بیفتد یک ماه طول می‌کشد و این یعنی در این یک ماه اگر بروی دندانپزشک پولش را خودت باید بدهی و بعد که یک ماه گذشت مراجعه می‌کنی و پول را پس می‌دهند. اما چون من ایرانی هستم و جملاتی چون «پول را حالا بده و بعداً پس می‌دهیم» برایم حکم اختلاس و مفت‌خوری و «از کجا معلوم راست می‌گن؟» و «شاید زدن زیرش!» را دارد، فعلاً از خیر عقل کشیدن گذشتم، تا چه پیش آید.

درد عقل همزمان شد با خواندن اخباری از وطن در نت، آن‌قدر تراژیک که هر شب حس می‌کنم این دندانی که درد می‌کند از عقل بودنش خجالت کشیده و درد گرفته. اگر عقل نبود فشار افکار دردش را زیاد نمی‌کرد. باز هم ترور. باز هم دانشمند هسته‌ای. اگر ماجرا تراژیک نبود می‌شد راحت‌تر از این‌ها سوالاتی را پرسید که بی‌مقدمه در ذهن می‌آیند: چرا سایت نطنز معاون بازرگانی داشته؟ کجای دنیا یک تاسیسات زیرزمینی فوق‌سری نیاز به معاون بازرگانی دارد؟ بر چه اساس کسی که صرفاً دانشجوی دکتراست و هنوز مدرکش را نگرفته دانشمند نخبه محسوب می‌شود؟ چه از طرف سوگواران و چه از طرف قاتلین. به هر حال از هر مسیر حسابش کنید از او دانشمند‌تر هم که اتفاقاً رشته‌شان به فیزیک هسته‌ای ربط داشته باشد کم نداریم. در صف شهادت قرار گرفتن اگر براساس سواد است نباید به این زودی نوبت به دانشجویان برسد. گفته شد که در این ترور هم خود دانشمند شهید شده و هم راننده‌ی شخصی ایشان. دانشمندان مگر راننده شخصی دارند؟ راننده داشتن ایشان ناشی از وفور تحقیقات علمی بود یا سِمت رده‌بالای سیاسی؟ اگر مورد دوم صحیح است پس چرا همه ترور یک دانشمند هسته‌ای را تسلیت می‌گویند نه یک مدیر هسته‌ای؟ عار است که فردی فقط مدیر باشد؟ یا باید در فهرست کردن لیست کشته‌شده‌هایمان هم قمپز علمی را رها نکنیم؟

آن‌چه مایه‌ی تحیر است اصرار بر یافتن جهتی‌ست که بتوان در آن بهتر گریست. کدام بیشتر صرف می‌کند، استاد؟ «یک مقام سری تاسیسات هسته‌ای، که به شکل عجیبی در سی سالگی به چنین مقام بالایی رسیده بود، در راستای یک معامله نامعلوم سیاسی ترور شد»، یا «یک دانشمند جوان فوق‌نخبه که برخلاف هم‌سن‌وسالهایش وطن را به مقصد هاروارد و برکلی رها نکرد، در راستای جلوگیری از پیشرفت میهن اسلامی ترور شد»؟ استاد کدام گزینه گریه‌دار تر است؟ استاد، مهم نیست آن کس که کشته شد، فارغ از آنچه بود یک انسان بود؟ نه، نیست. هر روز صد انسان دیگر هم کشته می‌شوند ولی فقط انسان بودن خبر کشته‌شدن را به قدر کفایت گریه‌آور نمی‌کند. صد و اندی قاچاقچی مواد مخدر در مشهد بدون محاکمه اعدام شدند ولی کیست که برای آن‌ها گریه کند؟ البته از اتاق فرمان همین الان به ما گفتند که قاچاقچی که اصلاً آدم نیست. مثال دیگر بزنید، استاد.

بله. چشم. مثال دیگر. چند روز پیش بود که مسئول حقوق بشر ایران که زبان شیرینی هم دارد و انگلیسی را با لهجه‌ی لاریجان تکلم می‌کند، گفته بود همجنسگراها بیمارند و منحرف و برای همین باید اعدام شوند. بیمارند پس باید اعدام شوند. مبتلایان به زخم معده هم باید بیست ضربه شلاق بخورند. آن‌ها هم که روماتیسم گردن دارند باید حبس تعزیری از ده ماه تا دو سال بکشند. دیابتی‌ها را هم باید تبعید کرد به کویر لوت.

استاد، ببخشید ولی شما می‌گویید یعنی همجنسگرایی خوب است؟ استاد، شما هم؟ استاد خجالت نمی‌کشید؟ استاد بفرما بیرون. شما بفرما به همان دندان عقلت بپرداز که عقلت را پریشان کرده. ما هم هر کس را بخواهیم ترور می‌کنیم، هر کس را بخواهیم دانشمند می‌کنیم و هر کس را هم که بخواهیم اعدام.

4 سپتامبر 2011

مسخ

مستندی را که بی‌‌بی‌سی فارسی به مناسبت ماجراهای اعدام سال‌های 60 و 67 نشان داد دیدم و شیشه‌های ترک‌خورده‌ی درونم شکست. زنانی که جلوی دوربین می‌آیند و از کابل خوردن‌هایشان، کابوس‌هایشان و گریه‌ کردن‌هایشان در سوگ بچه‌ها و شوهر‌ها و پدرها حرف می‌زنند. حالا هر جا که راه می‌روم، می‌نشینم یا می‌خوابم امحا و احشایم روی خرده‌شیشه‌ها می‌روند و خود را درون خون خود می‌غلتانند. قبلاً آنقدر خوانده بودم که به زندانیان زن تجاوز می‌شد و مرد‌ها تا حد مرگ کتک می‌خوردند و کمیته‌های مرگ زندانیان را مثل ردیف گوسفندان دم در کشتارگاه ردیف می‌کردند و فرق میان آدم زنده و آدم مرده یک رکعت نماز اجباری بود. قبلاً شنیده بودم که به باکره‌هایی که حکم اعدام می‌خوردند قبل از اجرای حکم تجاوز می‌شد تا باکره از دنیا نروند چون براساس اصول اعتقادی زندانبانان دختر باکره پس از مرگ به بهشت خواهد رفت و تمام گناهانش بخشوده خواهد شد. تناقض چنین اعتقادی و ابعاد عجیب پشت آن (این که شاید این جماعت تنها کسانی در کل تاریخ باشند که نه تنها اصرار بر اجرای عدالت در این دنیا داشتند بلکه برای اصلاح احتمالی حکم محکومان در آن دنیا هم به فکر تدبیر بودند و این که چنین تفکری ذاتاً با اعتقاد آن‌ها با عدل الهی در تناقض است چون اگر خدا عادل است قرار نیست بنده ی او در دنیای فانی نگران بخشوده شدن حکم اخروی محکومان باشد) ذهنم را مدت‌ها پیش پر کرده بود ولی این بار حکایت چیز دیگری بود.

این بار به این فکر نمی‌کردم که چگونه حکومت‌ها بند روابط ریز و درشت آدمها را می‌شکافند یا این‌که چگونه یک دیکتاتوری می‌تواند زن را از شوهر و خواهر را از برادر متنفر کند. به این فکر می‌کردم که چگونه آدم‌هایی ممکن است پیدا شوند که قساوتشان در این حد با ذکاوت همراه شود. چگونه است که همیشه روشهای جدیدتری برای شکنجه‌ی روح و جان پیدا می‌کنند و همیشه یک گام از زندانیِ در خود خزیده جلوترند. همیشه در داستان‌ها و فیلم‌ها آدمهای قلدر چهارشانه ابله‌تر از قهرمان‌های ریز هیکل هستند و با وجود شقاوت و وحشی‌گری درنهایت گول می‌خورند و کله‌پا می‌شوند. اما در واقع عکسش بیشتر صادق است. میرغضب‌ها گاه بسیار باهوش‌ترند و همین نمی‌گذارد به راحتی آنان را به حیوانات درنده و مجانین زنجیرپاره‌کرده تشبیه کرد. آنان را به هیچ چیز نمی‌‍شود تشبیه کرد. صنعت استعاره در برابر قامت موجوداتی از این قماش درمانده‌تر از همان زندانی مجروح است.

فکر دیگری هم هست. سوالی اساسی: ما، مایی که در همین هوا نفس کشیدیم و بزرگ شدیم و خواسته و ناخواسته در اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها کنار دست کسانی نشستیم که زیر ناخن‌هایشان خون دلمه‌بسته‌ی مردی یا زنی بوده که نعره‌هایش هنوز در زیر آسفالت خیابان‌ها مدفون است، ما که همان هوایی را تنفس کرده‌ایم که شاید بازدم مردی بوده که خاطراتش پر است از جیغ‌های خفه‌ی زنی که در سلولی کدر زیر هیکلش دست و پا می‌زده، ما چطور مانده‌ایم؟ چه بلایی بر سر ما آمده؟ کجای ما معمولی است؟ نمی‌شود، امکان ندارد که همه چیزمان، فکرمان، پوستمان، بوی‌دهانمان، رنگ نگاهمان، همه سالم مانده باشد. باید جایی از وجود ما خطی مانده باشد که رد یک آلودگی تاریخیست. باید چیزی در ما برای همیشه تغییر کرده باشد. چیزی که انگار در وجودمان آنقدر تثبیت شده و در میان نسوج ریز اندامهایمان تا آن‌حد نفود کرده که از آن بی‌خبریم. چیزی که فردا در خون بچه‌هایمان خواهد بود.

باید بیش از آن که از این بترسیم که زنجیر تاریخی شکستن‌ها و کشته‌شدن‌ها زیر دست میرغضب‌ها تا کی ادامه پیدا می‌کند، از این بترسیم که شاید روزی ما هم از خواب بیدار شویم و میلی در ما برخیزد که آرام آرام از هرکداممان میرغضب تازه‌ای بسازد. آدم‌هایی که وقتی از خواب بیدار می‌شوند نگران آنند که مثل گرگوار سامسا بدل به حشره‌ای چندشناک شوند می‌توانند خوشحال باشند از این که لااقل آن حشرات عظیم توانایی کشتن و تجاوز کردن ندارند.

19 اوت 2011

پسرخالگی با مردان قلم

یکی دو هفته پیش کاملاً اتفاقی محمد قائد را در محوطه پارک ایرانشهر جلوی ساختمان تماشاخانه دیدم. قامت بلند و عینک درشت و ریش پهنش جایی برای شک باقی نمی‌گذارد. از صد متری قابل تشخیص است. منتها نزدیک‌تر که شدیم اولین کاری که کردم نیاوردن به روی مبارک و رد شدن بود. نه سلامی، نه «ببخشید شما همانی که من فکر می‌کنم؟»، نه امضا گرفتن، نه حتی یک شوخی کوچولو و ناگهانی از باب پررو بازی و پسرخاله شدن (کاری که زمانی وقتی در میان یک جمع شلوغ لادن مستوفی را دیدم کردم. با بازیگر جماعت از این کارها می‌شود کرد، با اندیشمند جماعت نه). سر را پایین انداخته، دم را به کول گذاشته و راه خویشتن خویش را ادامه دادم. حس خودنابغه‌بینی عظیمی که درون من و دیگر نویسندگان کشف‌ناشده‌ی این روزگار در این دیار مقدس است اجازه نمی‌دهد وقتی به سلبریتی جماعت آن هم از نوع انتلکتوئل برسیم تحویلش بگیریم مبادا طرف فکر کند خیلی خفن است و ما هیچ مالی نیستیم. ما مال هستیم منتهی جاده‌ی مالرو در اختیار نداریم. همسر گرامی هم در این صحنه تنها عکس‌العملی که نشان داد این بود که: «اون دختره که کنار دستش وایساده بود کی بود؟ دیدیش؟ خوشکل بودا! ولی خیلی جوون بود.» و هر دو به این نتیجه رسیدیم که مقاله‌نویس معروف را در هنگام دختربازی گیرانداخته‌ایم و نه تنها آقای قائد هم دستی بر آتش دارد و دود همیشه از کنده برمی‌خیزد، که آقای قائد خوش سلیقه هم می‌باشد. برای یک ثانیه هم فکر این که آن دو نفر ممکن است در حال دِیت نباشند و مثلاً پدر و دختر یا عمو و برادرزاده باشند در ذهن پاک ما نیامد. به هر حال ما فرزندان انقلاب، متعلق به نسل سهل‌گیر و سهل‌انگاری هستیم و هرجا یک مذکر و یک مونث ببینیم فرض اول و آخرمان بر محور ناحیه زیر کمربند می‌چرخد.

از قائد و بانو که گذشتیم یادم به جالبترین برخوردم با یک سلبریتی عالم اندیشه افتاد. زمانی بود، حدود سه چهار سال پیش، که تازه فکر شاعر شدن در مغز این حقیر نسج زده بود که هوس کردم برای تست کردن میزان استعداد خودم یکی از درشت‌هیکلان عرصه شعر را پیدا کنم و بهترین اشعاری که تا آن زمان گفته بودم را نشانش بدهم تا تایید کند که تا چه میزان درجه یک می‌باشم. به هزار زور و بدبختی آدرس ایمیل رضا براهنی را گیر آوردم. با جسارت و اعتماد به نفس هرچه تمام‌تر نامه‌ای برایش نوشتم و سه قطعه از چکامه‌هایم را هم ضمیمه کردم و فرستادم. چند روز بعد جوابی خلاصه داد که کار شما بدک نیست و بهتر است بیشتر مطالعه کنی و درس و مشقهایت را درست بنویس تا تو هم مالی شوی. کلاً دو خط بود. همان هم بد نبود.

سه سال و اندی که گذشت و ما درس ها و مشق ها را نوشته بودیم و یک مجموعه شعر هم آماده داشتیم ولی هیچ ناشری پیدا نمی‌شد که در این روزگار خر اندر خر قصد کند سرمایه‌اش را بگذارد مجموعه شعر بنده را چاپ کند و خودم هم پولی نداشتم پس کلاً شعر را گذاشته بودم گوشه‌ای و مشغول تدریس خصوصی تافل بودم تا ایام بگذرد، که ناغافل ایمیلی دریافت شد از جناب رضا براهنی. متنش این بود:

Hope you get this on time, sorry I didn’t inform you about my trip in Spain for a Program, I’m presently in Barcelona and am having some difficulties here because I misplaced my wallet on my way to the hotel where my money and other valuable things were kept. Presently, I have limited access to internet, I will like you to assist me with a loan of 2,800 Euros to sort-out my hotel bills and to get myself back home.

Best Regards
Reza

این حقیر را برق گرفت. متن را دوباره خواندم و شبیه مهران مدیری یک چند لحظه به دوربین خیره شدم و گفتم: «بله؟؟؟» بعد از سه سال دوری و بی‌خبری یک راست ایمیل زده و تازه پول هم خواسته. مرد مومن اولاً من اگر پول داشتم که نمی‎رفتم خانه‎ی مردم تافل درس بدهم، ثانیاً اصلاً بله؟؟ یعنی چه جوری؟؟ رضا براهنی ایمیل زده از من پول می‌خواد؟ من در کل سه تا شعر آب زیپو برایش فرستادم و حالا بعد از سه سال طلب پول کرده؟ ما را بگو که می‌گفتیم پسرخاله شدن با روشنفکران عیب است و زشت. این که خودش استاد پسرخاله بازی است.

طبیعتاً بعد حدس زدم که پیرمرد فرهیخته واقعاً در هچلی گیر کرده و در عرض زمان کوتاهی که به عالم مجازی دسترسی داشته این متن را به تمام کسانی که در فهرست تماسهایش بوده‌اند زده تا شاید فرجی حاصلش شود. اگر من هم بودم احتمالاً همین کار را می‌کردم. سفر است دیگر، هر اتفاقی ممکن است. ولی بعد گفتم خب این که اول نامه عذرخواهی کرده و گفته ببخشید که خبرت نکردم، اینها چی بود؟ یعنی باید به کس دیگری می‌فرستاده و شانسی به من رسیده؟ مگر ایمیل هم مثل تلفن خط روی خط می‌شود؟

در هر حال تا الان دیگر ایشان باید از بارسلونا بیرون آمده باشد و در منزل نشسته باشد. برای من هم این نامه‌ی پر هیجان می‌ماند یادگاری. شاعر که نشدیم، با شعرا دم خور هم که نشدیم، لااقل یک نامه‌ی ملتمسانه از یک شاعر در اینباکس داشته باشیم.

24 ژوئن 2011

ناصرخان و بیت عنکبوت

از فروشگاه کوچکی نزدیک خانه خرید میکنم که دو هفته ایست روی دیوارش صفحه بزرگ تمام رنگی یک روزنامه ورزشی را چسبانده که به مرگ ناصر حجازی اختصاص دارد، شامل عکس بزرگ متوفی در ژستی شیک به اضافه‌ی تتیر درشتی که او را اسطوره‌ی زندگی می‌خواند و تاکید می‌کند که همیشه در قلب مردم می‌ماند. از زمان مرگ حجازی واکنش‌هایی پرسروصدا درباره‌ی او آغاز شد. مراسم ختمش حاشیه‌ی سیاسی به پا کرد، در فیس‌بوک گروه‌های زیادی صرفاً برای بزرگداشت یادش تشکیل شدند و خیلی‌ها هم مثل همیشه عکس پروفایلشان را کردند عکس او. برنامه‌های سیاسی ماهواره‌ای مثل «پارازیت» هم بخشی جداگانه را برای بزرگداشت او اختصاص دادند. به غیر از استدلال‌های درشت قیصروار که او را یک مرد واقعی می‌دانست در دوره‌ای که مردونگی دیگه از میون مردم رفته، عملاً دلایل دقیقی برای بزرگ بودنش از طرف هیچ‌کدام از علاقه‌مندان و سینه‌چاکان ارائه نشد.

برای من که چندان اخبار فوتبال را دقیق و با جزئیات دنبال نمی‌کنم و هر از گاهی از نتایج و وضعیت‌ها باخبر می‌شوم ناصر حجازی تقریباً هیچ ویژگی بزرگی نداشت. در زمان خودش دروازه‌بان درجه یکی بود ولی غیر از آن هیچ. دوران مربیگری منقطع و به شدت پرفراز و نشیبی داشت، مردی حاشیه‌ساز بود که زمانی نقد می‌شد که بی‌حساب بچه‌ی خودش را که بازیکن فوق‌العاده بدی‌ست در تیم استقلال بازی می‌دهد و خودش هم هر وقت که مربی نیست یکی از همان پست‌های بی‌معنای اداری در باشگاه‌های فوتبال را می‌گیرد تا نانش درآید. گاهی خبرساز می‌شد که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدا کند و گاهی هم مثل باقی چهره‌های معروف عالم فوتبال در ایران صرفاً به واسطه‌ی آن که لیچاری بار کسی کرده یا لیچار کسی را جواب داده می‌رفت روی صفحه‌ی اول «خبر ورزشی» و «گل» و «نود» و باقی نشریات فوتبالی. حداکثر ویژگی برجسته‌اش شاید این بود که چندان بددهن نبود و خیلی هم بی‌سواد به نظر نمی‌رسید.

بعد از مرگش از او تجلیل شد برای آن که برخلاف خیلی‌های دیگر (این «خیلی‌ها» را باید با تاکید فراوان و درشت کردن چشم خواند؛ چون گویندگان می‌خواهند آن‌ها که قرار است بشنوند حساب دستشان بیاید) اهل دار و دسته بازی نبود و برای خودش بازار و نوچه جمع نکرد. این هم حرف پرتی‌ست. کسی که هنگام حیات و ممات از سوی دوستداران «ناصر خان» خطاب می‌شد و مشورت با او برای نقل و انتقال بسیاری از بازیکنان امری حیاتی بود و گاه با وجود کسب نتایج افتضاح قراردادش به عنوان مربی تجدید می‌شد اتفاقاً همه چیزش گویای مهارت در خان و خان بازیست. او هم فرق زیادی با «خیلی‌ها»ی مورد اشاره نداشت.

مورد جذاب ناصر حجازی که یکی از ده‌ها است، بیانگر نکته‌ای ظریف در رفتار سیاسی عامه‌ی ماست. برای بسیاری کسانی که سر مرگ او اشک ریختند و عکسش را به دیوار زدند او انسانی بزرگ بود به این دلیل که «جلوی اونا وایساد». ضمیر سوم شخص جمعی که در این جمله وجود دارد عملاً مرجعش از گوینده تا گوینده فرق می‌کند. هر کس با تلقی شخصی خود که از هویت صاحبان سیاست و ریاست دارد این ضمیر را به مرجع دلخواه وصل می‌کند. مرگ ناصر حجازی نمونه‌ای شد از رفتار همیشگی ایرانی: نفرت از صاحبان قدرت. شرایط افتضاح سیاسی و اقتصادی در زمان حال هم شد مزید بر علت. در این نمونه تنها مدرکی دال بر اینکه فرد متوفی واقعاً جلوی کسی ایستاد دو سه کلمه صحبتی بود که در آخرین حضورش در برنامه‌ی نود کرد و طی آن هم صرفاً گفت که فوتبال سیاسی شده و وضع خراب است. کسی که خودش مربی و عضو دستگاه یکی از دو تیم فوتبال بزرگ دولتی در ایران بوده و نانش در گرو خشوع در برابر ساختار سیاسی بود حداکثر چهار کلمه انتقاد پادرهوا کرد و آن‌هم زمانی که پرونده‌ی حیاتش زیر دست عزراییل در حال ورق خوردن بود و چیزی برای از دست دادن نداشت.

جمله‌ایست معروف از وودی آلن که می‌گوید دوست دارد در آپارتمان شخصی‌اش زنده باشد تا در دل مردم. طالبان ساده‌لوح مرام و خوشنامی به این جمله ایراد می‌گیرند که درست است زندگی در دل مردم استعاریست ولی حداقل مزیتش در آن است که آن کسی که به دل مردم راه پیدا کرد جایگاهش جاودانیست، حالا اگر هم جاودانی نباشد حداقل با کمی تخفیف خیلی خیلی طولانی مدت خواهد بود. اما هر چه بیشتر فکر کنیم خواهیم دید که آن جایگاهی که به سادگی به دلیل واکنش افراطی و احساسی جمعی کثیر کسب شود و فرد صاحب جایگاه عملاً چنته‌اش بسیار خالی‌تر از آن باشد که جایی ابدی برای خوشنامی رزرو کرده باشد، قاعدتاً نباید چندان آش دهن سوزی باشد. آنچه برپایه‌ی چنین بنیانی ساخته شود به قول قرآن کمثل البیت العنکبوت خواهد بود.

جامعه‌ای ملتهب و در حال درد مثل غریقی است که به هر چیز چنگ می‌زند. آدم‌هایی که هر ثانیه‌ از زندگیشان لحظه‌هایی تراژیک است بالطبع به دنبال دوایی برای تسکین دل مصیبت‌دیده‌ی خود هستند و هر کس که بارقه‌ای از امید (ولو امیدی اخته شده که بوی پلاسید‌گی می‌دهد) عرضه کند قهرمانی خواهد شد که عکسش روی دیوار مغازه‌ها می‌رود و در مراسم ختمش شعارهای سیاسی داده می‌شود. اما اگر درد دائمی‌تر از این حرف‌ها باشد و مسکّن جوابش نباشد آرام آرام همان اسطوره‌ای که در دلها تا ابد باقیست و در رثایش اشعار سوزناک روانه شده‌اند هم از یاد خواهد رفت.

اگر هر هفته سری به آن مغازه بزنم به گمانم آزمایش خوبی خواهد بود که ببینم کی پوستر رنگی خان اسطوره‌ای از دیوار برداشته می‌شود.

19 ژوئن 2011

اکراه فی الدین

کتابی منتشر کرده بودند سفارشی برای هفتم تیر، سجایای شهید بهشتی را به سبک روایات بزرگان نوشته بود. آنی که برایم جالب بود ماجرایی بود درباره‌ی زمانی که خودش و خانواده‌اش در اروپا بودند. به دختر خودش که بچه مدرسه‌ای بود گفته بود که هیچ اجباری برای حجاب ندارد. بیاید و خودش بحث کند ببیند حجاب داشتن بهتر است یا نداشتن و بعد به هر نتیجه‌ای که رسید همان کار را بکند. دختر هم آمده و با پدر بحث کرده و خودش قانع شده که بهتر است با حجاب به مدرسه برود. یک فیگور بسیار زیبا که هم فال است و هم تماشا: در دین اجباری نیست. بیا بحث کنیم. اصلاً از ما معقول‌تر مادر دهر نزاییده.

پدری که خودش دنیا دیده و کتاب خوانده و تمام استدلال‌ها و پاسخ‌های جدلی و تمام فوت وفن‌های مباحثه و پیچاندن حریف را بلد است دختر ده دوازده ساله‌ را آورده و می‌گوید اجبار نداری، استدلال می‌توانی بکنی. دختر بیچاره هم نمی‌تواند بگوید کدام استدلال؟ تو اول بیا و تمام فنونی که خودت بلدی برای جمع کردن بحث را به من یاد بده، روش‌های استدلال کردن را به من بفهمان، آن‌وقت بگو بیا به آغوش مباحثه و لا اکراه فی الدین. در این ادا، در این بازی به غایت رندانه درد سنگینی خوابیده است. این همان چیزیست که تمام سالهای مدرسه را در غلطیدن در آن گذراندیم.

تمام طول دبیرستان باید با معلم‌های تعلیمات دینی کلنجار می‌رفتم سر این که برهانی که برای وجود خدا می‌آوری چرند محض است، سر این که کل دلایلت برای فلسفه‌ی حجاب یکی دو حدیث است به انضمام چند جمله قصار از ویل‌دورانت و هیچکاک و اینشتین در باب این که هر چیزی پوشیده‌ترش بهتر است، سر این که اگر اسلام مدعی است برای کوچکترین امور روزمره هم احکام دارد این حُسن نیست که بخواهد با افتخار بیانش کند. و در تمام طول این سالها یک چیز را اصلاً متوجه نمی‌شدم: آن کسی که در مقام حریف مباحثه قرار گرفته بود کسی بود که قاعدتاً باید معلم مباحثه می‌شد. من قرار نبود با او بحث کنم تا قانع شوم که می‌توان از طریق مشاهده‌ی گل و درخت و بیابان در مسیری منطقی به خدا رسید. او قرار بود به من یاد بدهد که چگونه از ابزارهایم استفاده کنم تا طرف را قانع کنم ولی آنچه یاد می‌داد این بود که چگونه در جدل کم بیاورم و به‌بن‌بست رسیدن در استدلال را با توجیه شدن یکی فرض کنم.

زمان زیادی می‌گذرد و هنوز معتقدم بزرگترین ظلمی که در دوران مدرسه شد همین ریایی بود که ما را با صدای خوشش خواباند. از یک طرف دست‌ها از کمر نمی‌افتادند و چپ و راست داستان و حکایت می‌شنیدیم درباب این که اسلام به تفکر تشویقتان کرده و یک ساعتش از هفتاد سال عبادت بهتر است و چه و چه، از سمت دیگر نه کسی تفکر یادمان داد نه همان نیمچه استدلال‌های نوجوانانه هم که هر از چند گاهی از سری می‌جوشید به جایی رسید. اگر زمانی سر پل صراط آن نقاشی را که تمام احادیث مربوط به فکر کردن را روی در و دیوار مدرسه کشید ببینم، از حقش نخواهم گذشت.

1 ژوئن 2011

انشا: هاله، عزت و گلدانهایی که هیچ وقت پرتاب نمی‌کنیم

فیلم‌هایی زیادی را می‌بینیم که فردی تا چند لحظه‌ی پیش مثل همیشه‌اش بود. متمدن و آرام. اتفاقی می‌افتد و ماشه‌ای درون ذهنش می‌چکد. وحشی می‌شود، داد می‌زند: «دیگه به اینجام رسیده» و بعد ممکن است یک گلدان را بردارد و به سمت دیوار پرتاب کند یا فرد مقابلش را مشت‌ومال دهد یا خودش را از پنجره پرت کند. همیشه قاعدتاً باید همین باشد. دیگر به اینجایمان رسیده و حالا وقتش است آن کاری که هیچ وقت نمی‌کنیم را بکنیم. اما برای ما هیچ وقت نه گلدانی پرتاب می‌شود، نه هیچ.

یکی دیگر هم مُرد، در مراسم ختم پدرش، به دست سربازان گمنام. دادها و هوارها زده می‌شوند. همه شروع به روایت کردن واقعیت‌هایی می‌کنند که هم خودشان قبلاً می‌دانستند و هم می‌دانند که دیگران هم می‌دانستند. بله، آن‌ها قاتلند و باید مجازات شوند. باید دادگاهی عادلانه تشکیل شود. نباید خونی که پایمال شده فراموش شود. به همدیگر سایت‌های خبری را نشان می‌دهند که بیا و ببین چطور سانسور شده. روزنامه‌ها را برای هم می‌خوانند که ببین چطور واقعیت‌ها منحرف شده‌اند. این شبکه و آن شبکه هم کارشناس‌های همیشگی خود را می‌آورند تا همان تحلیل‌های همیشگی را بکنند و به بینندگان خود با استدلال و منطق بفهمانند که چقدر بدبختند و چرا اینقدر بدبختند و این وسط هیچکس حوصله ندارد بپرسد که آیا این کابوسی است که تازه در آن خوابیده‌ایم یا شروع کثیف صبح فرداست که هنوز بوی شب قبل را با خود می‌کشد؟

کاریکاتوریست‌ها به بهانه‌ی این مورد هم مثل دفعات قبل تصویرهای دردناک ولی طنزآلود می‌کشند و همه در فضای مجازی بین هم رد و بدلشان می‌کنند، درست مثل دوران مدرسه که همه‌ی هنرمان این بود که از زیر میز بی‌آن‌که معلم ببیند، کاغذی را که رویش شکل خود معلم را کشیده بودیم و فحشی بچه‌گانه هم کنارش نوشته بودیم برسانیم به دست کناری تا او هم برساند و برسد به انتهای کلاس. ناگهان بیش از نصف آن‌هایی که می‌شناسی عکس پروفایل فیس‌بوک خود را برای هشتادمین بار طی دو سه سال اخیر برای همراهی با خشم و تاسف جمعی تغییر می‌دهند و این بار عکس پدر و دختری را که هر دو گوشه‌ی آن نوار مشکی خورده می‌گذارند. نمی‌دانم همه‌جا و میان همه‌ی مردم همین‌طور است یا فقط ایرانی‌های ساکن فیس‌بوک هستند که آن‌قدر بیچارگی و درد نگاهشان را مستهلک کرده که جز برداشتن چهره‌‌ی خود و گذاشتن مایه‌ی داغ و یاد درد کار دیگری نمی‌کنند. انگار در مقابل داغ‌های روزمره دستمان آنقدر کوتاه است که از شدت شرم چهره‌ی خودمان برایمان قابل تحمل نیست. باید حذفش کنیم.

عادت کرده‌ایم خبرها را از منابع خبری نشنویم، از عکس جدید پروفایل دوستانمان بشنویم. عادت کرده‌ایم هر از چند روزی یکبار به همدیگر بگویم: «تو از کی شنیدی؟ یعنی واقعیت داره؟» عادت کرده‌ایم هر روز که از خواب بلند می‌شویم به ذهنمان بیاید که شاید، فقط شاید، امروز همان روزی باشد که لازم نباشد هر ثانیه‌اش به خود بگوییم: «دیگه به اینجام رسیده». عادت کرده‌ایم گلدانهایی را که باید به سمت دیوار پرتاب می‌کردیم و نکردیم بشماریم. شاید زمانی هم برسد که حتی حوصله‌ی شمردن گلدان‌ها را هم نداشته باشیم.

19 مه 2011

انشا: قصاص و بازیهای مرتبط

حس تحلیل ندارم. فقط مرور می‌کنم چون بهترین کاری‌ست که از پریشانفکری مثل من برمی‌آید.

در جنوب تهران مردی روانی را پیدا می‌کنند به نام محمد بیجه که طی چند سال حدود چهل بچه را برده و … و کشته. می‌گیرندش. جنجال به پا می‌شود. یکی سیخ می‌کند توی چشم پلیس که چرا تا حالا این آدم را نگرفته بود، یکی بحث مشکلات روانی طبقات فرودست را پیش می‌کشد و عده‌ی زیادی هم کفری می‌شوند که وای اگر بچه‌ی خودمان بود چی؟ و هوارها بالا می‌رود که «اعدام باید گردد» و پشت سرش هم دادهای بیشتر که اصلاً باید یک مجازات جدید تعریف کرد برای چنین کسی و اعدام خودش لطف است به امثال او. نظام قضایی هم ساده‌ترین کار را در پیش می‌گیرد. کسی که به خاطر پرونده‌ی کلفتش بالطبع باید ده‌ها جلسه‌ی دادگاه برایش تشکیل شود تا ریز و درشت جرایمش بررسی شود در عرض کمتر از دو ماه غائله‌اش را می‌خوابانند، یک حکم ماورایی برایش می‌برند و وسط شهر از جرثقیل دارش می‌‌زنند تا روزنامه‌های داخلی عکس عمودی نعش او را به مثابه‌ی گناهکاری که سرنوشتش مایه‌ی عبرت دیگران شده چاپ ‌کنند و خارجی‌ها هم همان عکس را به عنوان نشانی دیگر از بربریت اقوامی در صحاری خاورمیانه نشان ‌دهند. خبر برای همه تمام شده. تا چند ماه بعد ممکن است کسانی هم پیدا شوند که شرح و بسط ماجرا را ادامه دهند و به این نتیجه‌ی فوق‌تصور برسند که «باید کار ریشه‌ای کرد».

