Archive for ژوئن, 2011

24 ژوئن 2011

ناصرخان و بیت عنکبوت

از فروشگاه کوچکی نزدیک خانه خرید میکنم که دو هفته ایست روی دیوارش صفحه بزرگ تمام رنگی یک روزنامه ورزشی را چسبانده که به مرگ ناصر حجازی اختصاص دارد، شامل عکس بزرگ متوفی در ژستی شیک به اضافه‌ی تتیر درشتی که او را اسطوره‌ی زندگی می‌خواند و تاکید می‌کند که همیشه در قلب مردم می‌ماند. از زمان مرگ حجازی واکنش‌هایی پرسروصدا درباره‌ی او آغاز شد. مراسم ختمش حاشیه‌ی سیاسی به پا کرد، در فیس‌بوک گروه‌های زیادی صرفاً برای بزرگداشت یادش تشکیل شدند و خیلی‌ها هم مثل همیشه عکس پروفایلشان را کردند عکس او. برنامه‌های سیاسی ماهواره‌ای مثل «پارازیت» هم بخشی جداگانه را برای بزرگداشت او اختصاص دادند. به غیر از استدلال‌های درشت قیصروار که او را یک مرد واقعی می‌دانست در دوره‌ای که مردونگی دیگه از میون مردم رفته، عملاً دلایل دقیقی برای بزرگ بودنش از طرف هیچ‌کدام از علاقه‌مندان و سینه‌چاکان ارائه نشد.

برای من که چندان اخبار فوتبال را دقیق و با جزئیات دنبال نمی‌کنم و هر از گاهی از نتایج و وضعیت‌ها باخبر می‌شوم ناصر حجازی تقریباً هیچ ویژگی بزرگی نداشت. در زمان خودش دروازه‌بان درجه یکی بود ولی غیر از آن هیچ. دوران مربیگری منقطع و به شدت پرفراز و نشیبی داشت، مردی حاشیه‌ساز بود که زمانی نقد می‌شد که بی‌حساب بچه‌ی خودش را که بازیکن فوق‌العاده بدی‌ست در تیم استقلال بازی می‌دهد و خودش هم هر وقت که مربی نیست یکی از همان پست‌های بی‌معنای اداری در باشگاه‌های فوتبال را می‌گیرد تا نانش درآید. گاهی خبرساز می‌شد که قرار است در انتخابات ریاست جمهوری خودش را کاندیدا کند و گاهی هم مثل باقی چهره‌های معروف عالم فوتبال در ایران صرفاً به واسطه‌ی آن که لیچاری بار کسی کرده یا لیچار کسی را جواب داده می‌رفت روی صفحه‌ی اول «خبر ورزشی» و «گل» و «نود» و باقی نشریات فوتبالی. حداکثر ویژگی برجسته‌اش شاید این بود که چندان بددهن نبود و خیلی هم بی‌سواد به نظر نمی‌رسید.

بعد از مرگش از او تجلیل شد برای آن که برخلاف خیلی‌های دیگر (این «خیلی‌ها» را باید با تاکید فراوان و درشت کردن چشم خواند؛ چون گویندگان می‌خواهند آن‌ها که قرار است بشنوند حساب دستشان بیاید) اهل دار و دسته بازی نبود و برای خودش بازار و نوچه جمع نکرد. این هم حرف پرتی‌ست. کسی که هنگام حیات و ممات از سوی دوستداران «ناصر خان» خطاب می‌شد و مشورت با او برای نقل و انتقال بسیاری از بازیکنان امری حیاتی بود و گاه با وجود کسب نتایج افتضاح قراردادش به عنوان مربی تجدید می‌شد اتفاقاً همه چیزش گویای مهارت در خان و خان بازیست. او هم فرق زیادی با «خیلی‌ها»ی مورد اشاره نداشت.

مورد جذاب ناصر حجازی که یکی از ده‌ها است، بیانگر نکته‌ای ظریف در رفتار سیاسی عامه‌ی ماست. برای بسیاری کسانی که سر مرگ او اشک ریختند و عکسش را به دیوار زدند او انسانی بزرگ بود به این دلیل که «جلوی اونا وایساد». ضمیر سوم شخص جمعی که در این جمله وجود دارد عملاً مرجعش از گوینده تا گوینده فرق می‌کند. هر کس با تلقی شخصی خود که از هویت صاحبان سیاست و ریاست دارد این ضمیر را به مرجع دلخواه وصل می‌کند. مرگ ناصر حجازی نمونه‌ای شد از رفتار همیشگی ایرانی: نفرت از صاحبان قدرت. شرایط افتضاح سیاسی و اقتصادی در زمان حال هم شد مزید بر علت. در این نمونه تنها مدرکی دال بر اینکه فرد متوفی واقعاً جلوی کسی ایستاد دو سه کلمه صحبتی بود که در آخرین حضورش در برنامه‌ی نود کرد و طی آن هم صرفاً گفت که فوتبال سیاسی شده و وضع خراب است. کسی که خودش مربی و عضو دستگاه یکی از دو تیم فوتبال بزرگ دولتی در ایران بوده و نانش در گرو خشوع در برابر ساختار سیاسی بود حداکثر چهار کلمه انتقاد پادرهوا کرد و آن‌هم زمانی که پرونده‌ی حیاتش زیر دست عزراییل در حال ورق خوردن بود و چیزی برای از دست دادن نداشت.

جمله‌ایست معروف از وودی آلن که می‌گوید دوست دارد در آپارتمان شخصی‌اش زنده باشد تا در دل مردم. طالبان ساده‌لوح مرام و خوشنامی به این جمله ایراد می‌گیرند که درست است زندگی در دل مردم استعاریست ولی حداقل مزیتش در آن است که آن کسی که به دل مردم راه پیدا کرد جایگاهش جاودانیست، حالا اگر هم جاودانی نباشد حداقل با کمی تخفیف خیلی خیلی طولانی مدت خواهد بود. اما هر چه بیشتر فکر کنیم خواهیم دید که آن جایگاهی که به سادگی به دلیل واکنش افراطی و احساسی جمعی کثیر کسب شود و فرد صاحب جایگاه عملاً چنته‌اش بسیار خالی‌تر از آن باشد که جایی ابدی برای خوشنامی رزرو کرده باشد، قاعدتاً نباید چندان آش دهن سوزی باشد. آنچه برپایه‌ی چنین بنیانی ساخته شود به قول قرآن کمثل البیت العنکبوت خواهد بود.

جامعه‌ای ملتهب و در حال درد مثل غریقی است که به هر چیز چنگ می‌زند. آدم‌هایی که هر ثانیه‌ از زندگیشان لحظه‌هایی تراژیک است بالطبع به دنبال دوایی برای تسکین دل مصیبت‌دیده‌ی خود هستند و هر کس که بارقه‌ای از امید (ولو امیدی اخته شده که بوی پلاسید‌گی می‌دهد) عرضه کند قهرمانی خواهد شد که عکسش روی دیوار مغازه‌ها می‌رود و در مراسم ختمش شعارهای سیاسی داده می‌شود. اما اگر درد دائمی‌تر از این حرف‌ها باشد و مسکّن جوابش نباشد آرام آرام همان اسطوره‌ای که در دلها تا ابد باقیست و در رثایش اشعار سوزناک روانه شده‌اند هم از یاد خواهد رفت.

اگر هر هفته سری به آن مغازه بزنم به گمانم آزمایش خوبی خواهد بود که ببینم کی پوستر رنگی خان اسطوره‌ای از دیوار برداشته می‌شود.

19 ژوئن 2011

اکراه فی الدین

کتابی منتشر کرده بودند سفارشی برای هفتم تیر، سجایای شهید بهشتی را به سبک روایات بزرگان نوشته بود. آنی که برایم جالب بود ماجرایی بود درباره‌ی زمانی که خودش و خانواده‌اش در اروپا بودند. به دختر خودش که بچه مدرسه‌ای بود گفته بود که هیچ اجباری برای حجاب ندارد. بیاید و خودش بحث کند ببیند حجاب داشتن بهتر است یا نداشتن و بعد به هر نتیجه‌ای که رسید همان کار را بکند. دختر هم آمده و با پدر بحث کرده و خودش قانع شده که بهتر است با حجاب به مدرسه برود. یک فیگور بسیار زیبا که هم فال است و هم تماشا: در دین اجباری نیست. بیا بحث کنیم. اصلاً از ما معقول‌تر مادر دهر نزاییده.

پدری که خودش دنیا دیده و کتاب خوانده و تمام استدلال‌ها و پاسخ‌های جدلی و تمام فوت وفن‌های مباحثه و پیچاندن حریف را بلد است دختر ده دوازده ساله‌ را آورده و می‌گوید اجبار نداری، استدلال می‌توانی بکنی. دختر بیچاره هم نمی‌تواند بگوید کدام استدلال؟ تو اول بیا و تمام فنونی که خودت بلدی برای جمع کردن بحث را به من یاد بده، روش‌های استدلال کردن را به من بفهمان، آن‌وقت بگو بیا به آغوش مباحثه و لا اکراه فی الدین. در این ادا، در این بازی به غایت رندانه درد سنگینی خوابیده است. این همان چیزیست که تمام سالهای مدرسه را در غلطیدن در آن گذراندیم.

تمام طول دبیرستان باید با معلم‌های تعلیمات دینی کلنجار می‌رفتم سر این که برهانی که برای وجود خدا می‌آوری چرند محض است، سر این که کل دلایلت برای فلسفه‌ی حجاب یکی دو حدیث است به انضمام چند جمله قصار از ویل‌دورانت و هیچکاک و اینشتین در باب این که هر چیزی پوشیده‌ترش بهتر است، سر این که اگر اسلام مدعی است برای کوچکترین امور روزمره هم احکام دارد این حُسن نیست که بخواهد با افتخار بیانش کند. و در تمام طول این سالها یک چیز را اصلاً متوجه نمی‌شدم: آن کسی که در مقام حریف مباحثه قرار گرفته بود کسی بود که قاعدتاً باید معلم مباحثه می‌شد. من قرار نبود با او بحث کنم تا قانع شوم که می‌توان از طریق مشاهده‌ی گل و درخت و بیابان در مسیری منطقی به خدا رسید. او قرار بود به من یاد بدهد که چگونه از ابزارهایم استفاده کنم تا طرف را قانع کنم ولی آنچه یاد می‌داد این بود که چگونه در جدل کم بیاورم و به‌بن‌بست رسیدن در استدلال را با توجیه شدن یکی فرض کنم.

زمان زیادی می‌گذرد و هنوز معتقدم بزرگترین ظلمی که در دوران مدرسه شد همین ریایی بود که ما را با صدای خوشش خواباند. از یک طرف دست‌ها از کمر نمی‌افتادند و چپ و راست داستان و حکایت می‌شنیدیم درباب این که اسلام به تفکر تشویقتان کرده و یک ساعتش از هفتاد سال عبادت بهتر است و چه و چه، از سمت دیگر نه کسی تفکر یادمان داد نه همان نیمچه استدلال‌های نوجوانانه هم که هر از چند گاهی از سری می‌جوشید به جایی رسید. اگر زمانی سر پل صراط آن نقاشی را که تمام احادیث مربوط به فکر کردن را روی در و دیوار مدرسه کشید ببینم، از حقش نخواهم گذشت.

1 ژوئن 2011

انشا: هاله، عزت و گلدانهایی که هیچ وقت پرتاب نمی‌کنیم

فیلم‌هایی زیادی را می‌بینیم که فردی تا چند لحظه‌ی پیش مثل همیشه‌اش بود. متمدن و آرام. اتفاقی می‌افتد و ماشه‌ای درون ذهنش می‌چکد. وحشی می‌شود، داد می‌زند: «دیگه به اینجام رسیده» و بعد ممکن است یک گلدان را بردارد و به سمت دیوار پرتاب کند یا فرد مقابلش را مشت‌ومال دهد یا خودش را از پنجره پرت کند. همیشه قاعدتاً باید همین باشد. دیگر به اینجایمان رسیده و حالا وقتش است آن کاری که هیچ وقت نمی‌کنیم را بکنیم. اما برای ما هیچ وقت نه گلدانی پرتاب می‌شود، نه هیچ.

یکی دیگر هم مُرد، در مراسم ختم پدرش، به دست سربازان گمنام. دادها و هوارها زده می‌شوند. همه شروع به روایت کردن واقعیت‌هایی می‌کنند که هم خودشان قبلاً می‌دانستند و هم می‌دانند که دیگران هم می‌دانستند. بله، آن‌ها قاتلند و باید مجازات شوند. باید دادگاهی عادلانه تشکیل شود. نباید خونی که پایمال شده فراموش شود. به همدیگر سایت‌های خبری را نشان می‌دهند که بیا و ببین چطور سانسور شده. روزنامه‌ها را برای هم می‌خوانند که ببین چطور واقعیت‌ها منحرف شده‌اند. این شبکه و آن شبکه هم کارشناس‌های همیشگی خود را می‌آورند تا همان تحلیل‌های همیشگی را بکنند و به بینندگان خود با استدلال و منطق بفهمانند که چقدر بدبختند و چرا اینقدر بدبختند و این وسط هیچکس حوصله ندارد بپرسد که آیا این کابوسی است که تازه در آن خوابیده‌ایم یا شروع کثیف صبح فرداست که هنوز بوی شب قبل را با خود می‌کشد؟

کاریکاتوریست‌ها به بهانه‌ی این مورد هم مثل دفعات قبل تصویرهای دردناک ولی طنزآلود می‌کشند و همه در فضای مجازی بین هم رد و بدلشان می‌کنند، درست مثل دوران مدرسه که همه‌ی هنرمان این بود که از زیر میز بی‌آن‌که معلم ببیند، کاغذی را که رویش شکل خود معلم را کشیده بودیم و فحشی بچه‌گانه هم کنارش نوشته بودیم برسانیم به دست کناری تا او هم برساند و برسد به انتهای کلاس. ناگهان بیش از نصف آن‌هایی که می‌شناسی عکس پروفایل فیس‌بوک خود را برای هشتادمین بار طی دو سه سال اخیر برای همراهی با خشم و تاسف جمعی تغییر می‌دهند و این بار عکس پدر و دختری را که هر دو گوشه‌ی آن نوار مشکی خورده می‌گذارند. نمی‌دانم همه‌جا و میان همه‌ی مردم همین‌طور است یا فقط ایرانی‌های ساکن فیس‌بوک هستند که آن‌قدر بیچارگی و درد نگاهشان را مستهلک کرده که جز برداشتن چهره‌‌ی خود و گذاشتن مایه‌ی داغ و یاد درد کار دیگری نمی‌کنند. انگار در مقابل داغ‌های روزمره دستمان آنقدر کوتاه است که از شدت شرم چهره‌ی خودمان برایمان قابل تحمل نیست. باید حذفش کنیم.

عادت کرده‌ایم خبرها را از منابع خبری نشنویم، از عکس جدید پروفایل دوستانمان بشنویم. عادت کرده‌ایم هر از چند روزی یکبار به همدیگر بگویم: «تو از کی شنیدی؟ یعنی واقعیت داره؟» عادت کرده‌ایم هر روز که از خواب بلند می‌شویم به ذهنمان بیاید که شاید، فقط شاید، امروز همان روزی باشد که لازم نباشد هر ثانیه‌اش به خود بگوییم: «دیگه به اینجام رسیده». عادت کرده‌ایم گلدانهایی را که باید به سمت دیوار پرتاب می‌کردیم و نکردیم بشماریم. شاید زمانی هم برسد که حتی حوصله‌ی شمردن گلدان‌ها را هم نداشته باشیم.