یک غزل

از: این حقیر

چه آشنا و غریب است آشیان سرم
چه می‌شود گر از این آشیانه درگذرم؟

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
در آرزوی دلی کفرخوان و پرده‌درم

دخیل بسته به خورشید چشم خسته‌ی من
کزین حکومت سرد غروب خون‌جگرم

به این جماعت مسمومِ منتظر برسان
که وعده‌ام مده دیگر به جمعه‌ی دگرم

سیاوشانه از آتش گذار خواهم کرد
مکن رفیق ز روز قیام برحذرم

طهارت دل و اندوه جان به دستم نیست
زهی امید که گندم‌به‌دست و جان‌به‌سرم

در آفتاب به معراج نور باید رفت
امید نیست به تسبیح و ناله‌ی سحرم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: