Archive for ژانویه, 2012

25 ژانویه 2012

فرصت تامل؛ فرهادی و تصویر (غیر)واقعی

بعد از جایزه ی گلدن گلوب فرهادی قصد کردم چند خط برای خودم بنویسم ولی حس و حال نوشتنم در طوفان خبرهای ریز و درشت قبل و بعدش گم شد. اصرارم بر این بود که کمی دور از هیاهوی روزمره بنویسم، بدون پیش کشیدن احساسات ملی و قبیله‌ای. که نشد. گفتم بیشتر صبر کنم تا هوا آرام شود شاید بتوام با کمی تمرکز با سواد الکن چند خط تحلیل کنم ولی وقتی فضا پر از جیغ (هم له و هم علیه) است فرصت تامل نایاب‌ترین کالای بازار سخن است. چاره‌ای نیست غیر از نوشتن. منتظر فرصت ماندن بیهوده است.

گرفتن جایزه‌ای مثل گلدن گلوب و حتی از آن جلوتر، اسکار، از حیث هنری، لااقل از دید من، اهمبتی ندارد. اصل ارزشش به تریبونی ست که به آدم داده می‌شود. اصغر فرهادی اگر ده خرس برلین دیگر هم بگیرد و نخل طلا و شیر طلا و گاو طلا هم ببرد و روی طاقچه خانه‌اش جای مجسمه طلایی جدیدی نباشد، باز هم آن دو دقیقه روی سن رفتن برای اسکار و گلدن گلوب، به نسبت تمام آن حیوانات طلایی چشم‌های بیشتری را معطوفش می کند. خود فرهادی هم این را فهمیده بود. از آن چند ثانیه برای انتقال پیامی که به ظن او مهمتر از ایراد تشکرات مبسوط از زن و فرزند و دوست و آشنا بود، استفاده کرد، ولو با زبانی ناقص و لهجه‌ای فلج.

فیلمش با این اتفاقات و همین یکی دو تندیس طلایی فروشی به مراتب بیشتر از قبل خواهد کرد و دستش برای ساخت آثار جدید به مراتب بازتر خواهد شد.اما این میان، واکنش ها همیشه جذاب ترند تا اصل ماجرا. ملتی برای این «پیروزی عظیم ملی» شیرینی در خیابان پخش کردند و جمعی آن را مایه‌ی خیط شدگی آقایانی که خودشان می‌دانند قلمداد کردند و بسیاری هم از آن به مثابه مشعلی برای سوزاندن چشم و چال هرآن که نتواند دید استفاده کردند. در نهایت هم چندنفری مثل ضمایری که مرجع خود را ناگهان پیدا کرده باشند، خود را چشم سوخته و دهان ندوخته به جلو انداختند و اعلام کردند که این جایزه نه ارزش دارد نه فایده و احتمالاً هم دست اجانب در کار بوده و هم کارگردانش وطن فروش است. بگذریم از آن که این روزها این قدر کلماتی چون «وطن فروش» را در مکالمات روزمره می شنویم که آدم به شک می‌افتد نکند فروختن وطن تا این حد ساده است.

واکنش معروف «مسعود فراستی» به این فیلم، قبل و بعد از گرفتن جایزه، در میان وب گردان پخش می‌شد و معمولاً به عنوان نمادی از تحلبل رفتگی مغز یا نشانه‌ای از سوختگی ماتحت خوانده و سپس به اشتراک گذاشته می‌شد. یکی دو نفر هم تلاشی کردند برای تحلیل حرفهای او و نشان دادن تناقض ها و مشکلات دیدگاهش. مثلاً این پست باقی خوانندگان هم یا از معدود مخالفان سرسخت این فیلم هستند، که به دلایل متعدد همگی آن را از حیث سیاسی موهن می‌دانند و فراستی تنها منتقد حرفه‌ایست که زبان قومشان است، یا با پیش‌فرض تعطیل بودگی فراستی به کل متن را جز لطیفه‌ی ماست‌مالی شده‌ای حساب نمی‌کنند.

نامه ی فراستی بعد از گرفتن این جایزه برایم یک نکته جالب داشت. او هنوز معتقد است فیلم، فیلم خوبی نیست. بنابراین دلایلی را فارغ از کیفیت خود فیلم برای موفقیتش ذکر کرده: اول، «ضعف و آشفتگی و بحران تفکر در سینمای امروز جهان» با مثال هایی از فیلم های برادران داردن، ترنس مالیک، آلمودوار و «فیلم های سطحی دیگر». به عبارتی چون این روزها همه ی کسانی که به عنوان اساتید زنده فیلم سازی شناخته می‌شوند سطحی‌ساز و آشقته‌فکرند، پس طبیعی‌ست که فرهادی و فیلمش هم در میانه‌ی این آثار به شهرت برسند. این تماماً تعریف از فیلم اوست تا تقبیحش. فراستی گرچه فحشش را داده و سنگش را پرت کرده ولی از قضا تمجیدی بهتر از گفته‌های تمام دوستداران این فیلم کرده است.

دوم؛ این فیلم « تصویر بی‌خطر و نوعا اگزوتیک مدرنی است از جامعه شهری مملو از دروغ و توجیه دروغ برای حفظ خود؛ و تشویق به مهاجرت، با دوربینی ادایی و بی‌هویت اما به ظاهر امروزی. این تصویر جهان سومی در راستای نگاه غربی‌ها به ماست از همین زاویه است که آن را نماینده شایسته سینمای ایران نمی‌دانم.» عین این حرف‌ها را زمانی درباره موفقیت کیارستمی و بهمن قبادی می‌گفت و می‌گوید. در مورد آثار آن‌ها (آن هم نه تمام آثارشان) می‌شد چنین حرفی زد (گرچه در همان موارد هم این دیدگاه را به شدت یک طرفه می‌)دانم)، چون آن چه از ایران دیده می‌شد تصاویری توریست پسند از دهات‌های پرت و مردمان تمدن‌ندیده بود. ولی حتی کیارستمی هم با «ده» تمام آن تصاویر را با یک شهر واقعی و دغدغه‌های واقعی عوض کرد. اشکال دیدگاه فراستی در چیزی بسیار عظیم‌تر از بحث‌های نخ‌نمای سینمای جشنواره‌ای و غیر‌جشنواره‌ایست.

زمانی ابراهیم حاتمی‌کیا آمده بود دانشگاه شریف و از او پرسیدم دلیل این همه مخالفتش با جشنواره ‌های سینمایی جهان چیست. جوابی داد با این مضمون آشنا که جشنواره‌های غربی فقط تصویری اگزوتیک و عقب‌مانده از جوامع شرقی را می‌پسندند و برای همین ما یا باید تصویر واقعی خودمان را بی‌منت تندیس‌های ریز و درشت طلایی نشان دهیم یا به قیمت گرفتن یکی دو تندیس برای گذاشتن روی شومینه، تصویر واقعی خودمان را بفروشیم و به جایش درباره‌ی گاو و گوسفند فیلم بسازیم. پرسیدم اگر این حکایت دید غرب از شرق است پس چرا این همه فیلم از چین و ژاپن و هند و ویتنام به این همه جشنواره می‌روند و دیده هم می‌شوند و هیچ نشانی از در و دهات و گاو و گوسفند ندارند؟ آیا جز این است که این مرزبندی شرق و غرب اساساً پیچیده‌تر از توهمات فعلی ماست؟ طبیعتاً حاتمی‌کیا جوابی نداشت بدهد و بحث عوض شد.

اصرار افرادی مثل فراستی بر این مرزبندی شرقی غربی آنقدر مرزهای کوتاهی دارد که حتی نمی‌تواند با این واقعیت کنار بیاید که ایران یه هیچ وجه شرقِ شرق نیست و خاورمیانه تازه اول مرز نیمکره شرقی است و با هیچ استانداردی ایران نماینده‌ی فرهنگ، جغرافیا و تمدن شرق نمی‌تواند باشد. فراستی‌ها یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند افق دید خود را گسترده‌تر کنند، اما حتی با معیار خودشان هم حرفشان پر از مغالطه است. همین چند کلمه‌ی ساده از متنش را بگیریم: «اگزوتیک»، «شهر»، «مدرن»، «مهاجرت». این‌ها در هر متنی کنار هم قرار بگیرند تولید تناقض می‌کنند. اصلاً فارغ از فیلم مورد بحث، چگونه تصویری مدرن از یک شهر می‌تواند اگزوتیک باشد؟ چگونه دیدگاهی که اگزوتیک است می‌تواند مبلغ مهاجرت باشد؟ و چگونه دیدگاهی که مبلغ مهاجرت است می‌تواند بی‌خطر باشد؟

می‌توان ساعت‌ها این بحث را ادامه داد. شاید هم بدهم.

12 ژانویه 2012

انشا: عقلی که درد می‌کند

دو نوع دندان هست که باید کشید. دندان طمع و دندان عقل. اولی را همان روزگاری که خلاف جهت نهیب دوستان و خویشان مهندسی را رها کردم و رفتم به دیار گل و بلبل، کشیدم. دومی را هنوز نه، و شده برایم مصیبت. چند ماه قبل از عروج نه‌چندان ملکوتی به سرزمین خارج دندان عقلم با من لج کرد، لج کردنی. یک تکه‌اش موقع خوردن ماهی پلو دستپختِ مادرخانم کنده شد و افتاد وسط بشقاب. اشکال هم نه از مادرخانم بود، نه از ماهی پلو. دندان نصف شده را بردم دکتر. طبیب گفت دهان را باز کن و باز که کردم گفت تو که نصف دندان‌هایت خراب است. ببند آن دهان را. قرار شد عقل‌ها را بکشم و بقیه را ترمیم کنم.

زد و افتاد توی دوران پرحرارت دوندگی برای ویزا. میان ایستادن در صف سفارت و صف وزارت و صف نطام‌وظیفه نرسیدم دوباره سر به دندانپزشک بزنم و نتیجه آن شد که با دهان اوراق شده پا گذاشتم به کانادا. ملت گقتند در عوض اینجا دانشگاه بیمه‌ات می‌کند و می روی مجانی همه دندان‌ها را درست می‌کنی. اما چه بیمه‌ای؟ نه این که نکردند. کردند ولی نه آن‌طور که کرده شود. پول بیمه ستانده شد و قرار معلوم هم گذاشته، ولی تا کارگر بیفتد یک ماه طول می‌کشد و این یعنی در این یک ماه اگر بروی دندانپزشک پولش را خودت باید بدهی و بعد که یک ماه گذشت مراجعه می‌کنی و پول را پس می‌دهند. اما چون من ایرانی هستم و جملاتی چون «پول را حالا بده و بعداً پس می‌دهیم» برایم حکم اختلاس و مفت‌خوری و «از کجا معلوم راست می‌گن؟» و «شاید زدن زیرش!» را دارد، فعلاً از خیر عقل کشیدن گذشتم، تا چه پیش آید.

درد عقل همزمان شد با خواندن اخباری از وطن در نت، آن‌قدر تراژیک که هر شب حس می‌کنم این دندانی که درد می‌کند از عقل بودنش خجالت کشیده و درد گرفته. اگر عقل نبود فشار افکار دردش را زیاد نمی‌کرد. باز هم ترور. باز هم دانشمند هسته‌ای. اگر ماجرا تراژیک نبود می‌شد راحت‌تر از این‌ها سوالاتی را پرسید که بی‌مقدمه در ذهن می‌آیند: چرا سایت نطنز معاون بازرگانی داشته؟ کجای دنیا یک تاسیسات زیرزمینی فوق‌سری نیاز به معاون بازرگانی دارد؟ بر چه اساس کسی که صرفاً دانشجوی دکتراست و هنوز مدرکش را نگرفته دانشمند نخبه محسوب می‌شود؟ چه از طرف سوگواران و چه از طرف قاتلین. به هر حال از هر مسیر حسابش کنید از او دانشمند‌تر هم که اتفاقاً رشته‌شان به فیزیک هسته‌ای ربط داشته باشد کم نداریم. در صف شهادت قرار گرفتن اگر براساس سواد است نباید به این زودی نوبت به دانشجویان برسد. گفته شد که در این ترور هم خود دانشمند شهید شده و هم راننده‌ی شخصی ایشان. دانشمندان مگر راننده شخصی دارند؟ راننده داشتن ایشان ناشی از وفور تحقیقات علمی بود یا سِمت رده‌بالای سیاسی؟ اگر مورد دوم صحیح است پس چرا همه ترور یک دانشمند هسته‌ای را تسلیت می‌گویند نه یک مدیر هسته‌ای؟ عار است که فردی فقط مدیر باشد؟ یا باید در فهرست کردن لیست کشته‌شده‌هایمان هم قمپز علمی را رها نکنیم؟

آن‌چه مایه‌ی تحیر است اصرار بر یافتن جهتی‌ست که بتوان در آن بهتر گریست. کدام بیشتر صرف می‌کند، استاد؟ «یک مقام سری تاسیسات هسته‌ای، که به شکل عجیبی در سی سالگی به چنین مقام بالایی رسیده بود، در راستای یک معامله نامعلوم سیاسی ترور شد»، یا «یک دانشمند جوان فوق‌نخبه که برخلاف هم‌سن‌وسالهایش وطن را به مقصد هاروارد و برکلی رها نکرد، در راستای جلوگیری از پیشرفت میهن اسلامی ترور شد»؟ استاد کدام گزینه گریه‌دار تر است؟ استاد، مهم نیست آن کس که کشته شد، فارغ از آنچه بود یک انسان بود؟ نه، نیست. هر روز صد انسان دیگر هم کشته می‌شوند ولی فقط انسان بودن خبر کشته‌شدن را به قدر کفایت گریه‌آور نمی‌کند. صد و اندی قاچاقچی مواد مخدر در مشهد بدون محاکمه اعدام شدند ولی کیست که برای آن‌ها گریه کند؟ البته از اتاق فرمان همین الان به ما گفتند که قاچاقچی که اصلاً آدم نیست. مثال دیگر بزنید، استاد.

بله. چشم. مثال دیگر. چند روز پیش بود که مسئول حقوق بشر ایران که زبان شیرینی هم دارد و انگلیسی را با لهجه‌ی لاریجان تکلم می‌کند، گفته بود همجنسگراها بیمارند و منحرف و برای همین باید اعدام شوند. بیمارند پس باید اعدام شوند. مبتلایان به زخم معده هم باید بیست ضربه شلاق بخورند. آن‌ها هم که روماتیسم گردن دارند باید حبس تعزیری از ده ماه تا دو سال بکشند. دیابتی‌ها را هم باید تبعید کرد به کویر لوت.

استاد، ببخشید ولی شما می‌گویید یعنی همجنسگرایی خوب است؟ استاد، شما هم؟ استاد خجالت نمی‌کشید؟ استاد بفرما بیرون. شما بفرما به همان دندان عقلت بپرداز که عقلت را پریشان کرده. ما هم هر کس را بخواهیم ترور می‌کنیم، هر کس را بخواهیم دانشمند می‌کنیم و هر کس را هم که بخواهیم اعدام.

6 ژانویه 2012

فرار: از نامی به نام دیگر

اصلی‌ترین فکرم در این چند هفته که وارد آن جایی شدم که سابقاً خارج می‌خواندمش ایده‌ی نام است. اسمم عوض شده بی‌آن که واقعاً تغییری اتفاق افتاده باشد. ما «امیر» را طور دیگری تلفظ می‌کنیم. از جلوی دهان، با کمترین گردش زبان و صرفاً با کمی ریز و درشت شدن لب‌ها. این‌جا موقع گفتن این اسم زبان در دهانشان کامل می‌چرخد و اسم را کش می‌دهند. انگار کس دیگری را صدا می‌زنند و من هم وقت معرفی خودم انگار روح ناپیدایی که درست سر جایم ایستاده را به جای خودم معرفی می‌کنم. هر بار صدای اسمم را از دهان خودم می‌شنوم انگار دارم به خود می‌گویم که شروع جدید یک فصل تازه از زندگی رسماً کلنگ خورده. اما این آن چیزی نبود که می-خواستم.

برخلاف اکثر ایرانیانی که در این جا و بقیه‌ی نقاط آمریکای شمالی هستند من هیچ اصراری بر فرار یا مهاجرت یا هر آن چیزی که اسمش را بشود گذاشت نداشتم. خیلی قبل از آن که خرداد 88 سر برسد برنامه‌ی ادامه تحصیل در یک دانشگاه درست و درمان خارجی را داشتم و هیچ وقت هم ادامه تحصیل برایم ترجمه‌ی روشی ساده‌تر برای فرار از مرزهای پرگهر میهن نبود. قصدم از ادامه‌ی درس خواندن واقعاً ادامه‌ی درس خواندن بود و حتی اگر در ایران بر اثر معجزه‌ای تاریخی رییس جمهوری به نام میر حسین می‌داشتیم هم من الان در حال نوشتن این خطوط از صدها هزار کیلومتر آن طرف‌تر می‌بودم. این روزها که تازه بار و بنه در دیار تازه پهن کرده‌ایم و بخش زیادی از ساعات روزم مشغول یادگرفتن مکان سوپرمارکت‌های ارزان شهر، آشنا شدن با شیوه‌های متداول تفریحات دانشجویی و حفظ کردن مسیر اتوبوس‌ها می‌شود، سخت‌ترین چیز برای هضم کردن مسئله‌ایست که همیشه زمانی که نام خودم را می‌شنوم در ذهنم لنگر می‌اندازد. آیا واقعاً این کار، این رفتن، حتی اگر سالی یک بار هم به دیار آشنا برگردم و هر روز هم به لطف فن‌آوری‌های نوین مجازی از احوال مادر و پدر و دوست و آشنا در وطن خبر داشته باشم، باز هم این رفتن نوعی فرار نیست؟ جواب اکثر کسانی که اینجا دیده‌ام ساده و صریح است. آمدن از طریق درس و مشق برای آن کس که اهل خرخوانی بار آمده باشد به مراتب راحت‌تر و کم‌خرج تر است تا طی کردن روند معمول مهاجرت. می‌آیی این دیار، یکی دو سال، فوقش سه چهار سال را با ادامه‌ی درس و کلاس می‌گذارنی و بعد یک کار پیدا می‌کنی و کارت اقامت دایم جور می‌کنی و در یک دگردیسی میان‌مدت از یک جوان بی‌آینده‌ی رو به اتلاف به یک انسان خارجی تبدیل می‌شوی، مایه‌ی شوق دوستان و رشک دشمنان.

اما برای من آمدن به این «خارج» درست به همان دلیلی بود که زمانی که هجده سالم بود شیراز را رها کردم و رفتم به پایتخت. رفتم چون فضای کوچک جای رشد برایت نمی‌گذارد. مسیرت را می‌بندد و مسیرهای جانبی خوش آب و رنگ جایگزین پیشنهاد می‌کند و تو هستی که ناگهان در دهه‌ی پنجم زندگی‌ات می‌بینی همانی شده‌ای که روزهای جوانی از آن می‌ترسیدی. فردی معمولی، با جایگاهی معمولی، خاطراتی معمولی و ادعایی معمولی. معمولی کلمه‌ای پلید است. همیشه یادآور جایگاهیست که نه بد است نه خوب، ولی در واقع فقط بد است. به جای این که بگویم آدم نابودی هستم که در جایگاهی بی معنی نشسته‌ است و به جایش هر ننه قمری هم می‌تواند بنشیند و هیچ تغییری پیش نیاید، می‌گویم آدمی معمولی هستم.

فارغ از این که تعداد بی‌مغزان ولایتمدار در کشور چقدر باشد و هر روز چند بلای جدید در دیار اسلام ناب محمدی بر سر خلق بیاید، قصد داشتم برای رشد، برای رهایی از معمولی ماندن از آن‌جا هم بلند شوم، همان‌طور که روزی از شیراز بلند شدم و هیچ وقت هم واقعاً برنگشتم. سر زدم ولی برنگشتم. اما با این حال در تمام سال‌های تهران‌نشینی احساس فرار کردن از شیراز نداشتم. حسم فقط این بود که این هم مرحله‌ایست از مراحل زندگی. رشد می‌کنی و از خانه‌ای به خانه‌ی جدید و بزرگتری می‌روی. ولی این‌جا نه. این‌جا اسمم، اسم جدیدم که بر زبان می‌آید، دیگر این حقیقت مثل آجر به سمتمم پرتاب می‌شود: من فرار کرده‌ام. صرفاً آن را نپذیرفته‌ام، که آن هم فقط زمان می‌برد.