انشا: ارتباط اجنه و حکومت را توضیح داده و شکل او را رسم کنید

سال‌ها پیش، همان موقع که احمدی‌نژاد آمد و با خودش بساط غیب را به دفتر رییس‌جمهوری آورد جایی گفتم که این یارو بدجور شبیه راسپوتین است. همین عکسی که مشاهده می‌فرمایید. پدرسوخته مو نمی‌زند. اما الان که بساط ماورأالطبیعه و احضار ارواح به دلقک شماره دو منسوب شده کمی شک برم داشت که آن تشابه در عمل بیشتر به مشایی می‌خورد تا به رییسش.

راسپوتین خان که می‌بینید یک عارف ریاضت‌کشیده بود که از بچگی همه می‌گفتند دور سرش هاله‌ی نور است. در اوان کودکی دزد اسب باباش را ‌برد و ایشان با قوای غیبی دزد را پیدا می‌کنند. بزرگ که شد رفت توی سیبری یک خانه گرفت و همان‌جا زندگی کرد، احتمالاً چون در آن منطقه میوه‌فروش گوجه و پیاز را به قیمتی ارزان‌تر از بقیه‌ی مملکت می‌فروخت. بعد بختش گرفت و در دم و دستگاه جناب تزار روسیه وارد شد و در اولین قدم با کمک اجنه و شیاطین پسر تزار را که یک مرضی در وجودش افتاده بود نجات داد. بعد شد محبوب تزار و خانومش. بعد شد لولو برای مردم. تا مدت‌ها یکی از چیزهایی که خیلی از مخالفان تزار را می‌ترساند همین جناب راسپوتین بود. می‌ترسیدند دست بهش بزنند چون ممکن بود جن بگیردشان. این مسیحی‌ها هم که مثل ما نیستند که نذر هزار صلوات و این‌ها بگذارند که راسپوتین دود شود. کل هنرشان یک مشت دعای خشک و خالی بود. هرچه هم دعا کردند طرف رویش بیشتر می‌شد و می‌آمد در ملا عام می‌گفت که اگر اذیت کنید ‌کاری می‌کنم که هر شب توی رختخوابتان باران بیاید. همه هم کپ کرده بودند.

ایشان عقاید شخصی باحالی هم داشت. مثلاً به عنوان مراسم مذهبی/عرفانی یک بساطی راه می‌انداخت که در آن یک سکس اورجی (orgy) اساسی ترتیب می‌داد، خودش هم آن وسط. دلیلی هم که می‌آورد این بود که با غرق شدن در گناه می‌توان نیاز به آن را از بین برد. به عبارت ساده‌تر: آنقدر خفن گناه کن که خود گناه رویش کم شود و دیگر سراغت نیاید. کثافت‌کاری می‌کرد به سبک عرفانی، آن هم نه در این حد و حدود. (باور نمی‌کنی؟ برو ویکیپدیا بخون، برو تو گوگل بِسرچ تا خودت ببینی)

آخر سر هم که قصد کردند یارو را بکشند جانشان در آمد. اول خواستند مثل جنتلمن‌ها عمل کنند. خرش کردند و یک کیک بهش دادند که تویش دو کیلو سیانور بود. برای کشتن یک ایل کفایت می‌کرد. ایشان خورد و سُر و مُر و گنده ایستاد و گفت: «پس کو بقیه‌ش؟» تفنگ آورند و چهار تا تیر زدند بهش، یکی توی مغزش سه تا هم توی کمرش. افتاد زمین. بعد بلند شد و گفت: «ای کلکا! بازیه؟» بعد چوب برداشتند نیم ساعت زدند توی سر و پکالش. بعد خسته شدند رفتند یک نفسی بکشند دیدند یارو دارد بلند می‌شود. همان‌جور که تخم کرده بودند طرف را بردند پیچاندند توی لحاف و با همان لحاف انداختند توی رودخانه. بعد هم در رفتند و فردا و پس‌فردایش هم برنگشتند آنجا. بعد از سه روز آمدند جسد را بردارند دیدند همان‌جا زیر آب از لحاف بیرون آمده و خواسته بیاید بالا ولی چون آب یخ زده بوده زیر یخ خفه شده و جانش در رفته.

این که می‌بینید دار و دسته‌ی خامنه‌ای موقع کل انداختن با مشایی خیلی مراقب هستند، این بی‌دلیل نیست. از تاریخ عبرت‌ها گرفته‌اند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: