انشا: چگونه دعوا کنیم؟

رفته بودم خیابان برای میوه‌خری. در راه رسیدن به میوه‌فروشی رسیدم به مسجدی که مراسم دهه فاطمیه برگزار می‌کرد. دیدم جماعتی دم درش جمع شده‌اند و معرکه است و صدای هوار و عربده هم می‌آید. دو نفر آقای متشخص سر چیزی دعوایشان بود و این بود بخشی از گفتمان ایشان:

– به همین حضرت زهرا قسم می‌زنم لهت می‌کنم مرتیکه حمال.
-حمال جد و آبادته، مردک بی‌همه‌چیز.
-بی‌همه‌چیز خودتی، نکبت کثافت.
-کثافت جد و آبادته، توله‌سگ.
-توله‌سگ خودتی و جد و آبادت…

اگر هر دویشان بالای چهل سال نبودند ممکن بود بروم جلو و بگویم: «بچه‌ها شما تو کدوم محله بزرگ شدین؟ از بچگی براتون سقف فحشی قرار داده بودن؟ الان اینم شد دعوا؟ چهار تا فحش بدین که ما جوونا هم یه چیزی یاد بگیریم آخه.»

از آن‌جا که رد شدم یادم به فیلمی افتاد از دعوای یک پسر بسیجی با یک زن مهاجر ایرانی مقیم نیویورک. پسره احتمالاً یکی از هزاران همراه احمدی‌نژاد در سفیر به قصد تسخیر دانشگاه کلمبیا بود. وسط خیابان یکی با موبایل فیلم این دعوا را گرفته بود و روی نت گذاشته بود. پسر بسیجی که اگر در ایران بود در چنین موقعیتی صدها همچون خودش از زمین می‌روییدند و روی سر حریف خراب می‌شدند، الان توی خیابان‌های نیویورک در اقلیت بود و امداد غیبی نداشت. زنه با عصبانیت داد می‌زد: «شما %#@شده‌ها همه‌ی ما رو به $%# دادین. خدا خودتون و ننه و بابای حرومزاده‌تون رو &*#@$# کنه!» و پسره که در این دعوای نابرابر چیز زیادی نداشت فقط توانست بگوید: «تا خون در رگ ماست، خامنه‌ای رهبر ماست.» بعد زنه ادامه می‌داد: «اون خامنه‌ای $%^& هم یک مادر%#@ای هست مثل خودتون. اون رو هم خدا ببره $#@% کنه.» سپس پسر غیرتی فریاد می‌زد که: «ما تونستیم مملکت رو از شر‌ّ شما خالی کنیم واسه ظهور آقا.» بعد هم داد زد: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست». زن که حمایت اطرافیان را داشت نیامد همان فحش‌های سابق را بدهد. نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «بابا تو هم برو برگرد همون حسینیه‌تون. منو بگو دارم با کی حرف می‌زنم.» فیلم همین جا تمام می‌شد ولی می‌توانیم با کمی تخیل بقیه‌اش را هم ادامه بدهیم.

زن که دادش را زده و دل خودش را خالی کرده، راهش را کج می‌کند که برود و آرام آرام همراهانش هم پخش می‌شوند پی کار و زندگی خود و همه چیز می‌آید که تمام شود که می‌بینیم پسرِ ذوب‌شده در ولایت هنوز دارد داد و هوار می‌کند و تمام شعارهایی را طی سال‌‌ها برای رو کردن در چنین موقعیتی به او یاد داده بودند مرور می‌کند: «مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافق، ما اهل کوفه نیستیم…» یک نسیم خنکی هم می‌آید و در میان سکوت چند تکه برگ روی زمین تکان می‌خورند و پسر بعد از نیم ساعت تازه دستش می‌آید که دعوا تمام شده. سرش را می‌چرخاند که برگردد پیش بقیه‌ی یاران که احتمالاً در هتل منتظرند. می‌بیند که مترجمش هم همراه آن تیمی که بعد از قشقرق رفتند پی کارشان غیب شده. کمی بیشتر که فکر می‌کند می‌بیند آن کسی که داشته با موبایل فیلم می‌گرفته همان جناب مترجم بوده.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: