Archive for مارس, 2012

23 مارس 2012

کنفرانس

شب آخر کنفرانس پیرمردی رفت پشت میکروفن تا بخشی از کتاب تازه‌چاپ خود را برای جمع بخواند. یک سرفه مختصر کرد و با لهجه‌ای سنگین گفت که این کتاب شرح خاطراتش است از سال‌های زندان و تبعید در عراق تا زمان حال. کرد بود. در دوران صدام چند سالی زندان کشیده بود و بعدها توانسته بود با خانواده به کانادا فرار کند. زمانی که پایش به این سر دنیا باز شده بود حتی یک کلمه انگلیسی بلد نبود و حالا هم که حدود دو دهه از آن روز می‌گذشت آن‌قدر در سخن گفتن مشکل داشت که قبل از آغاز خواندن از حضار عذرخواهی کرد بابت لهجه‌ی بدش. توضیح هم داد که کل این کتاب را دوستی که در این دیار استاد دانشگاه بوده برایش از کردی به انگلیسی ترجمه کرده و هنگامی که خواندن را شروع کرد واضح بود راحت نمی‌تواند از روی کلماتی که در اصل مخلوق خودش بودند ولی در زبانی غریب روی کاغذ نشسته‌اند، رد شود. خواندنش پر از سکته‌های گاه و بیگاه بود.

شعری خواند که زمانی در زندان سروده بود. روی تکه کاغذی که قاچاقی به دستش رسیده بود. خیلی ساده. خیلی ابتدایی. غم داشت، دیوار داشت، و کمی امید. بعد رفت سراغ اولین تجربه‌هایش در کانادا. تا قبل از آمدن به شمالی ترین تکه‌ی «دنیای نو» قهوه نخورده بود. اما اینجا معتاد قهوه بود. می‌شنیدیم که زن و فرزندش مدام نصیحتش می‌کنند که این همه قهوه برای آدمی به این سن و سال هزار و یک مرض می‌آورد، ولی گوشش بدهکار پند نبود. احتمالاً چیزی از همان غرور بزرگی که آدمی کوچک را اسیر زندان و بعد آواره‌ی دنیا می‌کند در وجودش باقی مانده بود و حالا تبلورش در اصرار بر نوشیدن مایع داغ حیات به قیمت یک دلار و خورده‌ای از نزدیک‌ترین شعبه‌ی استارباکس در یک لیوان کاغذی بود.

خواند و خواند تا رسید به شرح تجربه‌اش از روز اعدام صدام حسین. گفت نیمه شب بود که دوستی تلفن زد و گفت بزند فلان کانال که تلویزیون دارد پخش زنده‌ی اعدام صدام را نشان می‌دهد. ترجیح داده بود زن و زندگی را بیدار نکند و با صدای کم در میان تاریکی زل بزند به صفحه‌ی جادو که تا دقایقی دیگر عامل اصلی بیچارگی او، دوستان، خانواده‌اش و تمام دنیایش را می‌آورد و به ثانیه‌ای تبدیلش می‌کند به یک هیچ ابدی. نشسته بود و هر ثانیه از تصویر را می‌بلعید. با هر فریمی از آن خاطراتش را یک بار شخم می‌زد. سرم را بالا آوردم و در نگاه پیرمردی که مشغول کشتی گرفتن با کلمات سخت انگلیسی بود حس سنگین عقده‌های روزمره‌ی تاریخ را دیدم که فقط من و عده‌ی معدودی از میان آن جمع می‌توانستیم درکش کنیم. برای آن‌هایی که تجربه‌ای از آن سر دنیا نداشتند، قصه‌ی سقوط یک جلاد از زبان یکی از قربانیان سابقش چیزی بیشتر از ماجرای تایید انسان‌دوستی خودشان نداشت. برای ما همه چیز داشت.

فکرم این بود: چه مانعی وجود دارد؟ چه چیز زمین ماست که اینقدر فکرمان را لم یزرع کرده که تنها و تنها زمانی که صدها کیلومتر از آن دور می‌شویم و افکارمان را به هر سختی و بدبختی به زبان دیگرانی که چیزی ازشان نمی‌دانیم ترجمه می‌کنیم، تازه فقط آن زمان است که می‌فهمیم چقدر شبیهیم و چقدر حرف برای زدن داریم. من ایرانی و آن پیرمرد کرد اگر صد سال هم در ایران و عراق خودمان می‌ماندیم امید یک ثانیه همدل شدن نبود ولی حالا در سرزمینی که از هردوی ما دور است، در میان واژه‌هایی که هیچ کداممان ریشه‌ای در آن نداریم، حرف ها تازه سوی تیز خود را نشان می‌دهند و مثل تیغی تشنه مغزمان را به خون می‌اندازند. جایی از کار اشکال دارد. ولی لااقل همین که فهمیدم اشکالی هست خودش پیمودن نصف راه است.

اسم کتاب هم این است: The man in blue pyjamas : a prison memoir
نویسنده: جلال برزنجی (Jalal Barzanji)

Advertisements
5 مارس 2012

خاتمی، تاریخ و کنایه‌هایش

حالا که دارد آرام آرام نزدیک به یک دهه از روزهای عجیبی که محمد خاتمی رییس جمهور بود می‌گذرد، سر که می‌چرخانم تاریخی پر از طعنه را می‌بینم که نیشش به لبخند پرمعنایی مزین است و سرنوشت ما را که سال‌های شکل گرفتنمان در دورانی استثنایی گذشت، می‌بیند و با گوشه‌ی ابرو روزهای تلخ هنوز نیامده را نشان می‌دهد.

روزهایی بود که داشتیم قد می‌کشیدیم و در فضایی قدم می‌زدم که آدم‌ها نقدهایشان را بی‌پروا به زبان می‌آوردند و باسوادترها به قلم، بدون ترسِ یک‌شبه از بین رفتن، ترس تبدیل شدن به عکس یک شهید ناپدید در صفحه‌های هزارتوی فضای مجازی. حداکثر غوغایی که برپا می‌شد در دعوای دو ولایتمدار چوب به دست بود با جماعتی که مصرّ بودند قلم را به جای چوب استفاده کنند. بازی پر از برد و باختی در عرصه فکر بود که برای اولین بار در تاریخ ایران روزنامه‌ای را به تیراژ پانصد هزار نسخه‌ای می‌رساند، فردایش تعطیلش می‌کرد و مدیرمسئولش را به زندان می‌انداخت و پس‌فردایش تیم همان روزنامه را می‌دید که با یک اسم جدید دور هم جمع شدند و قصد شکستن رکورد قبلی را دارند. غصه می‌خوردیم از نبود چیزهایی به نام آزادی بیان و مردمسالاری، و به ناله‌های نویسندگانی گوش می‌دادیم که از بابت تاخیر در چاپ آثارشان به دلیل کثرت به کار بردن کلماتی چون «برهنه» شاکی‌اند. در فضایی بودیم که به قول محمد قائد، حق و امتیاز را با هم اشتباه گرفته بودیم و خوشحالانه داد بر سر آن کسی می‌زدیم که یک تنه مسئول به وجود آمدن آن شرایط جادویی بود. فردایش که رسید و ناله‌های واقعی از روزنه‌هایی که تا آن زمان فکر می‌کردیم پر شده است، بیرون آمدند، یادمان آمد که آن روزهای کوتاه جز دوران باریک یک مستی و دو عربده در میانه‌ی شهر سخت‌کُش پرمحتسب نبود.

حالا که عقب را می‌بینیم و پریروز را با امروز مقایسه می‌کنیم، می‌فهمیم دیروز یک روز استثنایی بود که تا گذشت نفهمیدیم که یک روز هم به هر حال می‌گذرد. شرایط غریب تاریخی روزهای محمد خاتمی که در هر خیابان می‌شد ده‌ها روزنامه خوان دید (در آن زمان انگار هیچ کس تعجب نکرده بود که یک روزنامه چگونه در لم‌یزرع فرهنگی ایران چندصد هزار نسخه می‌فروشد) و در میانه‌ی هر بحث خانوادگی هم می‌شد باب نقد گفتگوی تمدن‌ها را، هرچند آماتوری و ساده‌دلانه، باز کرد. برایمان به هیچ وجه عجیب نبود که رییس جمهورمان در مجمع عمومی سازمان ملل پیشنهادی بدهد که با اکثریت آرا پذیرفته شود. به نظرمان کاملاً طبیعی می‌آمد، انگار که این وظیفه هر رییس‌جمهوری در دیار پرفرهنگ پرقمپز آریایی‌منش اسلام‌شناس ماست که برود در مجامع بین‌المللی و یکی یکی نام کسب کند و برگردد. تازه وقتی رفت و روزگار به حالت عادی خودش برگشت با این حقیقت مواجه شدیم که آن‌چه می‌دیدیم انگار متعلق به صفحه‌ای غریب از کتابی رویایی‌ست که به اشتباه در میان اوراق کتاب تاریخ ما صحافی شده است.

خاتمی، که سال‌های آخر کارش بسیاری از مخالفان ولایت در داخل و خارج به او لقب «فریبا» دادند، چون معتقد بودند او فقط ظاهر را نگه می‌دارد و کاری برای بهبود اوضاع نمی‌کند، (معلم فیزیک دبیرستان سر کلاس داد زد: «بابا پس کی دوره‌ی این فریبا خانوم تموم می‌شه؟» دلم می‌خواهد ببینم الان جواب سوالش را گرفته یا نه)، موجودی بود که در قمار احمقانه‌ی تاریخ ایران میان امثال اشرف افغان و آغا محمدخان قاجار بُر خورد و دست طعنه از صندوق‌های رای بیرونش آورد تا زمان بگذرد و همه‌ی ما مضحکه‌ی افکار خوش روزگاری شویم که برای برقراری مفاهیمی تلاش می‌کردیم که خود خاتمی برای اولین بار بعد از مدت‌ها اسمشان را دوباره نُقل دهان کرده بود و اکنون ما حق داشتن آن‌ها را از ارث پدری هم طبیعی‌تر می‌دانستیم.

خاتمی به مفهوم واقعی کلمه یک شهید در تاریخ معاصر ایران است. کسی‌ست که اصلاً جایش این‌جا نبود، قرار نبود که در میان بازی پر از خون سیاسیونی که وارثان برحق میرغضب‌ها و پامنبری‌ها هستند، جایی برای او هم باشد. گوشه‌ای از کنایه‌ی تقدیر او را به میان کشاند و سال‌های سبیل در آوردن ما را به ایامی غریب تبدیل کرد که چون زخمی روی پوستمان نشسته و هر از چند وقتی پیرهن را بالا می‌زنیم تا نگاهی پر از غرور به آن بکنیم. در شرایطی که مسیر تاریخی ایران به نقطه‌ی فعلی خود رسیده است به جایی‌ رسیده‌ایم که می‌شود از او انتظاری نداشت. می‌شود او را مثل همان خط روی پوست نشانه‌ای از کج‌فهمی تاریخی خود دانست و یاد گرفت اگر در آینده امثال او پیدا شدند و دریچه‌ی کوچکی به سویمان باز کردند قدر آن دریچه را آن‌قدر که باید، بدانیم.