انشا: هاله، عزت و گلدانهایی که هیچ وقت پرتاب نمی‌کنیم

فیلم‌هایی زیادی را می‌بینیم که فردی تا چند لحظه‌ی پیش مثل همیشه‌اش بود. متمدن و آرام. اتفاقی می‌افتد و ماشه‌ای درون ذهنش می‌چکد. وحشی می‌شود، داد می‌زند: «دیگه به اینجام رسیده» و بعد ممکن است یک گلدان را بردارد و به سمت دیوار پرتاب کند یا فرد مقابلش را مشت‌ومال دهد یا خودش را از پنجره پرت کند. همیشه قاعدتاً باید همین باشد. دیگر به اینجایمان رسیده و حالا وقتش است آن کاری که هیچ وقت نمی‌کنیم را بکنیم. اما برای ما هیچ وقت نه گلدانی پرتاب می‌شود، نه هیچ.

یکی دیگر هم مُرد، در مراسم ختم پدرش، به دست سربازان گمنام. دادها و هوارها زده می‌شوند. همه شروع به روایت کردن واقعیت‌هایی می‌کنند که هم خودشان قبلاً می‌دانستند و هم می‌دانند که دیگران هم می‌دانستند. بله، آن‌ها قاتلند و باید مجازات شوند. باید دادگاهی عادلانه تشکیل شود. نباید خونی که پایمال شده فراموش شود. به همدیگر سایت‌های خبری را نشان می‌دهند که بیا و ببین چطور سانسور شده. روزنامه‌ها را برای هم می‌خوانند که ببین چطور واقعیت‌ها منحرف شده‌اند. این شبکه و آن شبکه هم کارشناس‌های همیشگی خود را می‌آورند تا همان تحلیل‌های همیشگی را بکنند و به بینندگان خود با استدلال و منطق بفهمانند که چقدر بدبختند و چرا اینقدر بدبختند و این وسط هیچکس حوصله ندارد بپرسد که آیا این کابوسی است که تازه در آن خوابیده‌ایم یا شروع کثیف صبح فرداست که هنوز بوی شب قبل را با خود می‌کشد؟

کاریکاتوریست‌ها به بهانه‌ی این مورد هم مثل دفعات قبل تصویرهای دردناک ولی طنزآلود می‌کشند و همه در فضای مجازی بین هم رد و بدلشان می‌کنند، درست مثل دوران مدرسه که همه‌ی هنرمان این بود که از زیر میز بی‌آن‌که معلم ببیند، کاغذی را که رویش شکل خود معلم را کشیده بودیم و فحشی بچه‌گانه هم کنارش نوشته بودیم برسانیم به دست کناری تا او هم برساند و برسد به انتهای کلاس. ناگهان بیش از نصف آن‌هایی که می‌شناسی عکس پروفایل فیس‌بوک خود را برای هشتادمین بار طی دو سه سال اخیر برای همراهی با خشم و تاسف جمعی تغییر می‌دهند و این بار عکس پدر و دختری را که هر دو گوشه‌ی آن نوار مشکی خورده می‌گذارند. نمی‌دانم همه‌جا و میان همه‌ی مردم همین‌طور است یا فقط ایرانی‌های ساکن فیس‌بوک هستند که آن‌قدر بیچارگی و درد نگاهشان را مستهلک کرده که جز برداشتن چهره‌‌ی خود و گذاشتن مایه‌ی داغ و یاد درد کار دیگری نمی‌کنند. انگار در مقابل داغ‌های روزمره دستمان آنقدر کوتاه است که از شدت شرم چهره‌ی خودمان برایمان قابل تحمل نیست. باید حذفش کنیم.

عادت کرده‌ایم خبرها را از منابع خبری نشنویم، از عکس جدید پروفایل دوستانمان بشنویم. عادت کرده‌ایم هر از چند روزی یکبار به همدیگر بگویم: «تو از کی شنیدی؟ یعنی واقعیت داره؟» عادت کرده‌ایم هر روز که از خواب بلند می‌شویم به ذهنمان بیاید که شاید، فقط شاید، امروز همان روزی باشد که لازم نباشد هر ثانیه‌اش به خود بگوییم: «دیگه به اینجام رسیده». عادت کرده‌ایم گلدانهایی را که باید به سمت دیوار پرتاب می‌کردیم و نکردیم بشماریم. شاید زمانی هم برسد که حتی حوصله‌ی شمردن گلدان‌ها را هم نداشته باشیم.

Advertisements

5 دیدگاه to “انشا: هاله، عزت و گلدانهایی که هیچ وقت پرتاب نمی‌کنیم”

  1. ممنون
    نوشتن این نوشته جای سپلس گذاری هم داره

  2. این جاش رو خیلی دوست داشتم
    «درست مثل دوران مدرسه که همه‌ی هنرمان این بود که از زیر میز بی‌آن‌که معلم ببیند، کاغذی را که رویش شکل خود معلم را کشیده بودیم و فحشی بچه‌گانه هم کنارش نوشته بودیم برسانیم به دست کناری تا او هم برساند و برسد به انتهای کلاس»

  3. ایول. نظرات رو جواب میدی. نمیدونستم
    اینجا قیافه ش عوض شده! کامنت دونی رو میگم

  4. میدونی از مزیت های وردپرس چیه؟ این که جوابت به نطرات رو هم جزو نظرات میشمره. بعد این خودش یه خورده از احساس «کمبود نظر» یک وبلاگ نویس رو حل میکنه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: