Archive for اوت, 2011

19 اوت 2011

پسرخالگی با مردان قلم

یکی دو هفته پیش کاملاً اتفاقی محمد قائد را در محوطه پارک ایرانشهر جلوی ساختمان تماشاخانه دیدم. قامت بلند و عینک درشت و ریش پهنش جایی برای شک باقی نمی‌گذارد. از صد متری قابل تشخیص است. منتها نزدیک‌تر که شدیم اولین کاری که کردم نیاوردن به روی مبارک و رد شدن بود. نه سلامی، نه «ببخشید شما همانی که من فکر می‌کنم؟»، نه امضا گرفتن، نه حتی یک شوخی کوچولو و ناگهانی از باب پررو بازی و پسرخاله شدن (کاری که زمانی وقتی در میان یک جمع شلوغ لادن مستوفی را دیدم کردم. با بازیگر جماعت از این کارها می‌شود کرد، با اندیشمند جماعت نه). سر را پایین انداخته، دم را به کول گذاشته و راه خویشتن خویش را ادامه دادم. حس خودنابغه‌بینی عظیمی که درون من و دیگر نویسندگان کشف‌ناشده‌ی این روزگار در این دیار مقدس است اجازه نمی‌دهد وقتی به سلبریتی جماعت آن هم از نوع انتلکتوئل برسیم تحویلش بگیریم مبادا طرف فکر کند خیلی خفن است و ما هیچ مالی نیستیم. ما مال هستیم منتهی جاده‌ی مالرو در اختیار نداریم. همسر گرامی هم در این صحنه تنها عکس‌العملی که نشان داد این بود که: «اون دختره که کنار دستش وایساده بود کی بود؟ دیدیش؟ خوشکل بودا! ولی خیلی جوون بود.» و هر دو به این نتیجه رسیدیم که مقاله‌نویس معروف را در هنگام دختربازی گیرانداخته‌ایم و نه تنها آقای قائد هم دستی بر آتش دارد و دود همیشه از کنده برمی‌خیزد، که آقای قائد خوش سلیقه هم می‌باشد. برای یک ثانیه هم فکر این که آن دو نفر ممکن است در حال دِیت نباشند و مثلاً پدر و دختر یا عمو و برادرزاده باشند در ذهن پاک ما نیامد. به هر حال ما فرزندان انقلاب، متعلق به نسل سهل‌گیر و سهل‌انگاری هستیم و هرجا یک مذکر و یک مونث ببینیم فرض اول و آخرمان بر محور ناحیه زیر کمربند می‌چرخد.

از قائد و بانو که گذشتیم یادم به جالبترین برخوردم با یک سلبریتی عالم اندیشه افتاد. زمانی بود، حدود سه چهار سال پیش، که تازه فکر شاعر شدن در مغز این حقیر نسج زده بود که هوس کردم برای تست کردن میزان استعداد خودم یکی از درشت‌هیکلان عرصه شعر را پیدا کنم و بهترین اشعاری که تا آن زمان گفته بودم را نشانش بدهم تا تایید کند که تا چه میزان درجه یک می‌باشم. به هزار زور و بدبختی آدرس ایمیل رضا براهنی را گیر آوردم. با جسارت و اعتماد به نفس هرچه تمام‌تر نامه‌ای برایش نوشتم و سه قطعه از چکامه‌هایم را هم ضمیمه کردم و فرستادم. چند روز بعد جوابی خلاصه داد که کار شما بدک نیست و بهتر است بیشتر مطالعه کنی و درس و مشقهایت را درست بنویس تا تو هم مالی شوی. کلاً دو خط بود. همان هم بد نبود.

سه سال و اندی که گذشت و ما درس ها و مشق ها را نوشته بودیم و یک مجموعه شعر هم آماده داشتیم ولی هیچ ناشری پیدا نمی‌شد که در این روزگار خر اندر خر قصد کند سرمایه‌اش را بگذارد مجموعه شعر بنده را چاپ کند و خودم هم پولی نداشتم پس کلاً شعر را گذاشته بودم گوشه‌ای و مشغول تدریس خصوصی تافل بودم تا ایام بگذرد، که ناغافل ایمیلی دریافت شد از جناب رضا براهنی. متنش این بود:

Hope you get this on time, sorry I didn’t inform you about my trip in Spain for a Program, I’m presently in Barcelona and am having some difficulties here because I misplaced my wallet on my way to the hotel where my money and other valuable things were kept. Presently, I have limited access to internet, I will like you to assist me with a loan of 2,800 Euros to sort-out my hotel bills and to get myself back home.

Best Regards
Reza

این حقیر را برق گرفت. متن را دوباره خواندم و شبیه مهران مدیری یک چند لحظه به دوربین خیره شدم و گفتم: «بله؟؟؟» بعد از سه سال دوری و بی‌خبری یک راست ایمیل زده و تازه پول هم خواسته. مرد مومن اولاً من اگر پول داشتم که نمی‎رفتم خانه‎ی مردم تافل درس بدهم، ثانیاً اصلاً بله؟؟ یعنی چه جوری؟؟ رضا براهنی ایمیل زده از من پول می‌خواد؟ من در کل سه تا شعر آب زیپو برایش فرستادم و حالا بعد از سه سال طلب پول کرده؟ ما را بگو که می‌گفتیم پسرخاله شدن با روشنفکران عیب است و زشت. این که خودش استاد پسرخاله بازی است.

طبیعتاً بعد حدس زدم که پیرمرد فرهیخته واقعاً در هچلی گیر کرده و در عرض زمان کوتاهی که به عالم مجازی دسترسی داشته این متن را به تمام کسانی که در فهرست تماسهایش بوده‌اند زده تا شاید فرجی حاصلش شود. اگر من هم بودم احتمالاً همین کار را می‌کردم. سفر است دیگر، هر اتفاقی ممکن است. ولی بعد گفتم خب این که اول نامه عذرخواهی کرده و گفته ببخشید که خبرت نکردم، اینها چی بود؟ یعنی باید به کس دیگری می‌فرستاده و شانسی به من رسیده؟ مگر ایمیل هم مثل تلفن خط روی خط می‌شود؟

در هر حال تا الان دیگر ایشان باید از بارسلونا بیرون آمده باشد و در منزل نشسته باشد. برای من هم این نامه‌ی پر هیجان می‌ماند یادگاری. شاعر که نشدیم، با شعرا دم خور هم که نشدیم، لااقل یک نامه‌ی ملتمسانه از یک شاعر در اینباکس داشته باشیم.

Advertisements