Archive for ژوئیه, 2011

6 ژوئیه 2011

شعر

مشاهدات

از: این حقیر

دیده‌ای که بغض، گاه
در میان تندبادهای واژه‌کُش
یا سکوت‌های سرد که به استخوان سلام می‌کنند
بی‌بهانه پاره می‌شود؟
دیده‌ای که شب لهیب می‌کشد
درست لحظه‌ای که آخرین ستاره نعره می‌زند
و ماه، مثل خنده‌ای سیاه
قصه‌های مادران خسته را ز یاد می‌برد؟

ناله‌های شاخه‌های بی‌درخت را شنیده‌ای؟
دیده‌ای که زندگی
ناگهان به خواب می‌رود؟
دیده‌ای چه حجمی از
قطره‌های اشک در میان جوی‌ها
گوشه‌ی معابر پر از عبور، مثل آن‌که یک حقیقت ساده و همیشگی‌ست
مثل آن‌که بودن و نبودنش یکی‌ست،
روانه می‌شود؟
دیده‌ای چه می‌شود؟
دیده‌ای که مانده و که می‌رود؟

دیده‌ای
که ریشه‌ها به خون رسیده‌اند و آبرگ‌ها سرود سرخ خوانده‌اند و
چند میوه‌ی جنون از میان شاخه‌ها رسیده‌اند؟
میوه‌های این درخت را
چشیده‌ای؟

روز خسته است و شب به روز چشم بسته است.
عمق پوچی گردش زمین به دور خویش را
دیده‌ای؟
گریه‌ها ز چشم‌ها فراری‌اند، خنده‌ها به زاری‌اند.
کاش می‌شد که سر زند
از میان کوه‌های بی‌خیال، از میان آسمان‌خراش‌ها،
از دل کومه‌های «حیف»ها و «کاش»ها،
سپیده‌ای.

Advertisements