یکی در دعوایی که به نظر می‌رسید ناموسی بوده می‌زند توی روز روشن وسط یک میدان شلوغ دیگری را با چاقو می‌کشد و بالای نعشش هم آن‌قدر می‌ایستد تا مطمئن شود طرف معامله‌اش با عزرائیل را ناتمام نمی‌گذارد. دوباره همان بساط. عده‌ای در می‌آیند که چرا پلیس کاری نکرد؟ یکی دیگر فحش می‌دهد به آن دختر نابه‌کاری که اصلاً بن دعوای این دو نفر بر سرش بوده که خدا ذلیلش کند که چگونه باعث بدبخت شدن دو جوان رعنا شده. نظام قضایی هم تکلیف خودش را خوب بلد است. دوباره ماجرا در چشم به هم زدنی تمام می‌شود. یک ماه بعد از قتل جناب قاتل را در همان میدان از جرثقیل آویزان می‌کنند. خب دیگر برنامه تمام شد. خانم‌ها آقایان لطفاً متفرق شوید. در صورتی که برنامه‌ی جدیدی پیش آمد از طریق رسانه‌های ملی و خصوصی خبرتان می‌کنیم.

حالا هم آمده‌ایم تا به ادامه‌ی برنامه توجه خود را جلب کنیم. دیوانه‌ای آمده و اسید ریخته روی صورت دختری. دیوانه را گرفته‌اند. این بار بساط خیلی هم داغ نبوده شاید چون خبر چندان جدید نبود. در دهه‌ی قبل اسید پاشیدن روی صورت دختران یکی از محبوب‌ترین انواع جرایم بوده و مواردش آن‌قدر زیاد بود که کسی چندان جذب چنین اخباری نشد. این بار دادگاه با حوصله‌ی تمام قضیه را پیش برده. شش سال. آخر ماجرا خبر می‌سازد. قاضی ابتکار زده و روش جدیدی پیشنهاد شده. طرف را کور می‌کنند. می‌رسد از چپ و راست فریاد و فغان. یکی می‌گوید این که منصفانه نیست. دیگری داد می‌زند حقش هم هست. تحلیل ها پشت هم رو می‌شوند: آیا طرفداران حقوق بشر فقط بلدند از مجرم روانی دفاع کنند؟ آن که اسید صورتش را مثل زامبی کرده بشر نیست؟ آیا اشکال از نظام قضایی است که مجرم و قربانی را به جان هم انداخته و خودش رفته آن گوشه و دعوا را عین بازی خروس‌جنگی نگاه می‌کند؟ آیا حبس طولانی مدت جایگزین بهتری برای جناب اسیدپاش است؟ آیا مبنای قضایی ایران از بنیاد خراب است؟ همیشه هم کسی هست که با شمرده محاسبه کردن تمام جوانب امر به این نتیجه برسد که بالاخره «باید کار ریشه‌ای کرد».

چقدر خوب بود اگر درست در میانه‌ی این بازار توحش می‌شد ناگهان تمام قدرت تحلیل را از دست داد و ساده شد و به همه چیز همان طوری نگاه کرد که احتمالاً بزرگان بازی قضاوت و نظم دوست دارند نگاه شود. این‌که آنها حتماً چیزی می‌دانند که این‌گونه تصمیم می‌گیرند و خودشان بهتر می‌دانند صلاح کار کجاست. این که همه چیز زمانی درست بوده و زمانی هم خواهد آمد که دوباره درست شود. دوست ندارم بدانم آخر این بازی به کجا ختم می‌شود. چشم به هم بزنیم یک داستان جدید پیدا می‌شود که در آن آدمی مرتکب جرم وحشتناک ولی جالبی شده و اطرافش جنجال‌های فلسفی و سیاسی به‌پاست. در عوض می‌خواهم بدانم چند نفر هستند که فکر می‌کنند چقدر عالی بود اگر ما هم بت‌من و اسپایدرمنی داشتیم که نمی‌گذاشت کار به این‌جا بکشد. آن‌که بچه‌ها را می‌کشت کت‌بسته می‌انداخت توی رودخانه، آن‌که با چاقو وسط شهر می‌چرخید را با یک ضربه می‌فرستاد پیش اجداد بیابانگردش و اسیدپاش را هم بی‌آن که نیازی به این همه بحث باشد با یک فن تماشایی ختم به خیر می‌کرد و درست لحظه‌ای که همه می‌خواهند بیایند جلو و تشویقش کنند غیب می‌شد.

14 مه 2011

انشا: محمد قائد و تفسیر رندی

نثر عالی، کلام تیز، دانش بالا، ریش بلند. اولین چیزی که از قائد خواندم مقاله‌ای بود طولانی در مجله فیلم درباره کتاب تازه‌ چاپ شده‌ی مصاحبه با ابراهیم گلستان، «نوشتن با دوربین». سن و سالم قد نمی‌داد که مجله «لوح» را آن زمان که تازه از تنور در می‌آمد بخوانم، روی پیشخوان‌ها دیده بودمش ولی جذبم نکرده بود. رفیق بزرگ‌تری هم نبود که خوانده باشد و معرفیش کند. وبلاگش را هم حدود دو سه سال پیش کاملاً اتفاقی کشف و سپس بلع کردم. سر تا پا و ریز و درشت. تک و توک کتاب‌هایش را هم همان سال‌ها خواندم، آرشیو «لوح» را هم. همچین فرزانه‌ای نبودم که بخواهم برای خودم آرای ایشان را نقد کنم. (عاشق این عبارتم. جلسه می‌گذاشتند در نقد و بررسی آرای فلاسفه‌ی گردنفراز. ما می‌رفتیم برای خوردن کیک و آبمیوه‌هایش. برگشتنی برای رفقا قمپز می‌سوراندیم که آقا از دستتان رفت! اصلاً نقد و بررسی می‌کردند این هوا)

برای امثال ما که کوران تاریخ از ته باسوادمان می‌کند دیدگاه میدگاه تازه دارد غنچه می‌زند. بنابراین تا مدتی فقط می‌خواندم، لبخندک می‌زدم و سعی ‌می‌کردم یکی دو جمله‌ی قشنگش را جایی بنویسم. زمان که آرام می‌گذرد و کمی باسواد می‌شویم با بعضی بخش‌های حرف‌هایش مخالفتی زیرمیزی هم می‌کنم (مثل دیدگاهش درباره‌ی نظریات ادوارد سعید که فکر می‌کنم کمی یک‌طرفه است) و از آن طرف حرف‌های دیگری را هم که زده بود مرور می‌کنم و بُعد ریزی را که از ظرافتش آن زمان خبردار نشده بودم متوجه می‌شوم. خلاصه کلاس درسی‌ست برای خودش. با این تفاوت که حماقت ذاتی من به عنوان اندیشمندی هنوز نامکشوف اجازه نمی‌دهد تا مرید بازی راه بیندازم و «استاد استاد» کنم.

یک وجه قائد همیشه برایم مایه‌ی سوال بوده و آن هم بی‌پروایی آمیخته به رندی است. منظور الزاماً بی‌پروایی در فکر و اندیشه نیست که از این بابت اتفاقاً آدم محتاطی می‌زند. بیشتر حکایت نثر و کلام است. آدمی که هنوز ساکن ایران است و زیر پرچم نظام مقدس به تنفس مشغول است و پتانسیلی بالا برای پرونده‌دار شدن نزد سربازان گمنام دارد چطور تا این‌حد راحت زبان سرخ را بی ترس از عاقبت سرِ سبز به رقص می‌آورد؟ (زبان هم مجاز از قلم فرض شود، چون قائد انگار کلاً زیاد حرف نمی‌زند. مصاحبه‌هایش هم اکثراً مکتوب است) منظور از رندی هم دقیقاً آن رندی حافظ‌وار و خیام‌وار نیست. برای ترجمه‌ی آن جنس رندی اصطلاحی که خود قائد پیشنهاد می‌کند cynicism است که دیدگاهی مبتنی بر نفی بسیاری از هنجارها در جامعه و دین و حکومت است و نتیجه‌اش معمولاً می‌شود دنیا را به تخم خویشتن تحویل نگرفتن و به جایش یکی دو جام گرفتن. منظور من از رندی سبک‌وزنی تعمّدیست: این که آدم خودش را نه به جایی بچسباند و نه الزاماً از جایی بکند. این که در جریان زندگی کند و با جریان بسازد و آگاهانه آن‌جا که توانست یک نیشی هم بزند. نه علَم و کُتل اصلاح و انقلاب هوا کند، نه شهید بازی دربیاورد به این امید که آیندگان او را به‌به و چه‌چه کنند و نامش خیابانی کوچه‌ای چیزی شود، و نه در سیستم حل شود تا یا خل شود یا دیگران را خل کند. این که آدم بتواند مثل پر باشد و رندانه گردن باریکش را از زیر تیغ این و آن رد کند بدون آن که خراشی بردارد.

اگر از اهالی دوستدار توطئه می‌بودم باید بعد از خواندن آن‌همه مقالات نیشدار (به خصوص آن‌ها که در مجموعه‌ی «داستان آیندگان» قرار دارد) گمان می‌کردم که اصلاً این آقایی که اسم خودش را گذاشته قائد و ممکن است اسم واقعیش هرچیز دیگری باشد به کدام دسته و گروه متصل است که اینقدر راحت افشا می‌کند و اسم می‌آورد و انگار نه انگار که این‌جا وبلاگ‌نویسِ تازه سبیل درآورده گوشه‌ی زندان است و این آقا که یک من ریش هم دارد، پس حتماً یا از خودشان است یا از خود خودشان است. آن‌جا که از خلخالی می‌نویسد اقبال خود را شکر می‌کند که روزنامه‌ی آن روزهایشان بسته شد وگرنه ممکن بود سر ماجراهای بعدی، از جمله داستان پاوه که هیچ‌وقت معلوم نشد اصلاً چه بود، مطالبی بنویسند که سرشان را بگذارد توی توبره. اما انگار برای لحظه‌ای فراموشش شده که زمانه‌ی فعلی که در آن همین مقاله را نوشته شاید با روزگار خلخالی تفاوت عَرَضی داشته باشد، فرق ذاتی که ندارد. چطور آن زمان را رد کرده و حالا را نمی‌پاید؟ حالا بگوییم ترس از کشته شدن چاخان است، نگران ممنوع شدن کتابهایش هم نیست؟

این خصلت بی‌نظیریست که در این روزگار از هیچ‌کس نمی‌بینم و رمز و رازش را هم نمی‌دانم. هر نیمچه عالمی در زمانه‌ی ما یا فرار کرده و دارد با غم غربت قصه می‌بافد یا در زندان افتاده یا رفته به سمت با دیوار حرف زدن به امید شنوایی در. فقط قائد است که هرچه می‌خواهد را آن‌جور که می‌خواهد می‌نویسد و نه اثری از ترس از موش و گوش و دیوار دارد نه نشانه‌ای از وابسته شدن به امواج زمانه. حرف فقط این نیست که چنین چیزی کمیاب است، این است که انگار راهی را برای زندگی کردن یاد گرفته که خیلی از امثال ما هم باید یاد بگیریم و هنوز اندر خم یک دوربرگردانیم. این که در میانه‌ی طوفان چگونه خانه بسازیم.

9 مه 2011

انشا: ارتباط اجنه و حکومت را توضیح داده و شکل او را رسم کنید

سال‌ها پیش، همان موقع که احمدی‌نژاد آمد و با خودش بساط غیب را به دفتر رییس‌جمهوری آورد جایی گفتم که این یارو بدجور شبیه راسپوتین است. همین عکسی که مشاهده می‌فرمایید. پدرسوخته مو نمی‌زند. اما الان که بساط ماورأالطبیعه و احضار ارواح به دلقک شماره دو منسوب شده کمی شک برم داشت که آن تشابه در عمل بیشتر به مشایی می‌خورد تا به رییسش.

راسپوتین خان که می‌بینید یک عارف ریاضت‌کشیده بود که از بچگی همه می‌گفتند دور سرش هاله‌ی نور است. در اوان کودکی دزد اسب باباش را ‌برد و ایشان با قوای غیبی دزد را پیدا می‌کنند. بزرگ که شد رفت توی سیبری یک خانه گرفت و همان‌جا زندگی کرد، احتمالاً چون در آن منطقه میوه‌فروش گوجه و پیاز را به قیمتی ارزان‌تر از بقیه‌ی مملکت می‌فروخت. بعد بختش گرفت و در دم و دستگاه جناب تزار روسیه وارد شد و در اولین قدم با کمک اجنه و شیاطین پسر تزار را که یک مرضی در وجودش افتاده بود نجات داد. بعد شد محبوب تزار و خانومش. بعد شد لولو برای مردم. تا مدت‌ها یکی از چیزهایی که خیلی از مخالفان تزار را می‌ترساند همین جناب راسپوتین بود. می‌ترسیدند دست بهش بزنند چون ممکن بود جن بگیردشان. این مسیحی‌ها هم که مثل ما نیستند که نذر هزار صلوات و این‌ها بگذارند که راسپوتین دود شود. کل هنرشان یک مشت دعای خشک و خالی بود. هرچه هم دعا کردند طرف رویش بیشتر می‌شد و می‌آمد در ملا عام می‌گفت که اگر اذیت کنید ‌کاری می‌کنم که هر شب توی رختخوابتان باران بیاید. همه هم کپ کرده بودند.

ایشان عقاید شخصی باحالی هم داشت. مثلاً به عنوان مراسم مذهبی/عرفانی یک بساطی راه می‌انداخت که در آن یک سکس اورجی (orgy) اساسی ترتیب می‌داد، خودش هم آن وسط. دلیلی هم که می‌آورد این بود که با غرق شدن در گناه می‌توان نیاز به آن را از بین برد. به عبارت ساده‌تر: آنقدر خفن گناه کن که خود گناه رویش کم شود و دیگر سراغت نیاید. کثافت‌کاری می‌کرد به سبک عرفانی، آن هم نه در این حد و حدود. (باور نمی‌کنی؟ برو ویکیپدیا بخون، برو تو گوگل بِسرچ تا خودت ببینی)

آخر سر هم که قصد کردند یارو را بکشند جانشان در آمد. اول خواستند مثل جنتلمن‌ها عمل کنند. خرش کردند و یک کیک بهش دادند که تویش دو کیلو سیانور بود. برای کشتن یک ایل کفایت می‌کرد. ایشان خورد و سُر و مُر و گنده ایستاد و گفت: «پس کو بقیه‌ش؟» تفنگ آورند و چهار تا تیر زدند بهش، یکی توی مغزش سه تا هم توی کمرش. افتاد زمین. بعد بلند شد و گفت: «ای کلکا! بازیه؟» بعد چوب برداشتند نیم ساعت زدند توی سر و پکالش. بعد خسته شدند رفتند یک نفسی بکشند دیدند یارو دارد بلند می‌شود. همان‌جور که تخم کرده بودند طرف را بردند پیچاندند توی لحاف و با همان لحاف انداختند توی رودخانه. بعد هم در رفتند و فردا و پس‌فردایش هم برنگشتند آنجا. بعد از سه روز آمدند جسد را بردارند دیدند همان‌جا زیر آب از لحاف بیرون آمده و خواسته بیاید بالا ولی چون آب یخ زده بوده زیر یخ خفه شده و جانش در رفته.

این که می‌بینید دار و دسته‌ی خامنه‌ای موقع کل انداختن با مشایی خیلی مراقب هستند، این بی‌دلیل نیست. از تاریخ عبرت‌ها گرفته‌اند.

9 مه 2011

انشا: چگونه دعوا کنیم؟

رفته بودم خیابان برای میوه‌خری. در راه رسیدن به میوه‌فروشی رسیدم به مسجدی که مراسم دهه فاطمیه برگزار می‌کرد. دیدم جماعتی دم درش جمع شده‌اند و معرکه است و صدای هوار و عربده هم می‌آید. دو نفر آقای متشخص سر چیزی دعوایشان بود و این بود بخشی از گفتمان ایشان:

– به همین حضرت زهرا قسم می‌زنم لهت می‌کنم مرتیکه حمال.
-حمال جد و آبادته، مردک بی‌همه‌چیز.
-بی‌همه‌چیز خودتی، نکبت کثافت.
-کثافت جد و آبادته، توله‌سگ.
-توله‌سگ خودتی و جد و آبادت…

اگر هر دویشان بالای چهل سال نبودند ممکن بود بروم جلو و بگویم: «بچه‌ها شما تو کدوم محله بزرگ شدین؟ از بچگی براتون سقف فحشی قرار داده بودن؟ الان اینم شد دعوا؟ چهار تا فحش بدین که ما جوونا هم یه چیزی یاد بگیریم آخه.»

از آن‌جا که رد شدم یادم به فیلمی افتاد از دعوای یک پسر بسیجی با یک زن مهاجر ایرانی مقیم نیویورک. پسره احتمالاً یکی از هزاران همراه احمدی‌نژاد در سفیر به قصد تسخیر دانشگاه کلمبیا بود. وسط خیابان یکی با موبایل فیلم این دعوا را گرفته بود و روی نت گذاشته بود. پسر بسیجی که اگر در ایران بود در چنین موقعیتی صدها همچون خودش از زمین می‌روییدند و روی سر حریف خراب می‌شدند، الان توی خیابان‌های نیویورک در اقلیت بود و امداد غیبی نداشت. زنه با عصبانیت داد می‌زد: «شما %#@شده‌ها همه‌ی ما رو به $%# دادین. خدا خودتون و ننه و بابای حرومزاده‌تون رو &*#@$# کنه!» و پسره که در این دعوای نابرابر چیز زیادی نداشت فقط توانست بگوید: «تا خون در رگ ماست، خامنه‌ای رهبر ماست.» بعد زنه ادامه می‌داد: «اون خامنه‌ای $%^& هم یک مادر%#@ای هست مثل خودتون. اون رو هم خدا ببره $#@% کنه.» سپس پسر غیرتی فریاد می‌زد که: «ما تونستیم مملکت رو از شر‌ّ شما خالی کنیم واسه ظهور آقا.» بعد هم داد زد: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست». زن که حمایت اطرافیان را داشت نیامد همان فحش‌های سابق را بدهد. نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «بابا تو هم برو برگرد همون حسینیه‌تون. منو بگو دارم با کی حرف می‌زنم.» فیلم همین جا تمام می‌شد ولی می‌توانیم با کمی تخیل بقیه‌اش را هم ادامه بدهیم.

زن که دادش را زده و دل خودش را خالی کرده، راهش را کج می‌کند که برود و آرام آرام همراهانش هم پخش می‌شوند پی کار و زندگی خود و همه چیز می‌آید که تمام شود که می‌بینیم پسرِ ذوب‌شده در ولایت هنوز دارد داد و هوار می‌کند و تمام شعارهایی را طی سال‌‌ها برای رو کردن در چنین موقعیتی به او یاد داده بودند مرور می‌کند: «مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافق، ما اهل کوفه نیستیم…» یک نسیم خنکی هم می‌آید و در میان سکوت چند تکه برگ روی زمین تکان می‌خورند و پسر بعد از نیم ساعت تازه دستش می‌آید که دعوا تمام شده. سرش را می‌چرخاند که برگردد پیش بقیه‌ی یاران که احتمالاً در هتل منتظرند. می‌بیند که مترجمش هم همراه آن تیمی که بعد از قشقرق رفتند پی کارشان غیب شده. کمی بیشتر که فکر می‌کند می‌بیند آن کسی که داشته با موبایل فیلم می‌گرفته همان جناب مترجم بوده.