انشا: محمد قائد و تفسیر رندی

نثر عالی، کلام تیز، دانش بالا، ریش بلند. اولین چیزی که از قائد خواندم مقاله‌ای بود طولانی در مجله فیلم درباره کتاب تازه‌ چاپ شده‌ی مصاحبه با ابراهیم گلستان، «نوشتن با دوربین». سن و سالم قد نمی‌داد که مجله «لوح» را آن زمان که تازه از تنور در می‌آمد بخوانم، روی پیشخوان‌ها دیده بودمش ولی جذبم نکرده بود. رفیق بزرگ‌تری هم نبود که خوانده باشد و معرفیش کند. وبلاگش را هم حدود دو سه سال پیش کاملاً اتفاقی کشف و سپس بلع کردم. سر تا پا و ریز و درشت. تک و توک کتاب‌هایش را هم همان سال‌ها خواندم، آرشیو «لوح» را هم. همچین فرزانه‌ای نبودم که بخواهم برای خودم آرای ایشان را نقد کنم. (عاشق این عبارتم. جلسه می‌گذاشتند در نقد و بررسی آرای فلاسفه‌ی گردنفراز. ما می‌رفتیم برای خوردن کیک و آبمیوه‌هایش. برگشتنی برای رفقا قمپز می‌سوراندیم که آقا از دستتان رفت! اصلاً نقد و بررسی می‌کردند این هوا)

برای امثال ما که کوران تاریخ از ته باسوادمان می‌کند دیدگاه میدگاه تازه دارد غنچه می‌زند. بنابراین تا مدتی فقط می‌خواندم، لبخندک می‌زدم و سعی ‌می‌کردم یکی دو جمله‌ی قشنگش را جایی بنویسم. زمان که آرام می‌گذرد و کمی باسواد می‌شویم با بعضی بخش‌های حرف‌هایش مخالفتی زیرمیزی هم می‌کنم (مثل دیدگاهش درباره‌ی نظریات ادوارد سعید که فکر می‌کنم کمی یک‌طرفه است) و از آن طرف حرف‌های دیگری را هم که زده بود مرور می‌کنم و بُعد ریزی را که از ظرافتش آن زمان خبردار نشده بودم متوجه می‌شوم. خلاصه کلاس درسی‌ست برای خودش. با این تفاوت که حماقت ذاتی من به عنوان اندیشمندی هنوز نامکشوف اجازه نمی‌دهد تا مرید بازی راه بیندازم و «استاد استاد» کنم.

یک وجه قائد همیشه برایم مایه‌ی سوال بوده و آن هم بی‌پروایی آمیخته به رندی است. منظور الزاماً بی‌پروایی در فکر و اندیشه نیست که از این بابت اتفاقاً آدم محتاطی می‌زند. بیشتر حکایت نثر و کلام است. آدمی که هنوز ساکن ایران است و زیر پرچم نظام مقدس به تنفس مشغول است و پتانسیلی بالا برای پرونده‌دار شدن نزد سربازان گمنام دارد چطور تا این‌حد راحت زبان سرخ را بی ترس از عاقبت سرِ سبز به رقص می‌آورد؟ (زبان هم مجاز از قلم فرض شود، چون قائد انگار کلاً زیاد حرف نمی‌زند. مصاحبه‌هایش هم اکثراً مکتوب است) منظور از رندی هم دقیقاً آن رندی حافظ‌وار و خیام‌وار نیست. برای ترجمه‌ی آن جنس رندی اصطلاحی که خود قائد پیشنهاد می‌کند cynicism است که دیدگاهی مبتنی بر نفی بسیاری از هنجارها در جامعه و دین و حکومت است و نتیجه‌اش معمولاً می‌شود دنیا را به تخم خویشتن تحویل نگرفتن و به جایش یکی دو جام گرفتن. منظور من از رندی سبک‌وزنی تعمّدیست: این که آدم خودش را نه به جایی بچسباند و نه الزاماً از جایی بکند. این که در جریان زندگی کند و با جریان بسازد و آگاهانه آن‌جا که توانست یک نیشی هم بزند. نه علَم و کُتل اصلاح و انقلاب هوا کند، نه شهید بازی دربیاورد به این امید که آیندگان او را به‌به و چه‌چه کنند و نامش خیابانی کوچه‌ای چیزی شود، و نه در سیستم حل شود تا یا خل شود یا دیگران را خل کند. این که آدم بتواند مثل پر باشد و رندانه گردن باریکش را از زیر تیغ این و آن رد کند بدون آن که خراشی بردارد.

اگر از اهالی دوستدار توطئه می‌بودم باید بعد از خواندن آن‌همه مقالات نیشدار (به خصوص آن‌ها که در مجموعه‌ی «داستان آیندگان» قرار دارد) گمان می‌کردم که اصلاً این آقایی که اسم خودش را گذاشته قائد و ممکن است اسم واقعیش هرچیز دیگری باشد به کدام دسته و گروه متصل است که اینقدر راحت افشا می‌کند و اسم می‌آورد و انگار نه انگار که این‌جا وبلاگ‌نویسِ تازه سبیل درآورده گوشه‌ی زندان است و این آقا که یک من ریش هم دارد، پس حتماً یا از خودشان است یا از خود خودشان است. آن‌جا که از خلخالی می‌نویسد اقبال خود را شکر می‌کند که روزنامه‌ی آن روزهایشان بسته شد وگرنه ممکن بود سر ماجراهای بعدی، از جمله داستان پاوه که هیچ‌وقت معلوم نشد اصلاً چه بود، مطالبی بنویسند که سرشان را بگذارد توی توبره. اما انگار برای لحظه‌ای فراموشش شده که زمانه‌ی فعلی که در آن همین مقاله را نوشته شاید با روزگار خلخالی تفاوت عَرَضی داشته باشد، فرق ذاتی که ندارد. چطور آن زمان را رد کرده و حالا را نمی‌پاید؟ حالا بگوییم ترس از کشته شدن چاخان است، نگران ممنوع شدن کتابهایش هم نیست؟

این خصلت بی‌نظیریست که در این روزگار از هیچ‌کس نمی‌بینم و رمز و رازش را هم نمی‌دانم. هر نیمچه عالمی در زمانه‌ی ما یا فرار کرده و دارد با غم غربت قصه می‌بافد یا در زندان افتاده یا رفته به سمت با دیوار حرف زدن به امید شنوایی در. فقط قائد است که هرچه می‌خواهد را آن‌جور که می‌خواهد می‌نویسد و نه اثری از ترس از موش و گوش و دیوار دارد نه نشانه‌ای از وابسته شدن به امواج زمانه. حرف فقط این نیست که چنین چیزی کمیاب است، این است که انگار راهی را برای زندگی کردن یاد گرفته که خیلی از امثال ما هم باید یاد بگیریم و هنوز اندر خم یک دوربرگردانیم. این که در میانه‌ی طوفان چگونه خانه بسازیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: