Archive for سپتامبر, 2011

15 سپتامبر 2011

یک غزل

از: این حقیر

چه آشنا و غریب است آشیان سرم
چه می‌شود گر از این آشیانه درگذرم؟

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
در آرزوی دلی کفرخوان و پرده‌درم

دخیل بسته به خورشید چشم خسته‌ی من
کزین حکومت سرد غروب خون‌جگرم

به این جماعت مسمومِ منتظر برسان
که وعده‌ام مده دیگر به جمعه‌ی دگرم

سیاوشانه از آتش گذار خواهم کرد
مکن رفیق ز روز قیام برحذرم

طهارت دل و اندوه جان به دستم نیست
زهی امید که گندم‌به‌دست و جان‌به‌سرم

در آفتاب به معراج نور باید رفت
امید نیست به تسبیح و ناله‌ی سحرم

4 سپتامبر 2011

مسخ

مستندی را که بی‌‌بی‌سی فارسی به مناسبت ماجراهای اعدام سال‌های 60 و 67 نشان داد دیدم و شیشه‌های ترک‌خورده‌ی درونم شکست. زنانی که جلوی دوربین می‌آیند و از کابل خوردن‌هایشان، کابوس‌هایشان و گریه‌ کردن‌هایشان در سوگ بچه‌ها و شوهر‌ها و پدرها حرف می‌زنند. حالا هر جا که راه می‌روم، می‌نشینم یا می‌خوابم امحا و احشایم روی خرده‌شیشه‌ها می‌روند و خود را درون خون خود می‌غلتانند. قبلاً آنقدر خوانده بودم که به زندانیان زن تجاوز می‌شد و مرد‌ها تا حد مرگ کتک می‌خوردند و کمیته‌های مرگ زندانیان را مثل ردیف گوسفندان دم در کشتارگاه ردیف می‌کردند و فرق میان آدم زنده و آدم مرده یک رکعت نماز اجباری بود. قبلاً شنیده بودم که به باکره‌هایی که حکم اعدام می‌خوردند قبل از اجرای حکم تجاوز می‌شد تا باکره از دنیا نروند چون براساس اصول اعتقادی زندانبانان دختر باکره پس از مرگ به بهشت خواهد رفت و تمام گناهانش بخشوده خواهد شد. تناقض چنین اعتقادی و ابعاد عجیب پشت آن (این که شاید این جماعت تنها کسانی در کل تاریخ باشند که نه تنها اصرار بر اجرای عدالت در این دنیا داشتند بلکه برای اصلاح احتمالی حکم محکومان در آن دنیا هم به فکر تدبیر بودند و این که چنین تفکری ذاتاً با اعتقاد آن‌ها با عدل الهی در تناقض است چون اگر خدا عادل است قرار نیست بنده ی او در دنیای فانی نگران بخشوده شدن حکم اخروی محکومان باشد) ذهنم را مدت‌ها پیش پر کرده بود ولی این بار حکایت چیز دیگری بود.

این بار به این فکر نمی‌کردم که چگونه حکومت‌ها بند روابط ریز و درشت آدمها را می‌شکافند یا این‌که چگونه یک دیکتاتوری می‌تواند زن را از شوهر و خواهر را از برادر متنفر کند. به این فکر می‌کردم که چگونه آدم‌هایی ممکن است پیدا شوند که قساوتشان در این حد با ذکاوت همراه شود. چگونه است که همیشه روشهای جدیدتری برای شکنجه‌ی روح و جان پیدا می‌کنند و همیشه یک گام از زندانیِ در خود خزیده جلوترند. همیشه در داستان‌ها و فیلم‌ها آدمهای قلدر چهارشانه ابله‌تر از قهرمان‌های ریز هیکل هستند و با وجود شقاوت و وحشی‌گری درنهایت گول می‌خورند و کله‌پا می‌شوند. اما در واقع عکسش بیشتر صادق است. میرغضب‌ها گاه بسیار باهوش‌ترند و همین نمی‌گذارد به راحتی آنان را به حیوانات درنده و مجانین زنجیرپاره‌کرده تشبیه کرد. آنان را به هیچ چیز نمی‌‍شود تشبیه کرد. صنعت استعاره در برابر قامت موجوداتی از این قماش درمانده‌تر از همان زندانی مجروح است.

فکر دیگری هم هست. سوالی اساسی: ما، مایی که در همین هوا نفس کشیدیم و بزرگ شدیم و خواسته و ناخواسته در اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها کنار دست کسانی نشستیم که زیر ناخن‌هایشان خون دلمه‌بسته‌ی مردی یا زنی بوده که نعره‌هایش هنوز در زیر آسفالت خیابان‌ها مدفون است، ما که همان هوایی را تنفس کرده‌ایم که شاید بازدم مردی بوده که خاطراتش پر است از جیغ‌های خفه‌ی زنی که در سلولی کدر زیر هیکلش دست و پا می‌زده، ما چطور مانده‌ایم؟ چه بلایی بر سر ما آمده؟ کجای ما معمولی است؟ نمی‌شود، امکان ندارد که همه چیزمان، فکرمان، پوستمان، بوی‌دهانمان، رنگ نگاهمان، همه سالم مانده باشد. باید جایی از وجود ما خطی مانده باشد که رد یک آلودگی تاریخیست. باید چیزی در ما برای همیشه تغییر کرده باشد. چیزی که انگار در وجودمان آنقدر تثبیت شده و در میان نسوج ریز اندامهایمان تا آن‌حد نفود کرده که از آن بی‌خبریم. چیزی که فردا در خون بچه‌هایمان خواهد بود.

باید بیش از آن که از این بترسیم که زنجیر تاریخی شکستن‌ها و کشته‌شدن‌ها زیر دست میرغضب‌ها تا کی ادامه پیدا می‌کند، از این بترسیم که شاید روزی ما هم از خواب بیدار شویم و میلی در ما برخیزد که آرام آرام از هرکداممان میرغضب تازه‌ای بسازد. آدم‌هایی که وقتی از خواب بیدار می‌شوند نگران آنند که مثل گرگوار سامسا بدل به حشره‌ای چندشناک شوند می‌توانند خوشحال باشند از این که لااقل آن حشرات عظیم توانایی کشتن و تجاوز کردن ندارند.