انشا: فواید سیّد بودن با ذکر مثال

آن زمان‌ها که ما کودک بودیم و به همراه خانواده در شهر خود، شیراز، شهر بُل و گلبُل، مشغول مسلمانی بودیم و هنوز هم احمدی‌نژاد نبود و رئیس‌جمهور محبوب بیست و یک میلیونی داشتیم که از سپور توسری‌خورتر بود ولی ما دوستش داشتیم و داریم (چون بعداً یک سپوری آمد جایش که گای ما را به خار داد)، آن زمان‌ها خوشحال بودیم از این که اول اسم ما «سیّد» دارد و این بدان معناست که پیش خداوند پارتی داریم و کارمان بیست می‌باشد. بعدها که نامسلمان شدیم و روشنفکر شدیم پارتی داشتن نزد خدا هم شد مصداق ساکر (sucker) بودن. بنابراین کاری نداشتم به این بساط تا همین چند وقت پیش که رفتم برای اخذ پاسپورت به مقصد آینده‌ای خفن در دیار کفر.

بچه که بودیم دین داشتیم، به جهنم اعتقاد داشتیم، نمازمان را زودتر از اذان می‌خواندیم که فرشته‌های روی شانه‌هایمان را تست کنیم ببینیم آیا حواسشان هست، فحش کاف‌دار که می‌دادیم دهانمان را می‌شستیم و به دخترانی که در خیابان می‌دیدیم به دیده‌ی خواهری نگریسته و در صورتی که آنان به ما به دیده‌ی برادری نمی‌نگریستند آنان را از جنادات (جمع جنده) می‌دانستیم. بزرگ که شدیم جهنم به هیچ‌جایمان نبود، نماز پماز مالید، فحش و فضیحت شد کار روز و شبمان و دیده‌ی خواهری هم صد البته سر جایش ماند فقط شدتش فرق کرد. یک بار با معلمی دعوایم شد سر این که اسم من را برای حضور و غیاب خوانده بود ولی سیّد اولش را نگفته بود. طرف هم رید به ما و از ما معتقدتر از آب درآمد و گفت که برای سادات ارزشی بیشتر از آن قایل است که توی کاغذی که ممکن است زیر دست و پا بیفتد لفظ سیّد را بنویسد. من آن روز خود را سه بار آب کشیدم ولی الان که غدد روشنفکری رشد کرده‌اند از به یاد آوردن آن روزگاران پشمم فر می‌خورد. یک بار هم در ایام شباب سر تست رانندگی برای گرفتن تصدیق یارو از من پرسید اسمت چیست؟ جواب که دادم تصحیحم کرد و گفت سیّدش را فراموش نکن. بعد گفت ما هر چه داریم از سادات است. ایشان احتمالاً خیلی چیزها داشته و دارند ولی خود ما که تا به حال چیزی از سیّد بودن نداشتیم. پدر عزیزتر از جان و پدربزرگ گرامی هم نداشتند. هیچ‌وقت محض تفریح یک حاجی اهل شوخی هم دم دست نبود که بگوید سیّدش را کشتند تا بابت این اسم خودمان دو دقیقه بخندیم. یک لقب سه حرفی ناقابل در این مملکت چه قزمیت‌هایی را به عرش نرسانده، به ما که رسیده آسمان رُمبید.

رفت و رفت تا رسید به روزهای اپلای. توی فرم دانشگاه آن‌ور آب نوشته بود املای انگلیسیِ اسم خودتان را براساس پاسپورت بنویسید. اکبر، اصغر، ما که پاسپورت نداشتیم تا حالا؛ چیکار کنیم؟ هیچی. از خودمان نوشتیم. سیدش را هم اینطور نوشتیم: seyyed. حالا بعد از هزار نذر و دعا آن دانشگاه ما را نامه داد که قدمتان روی تخم چشم. خواستم بروم برای پاسپورت و بقیه ماجرا که دیدم توی نامه اسم کوچک من را نوشته seyyed و اسم کوچک واقعی را هم ننوشته. اصغر، اکبر این چرا اینجوریه؟ بندگان خدا آن‌ور آب گوششان به این جور اسمی نخورده بود فکر می‌کردند اسم کوچک من سید است و اسم کوچک واقعی من هم اسم وسط است. اسم وسط هم ذکرش صرفاً مستحب است. ما ایرانی‌ها هم که اسم وسط نداریم و این سوسول بازی‌ها را مال کون‌نشورها می‌دانیم. حالا ماندیم معطل با این نامه‌ی تخماتیک چه کنیم.

هنوز برای ویزا کارم را شروع نکردم فقط امیدوارم وقتی قرار شد مدارک را بررسی کنند طرف آنقدر ایرانی باشد که بداند جریان چیست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: