فرصت تامل؛ فرهادی و تصویر (غیر)واقعی

بعد از جایزه ی گلدن گلوب فرهادی قصد کردم چند خط برای خودم بنویسم ولی حس و حال نوشتنم در طوفان خبرهای ریز و درشت قبل و بعدش گم شد. اصرارم بر این بود که کمی دور از هیاهوی روزمره بنویسم، بدون پیش کشیدن احساسات ملی و قبیله‌ای. که نشد. گفتم بیشتر صبر کنم تا هوا آرام شود شاید بتوام با کمی تمرکز با سواد الکن چند خط تحلیل کنم ولی وقتی فضا پر از جیغ (هم له و هم علیه) است فرصت تامل نایاب‌ترین کالای بازار سخن است. چاره‌ای نیست غیر از نوشتن. منتظر فرصت ماندن بیهوده است.

گرفتن جایزه‌ای مثل گلدن گلوب و حتی از آن جلوتر، اسکار، از حیث هنری، لااقل از دید من، اهمبتی ندارد. اصل ارزشش به تریبونی ست که به آدم داده می‌شود. اصغر فرهادی اگر ده خرس برلین دیگر هم بگیرد و نخل طلا و شیر طلا و گاو طلا هم ببرد و روی طاقچه خانه‌اش جای مجسمه طلایی جدیدی نباشد، باز هم آن دو دقیقه روی سن رفتن برای اسکار و گلدن گلوب، به نسبت تمام آن حیوانات طلایی چشم‌های بیشتری را معطوفش می کند. خود فرهادی هم این را فهمیده بود. از آن چند ثانیه برای انتقال پیامی که به ظن او مهمتر از ایراد تشکرات مبسوط از زن و فرزند و دوست و آشنا بود، استفاده کرد، ولو با زبانی ناقص و لهجه‌ای فلج.

فیلمش با این اتفاقات و همین یکی دو تندیس طلایی فروشی به مراتب بیشتر از قبل خواهد کرد و دستش برای ساخت آثار جدید به مراتب بازتر خواهد شد.اما این میان، واکنش ها همیشه جذاب ترند تا اصل ماجرا. ملتی برای این «پیروزی عظیم ملی» شیرینی در خیابان پخش کردند و جمعی آن را مایه‌ی خیط شدگی آقایانی که خودشان می‌دانند قلمداد کردند و بسیاری هم از آن به مثابه مشعلی برای سوزاندن چشم و چال هرآن که نتواند دید استفاده کردند. در نهایت هم چندنفری مثل ضمایری که مرجع خود را ناگهان پیدا کرده باشند، خود را چشم سوخته و دهان ندوخته به جلو انداختند و اعلام کردند که این جایزه نه ارزش دارد نه فایده و احتمالاً هم دست اجانب در کار بوده و هم کارگردانش وطن فروش است. بگذریم از آن که این روزها این قدر کلماتی چون «وطن فروش» را در مکالمات روزمره می شنویم که آدم به شک می‌افتد نکند فروختن وطن تا این حد ساده است.

واکنش معروف «مسعود فراستی» به این فیلم، قبل و بعد از گرفتن جایزه، در میان وب گردان پخش می‌شد و معمولاً به عنوان نمادی از تحلبل رفتگی مغز یا نشانه‌ای از سوختگی ماتحت خوانده و سپس به اشتراک گذاشته می‌شد. یکی دو نفر هم تلاشی کردند برای تحلیل حرفهای او و نشان دادن تناقض ها و مشکلات دیدگاهش. مثلاً این پست باقی خوانندگان هم یا از معدود مخالفان سرسخت این فیلم هستند، که به دلایل متعدد همگی آن را از حیث سیاسی موهن می‌دانند و فراستی تنها منتقد حرفه‌ایست که زبان قومشان است، یا با پیش‌فرض تعطیل بودگی فراستی به کل متن را جز لطیفه‌ی ماست‌مالی شده‌ای حساب نمی‌کنند.

نامه ی فراستی بعد از گرفتن این جایزه برایم یک نکته جالب داشت. او هنوز معتقد است فیلم، فیلم خوبی نیست. بنابراین دلایلی را فارغ از کیفیت خود فیلم برای موفقیتش ذکر کرده: اول، «ضعف و آشفتگی و بحران تفکر در سینمای امروز جهان» با مثال هایی از فیلم های برادران داردن، ترنس مالیک، آلمودوار و «فیلم های سطحی دیگر». به عبارتی چون این روزها همه ی کسانی که به عنوان اساتید زنده فیلم سازی شناخته می‌شوند سطحی‌ساز و آشقته‌فکرند، پس طبیعی‌ست که فرهادی و فیلمش هم در میانه‌ی این آثار به شهرت برسند. این تماماً تعریف از فیلم اوست تا تقبیحش. فراستی گرچه فحشش را داده و سنگش را پرت کرده ولی از قضا تمجیدی بهتر از گفته‌های تمام دوستداران این فیلم کرده است.

دوم؛ این فیلم « تصویر بی‌خطر و نوعا اگزوتیک مدرنی است از جامعه شهری مملو از دروغ و توجیه دروغ برای حفظ خود؛ و تشویق به مهاجرت، با دوربینی ادایی و بی‌هویت اما به ظاهر امروزی. این تصویر جهان سومی در راستای نگاه غربی‌ها به ماست از همین زاویه است که آن را نماینده شایسته سینمای ایران نمی‌دانم.» عین این حرف‌ها را زمانی درباره موفقیت کیارستمی و بهمن قبادی می‌گفت و می‌گوید. در مورد آثار آن‌ها (آن هم نه تمام آثارشان) می‌شد چنین حرفی زد (گرچه در همان موارد هم این دیدگاه را به شدت یک طرفه می‌)دانم)، چون آن چه از ایران دیده می‌شد تصاویری توریست پسند از دهات‌های پرت و مردمان تمدن‌ندیده بود. ولی حتی کیارستمی هم با «ده» تمام آن تصاویر را با یک شهر واقعی و دغدغه‌های واقعی عوض کرد. اشکال دیدگاه فراستی در چیزی بسیار عظیم‌تر از بحث‌های نخ‌نمای سینمای جشنواره‌ای و غیر‌جشنواره‌ایست.

زمانی ابراهیم حاتمی‌کیا آمده بود دانشگاه شریف و از او پرسیدم دلیل این همه مخالفتش با جشنواره ‌های سینمایی جهان چیست. جوابی داد با این مضمون آشنا که جشنواره‌های غربی فقط تصویری اگزوتیک و عقب‌مانده از جوامع شرقی را می‌پسندند و برای همین ما یا باید تصویر واقعی خودمان را بی‌منت تندیس‌های ریز و درشت طلایی نشان دهیم یا به قیمت گرفتن یکی دو تندیس برای گذاشتن روی شومینه، تصویر واقعی خودمان را بفروشیم و به جایش درباره‌ی گاو و گوسفند فیلم بسازیم. پرسیدم اگر این حکایت دید غرب از شرق است پس چرا این همه فیلم از چین و ژاپن و هند و ویتنام به این همه جشنواره می‌روند و دیده هم می‌شوند و هیچ نشانی از در و دهات و گاو و گوسفند ندارند؟ آیا جز این است که این مرزبندی شرق و غرب اساساً پیچیده‌تر از توهمات فعلی ماست؟ طبیعتاً حاتمی‌کیا جوابی نداشت بدهد و بحث عوض شد.

اصرار افرادی مثل فراستی بر این مرزبندی شرقی غربی آنقدر مرزهای کوتاهی دارد که حتی نمی‌تواند با این واقعیت کنار بیاید که ایران یه هیچ وجه شرقِ شرق نیست و خاورمیانه تازه اول مرز نیمکره شرقی است و با هیچ استانداردی ایران نماینده‌ی فرهنگ، جغرافیا و تمدن شرق نمی‌تواند باشد. فراستی‌ها یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند افق دید خود را گسترده‌تر کنند، اما حتی با معیار خودشان هم حرفشان پر از مغالطه است. همین چند کلمه‌ی ساده از متنش را بگیریم: «اگزوتیک»، «شهر»، «مدرن»، «مهاجرت». این‌ها در هر متنی کنار هم قرار بگیرند تولید تناقض می‌کنند. اصلاً فارغ از فیلم مورد بحث، چگونه تصویری مدرن از یک شهر می‌تواند اگزوتیک باشد؟ چگونه دیدگاهی که اگزوتیک است می‌تواند مبلغ مهاجرت باشد؟ و چگونه دیدگاهی که مبلغ مهاجرت است می‌تواند بی‌خطر باشد؟

می‌توان ساعت‌ها این بحث را ادامه داد. شاید هم بدهم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: