ناصرخان و بیت عنکبوت

از فروشگاه کوچکی نزدیک خانه خرید میکنم که دو هفته ایست روی دیوارش صفحه بزرگ تمام رنگی یک روزنامه ورزشی را چسبانده که به مرگ ناصر حجازی اختصاص دارد، شامل عکس بزرگ متوفی در ژستی شیک به اضافه‌ی تتیر درشتی که او را اسطوره‌ی زندگی می‌خواند و تاکید می‌کند که همیشه در قلب مردم می‌ماند. از زمان مرگ حجازی واکنش‌هایی پرسروصدا درباره‌ی او آغاز شد. مراسم ختمش حاشیه‌ی سیاسی به پا کرد، در فیس‌بوک گروه‌های زیادی صرفاً برای بزرگداشت یادش تشکیل شدند و خیلی‌ها هم مثل همیشه عکس پروفایلشان را کردند عکس او. برنامه‌های سیاسی ماهواره‌ای مثل «پارازیت» هم بخشی جداگانه را برای بزرگداشت او اختصاص دادند. به غیر از استدلال‌های درشت قیصروار که او را یک مرد واقعی می‌دانست در دوره‌ای که مردونگی دیگه از میون مردم رفته، عملاً دلایل دقیقی برای بزرگ بودنش از طرف هیچ‌کدام از علاقه‌مندان و سینه‌چاکان ارائه نشد.

برای من که چندان اخبار فوتبال را دقیق و با جزئیات دنبال نمی‌کنم و هر از گاهی از نتایج و وضعیت‌ها باخبر می‌شوم ناصر حجازی تقریباً هیچ ویژگی بزرگی نداشت. در زمان خودش دروازه‌بان درجه یکی بود ولی غیر از آن هیچ. دوران مربیگری منقطع و به شدت پرفراز و نشیبی داشت، مردی حاشیه‌ساز بود که زمانی نقد می‌شد که بی‌حساب بچه‌ی خودش را که بازیکن فوق‌العاده بدی‌ست در تیم استقلال بازی می‌دهد و خودش هم هر وقت که مربی نیست یکی از همان پست‌های بی‌معنای اداری در باشگاه‌های فوتبال را می‌گیرد تا نانش درآید. گاهی خبرساز می‌شد که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدا کند و گاهی هم مثل باقی چهره‌های معروف عالم فوتبال در ایران صرفاً به واسطه‌ی آن که لیچاری بار کسی کرده یا لیچار کسی را جواب داده می‌رفت روی صفحه‌ی اول «خبر ورزشی» و «گل» و «نود» و باقی نشریات فوتبالی. حداکثر ویژگی برجسته‌اش شاید این بود که چندان بددهن نبود و خیلی هم بی‌سواد به نظر نمی‌رسید.

بعد از مرگش از او تجلیل شد برای آن که برخلاف خیلی‌های دیگر (این «خیلی‌ها» را باید با تاکید فراوان و درشت کردن چشم خواند؛ چون گویندگان می‌خواهند آن‌ها که قرار است بشنوند حساب دستشان بیاید) اهل دار و دسته بازی نبود و برای خودش بازار و نوچه جمع نکرد. این هم حرف پرتی‌ست. کسی که هنگام حیات و ممات از سوی دوستداران «ناصر خان» خطاب می‌شد و مشورت با او برای نقل و انتقال بسیاری از بازیکنان امری حیاتی بود و گاه با وجود کسب نتایج افتضاح قراردادش به عنوان مربی تجدید می‌شد اتفاقاً همه چیزش گویای مهارت در خان و خان بازیست. او هم فرق زیادی با «خیلی‌ها»ی مورد اشاره نداشت.

مورد جذاب ناصر حجازی که یکی از ده‌ها است، بیانگر نکته‌ای ظریف در رفتار سیاسی عامه‌ی ماست. برای بسیاری کسانی که سر مرگ او اشک ریختند و عکسش را به دیوار زدند او انسانی بزرگ بود به این دلیل که «جلوی اونا وایساد». ضمیر سوم شخص جمعی که در این جمله وجود دارد عملاً مرجعش از گوینده تا گوینده فرق می‌کند. هر کس با تلقی شخصی خود که از هویت صاحبان سیاست و ریاست دارد این ضمیر را به مرجع دلخواه وصل می‌کند. مرگ ناصر حجازی نمونه‌ای شد از رفتار همیشگی ایرانی: نفرت از صاحبان قدرت. شرایط افتضاح سیاسی و اقتصادی در زمان حال هم شد مزید بر علت. در این نمونه تنها مدرکی دال بر اینکه فرد متوفی واقعاً جلوی کسی ایستاد دو سه کلمه صحبتی بود که در آخرین حضورش در برنامه‌ی نود کرد و طی آن هم صرفاً گفت که فوتبال سیاسی شده و وضع خراب است. کسی که خودش مربی و عضو دستگاه یکی از دو تیم فوتبال بزرگ دولتی در ایران بوده و نانش در گرو خشوع در برابر ساختار سیاسی بود حداکثر چهار کلمه انتقاد پادرهوا کرد و آن‌هم زمانی که پرونده‌ی حیاتش زیر دست عزراییل در حال ورق خوردن بود و چیزی برای از دست دادن نداشت.

جمله‌ایست معروف از وودی آلن که می‌گوید دوست دارد در آپارتمان شخصی‌اش زنده باشد تا در دل مردم. طالبان ساده‌لوح مرام و خوشنامی به این جمله ایراد می‌گیرند که درست است زندگی در دل مردم استعاریست ولی حداقل مزیتش در آن است که آن کسی که به دل مردم راه پیدا کرد جایگاهش جاودانیست، حالا اگر هم جاودانی نباشد حداقل با کمی تخفیف خیلی خیلی طولانی مدت خواهد بود. اما هر چه بیشتر فکر کنیم خواهیم دید که آن جایگاهی که به سادگی به دلیل واکنش افراطی و احساسی جمعی کثیر کسب شود و فرد صاحب جایگاه عملاً چنته‌اش بسیار خالی‌تر از آن باشد که جایی ابدی برای خوشنامی رزرو کرده باشد، قاعدتاً نباید چندان آش دهن سوزی باشد. آنچه برپایه‌ی چنین بنیانی ساخته شود به قول قرآن کمثل البیت العنکبوت خواهد بود.

جامعه‌ای ملتهب و در حال درد مثل غریقی است که به هر چیز چنگ می‌زند. آدم‌هایی که هر ثانیه‌ از زندگیشان لحظه‌هایی تراژیک است بالطبع به دنبال دوایی برای تسکین دل مصیبت‌دیده‌ی خود هستند و هر کس که بارقه‌ای از امید (ولو امیدی اخته شده که بوی پلاسید‌گی می‌دهد) عرضه کند قهرمانی خواهد شد که عکسش روی دیوار مغازه‌ها می‌رود و در مراسم ختمش شعارهای سیاسی داده می‌شود. اما اگر درد دائمی‌تر از این حرف‌ها باشد و مسکّن جوابش نباشد آرام آرام همان اسطوره‌ای که در دلها تا ابد باقیست و در رثایش اشعار سوزناک روانه شده‌اند هم از یاد خواهد رفت.

اگر هر هفته سری به آن مغازه بزنم به گمانم آزمایش خوبی خواهد بود که ببینم کی پوستر رنگی خان اسطوره‌ای از دیوار برداشته می‌شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: