انشا: سانسور سگ چه کسی می‌باشد و چرا؟

نمایشگاه کتاب فیل همه را یاد هندوستان می‌اندازاند. آخ سانسور! وای سانسور! خدا ذلیلشان کند همه‌ی جوانان رشید مرز و بوم پرگهر را معتاد کردند با سانسور، به خاک سیاه بشیند سانسور. برمی‌دارد مجموعه داستانش را تقدیم می‌کند به دوستان در اسارت بعد ناله می‌‌کشد که ای وای سانسور کتابم را اوخ کرد. تو خدا اوخت کرده عزیز. تو می‌دانی اینجا ایران است؟‌ وقتی اول کتابت تقدیم‌نامه می‌نوشتی نمی‌دانستی بررس(به کسی که کتاب را بررسی می‌کند در اداره سانسور می‌گویند بررس، بر وزن کرکس) هر چقدر هم بی‌سواد باشد به تو مجوز نمی‌دهد؟ یا می‌آید داستان می‌نویسد که در آن یک دیکتاتور سقط شده و در آن دنیا از خواب بیدار شده و ملت مردگان جرش می‌دهند. کتاب را می‌برد برای چاپ و بعد پست می‌گذارد که سانسور فرهنگ ما را پراند و از دوستان تقاضا می‌کند که کتابش را در فضای مجازی دست به دست کنند تا برسد به دیوار. رفقا هم قربان صدقه می‌روند برای استعداد حیف شده. یعنی توی نویسنده نمی‌توانستی آن روزی که داستانت را با چنین مفاهیم عمیقی میخلفاندی حدس بزنی که قرار است ببرندش سانسورخانه و برش هم نگردانند؟ اگر می‌دانستی پس دردت چیست اگر هم نمی‌دانستی پس دردت چه نیست؟ حس می‌کنم ساده‌لوحی عظیمی نهفته است در این نوحه سرایی علیه سانسور.

بنده هم کتاب نوشتم عین خوشحالان. دادم دوستان خواندند و گقتند که چقدر گلوله‌ی استعدادی به مولا. دادم با سوادترهایش خواندند و گفتند ترشی نخور و بی‌پتو نخواب تا شاید مارکزی چیزی بشوی. تا قبل از آن که من هم وارد بازی چاپاندن کتاب بشوم از این شعارها می‌دادم که‌‎‍ سانسور دودمانمان را برد. بعد دیدم که دودمان خیلی وقت پیش رفته و ما تشنه‌لبان کاف‌شعر می‌گوییم. مسئله شاید به اداره کتاب و ارشاد برگردد ولی اصلاً و ابداً محدود به سانسور نیست. دادم کتاب را به نشر چشمه. یک دختری آنجا منشی بود نسخه کتاب را از دستم گرفت و یک رسیدی داد که نوشته بود تا یک ماه و نیم دیگر تماس می‌گیریم. یک ماه و نیم بعد دختره تماس گرفت و بیلاخ داد. خواستم بدهم نشر مرکز گفت ما فعلاً داستان جدید نمیگیریم. چرا آخه؟ پول نداریم. هر چی داشتیم دادیم همینهایی که می‌بینی را چاپ کردیم. پس کی بیایم؟ برو طرفهای خرداد بیا شاید بختت باز شود.

رفتیم نشر ققنوس. عین همان حکایت. رفتیم نشر آگه. گفت یک هفته دیگر زنگ بزنم. یادم رفت، به جایش دو هفنه بعد زنگ زدم. گفتند مجوز نشرمان باطل شده برو خدا یار و نگهدارت. رفتم هفت هشت ناشر دیگر را هم با رونمایی شاهکارم منوّر کنم ولی عین همین داستان همان‌جا ها هم بود. برگشتم و تمرگیدم در میان کانون گرم خانه. یکی دو چرخ دیگر زدم میان دوست و آشنا ببینم آنها چه می‌توانند برایم بکنند. گقتند ناشر کوچولو موچولو زیاد است که حاضر باشد چاپت کند فقط پول هم می‌خواهد. پول؟ چقد؟ بستگی دارد. پول چاپ یا کاغذ یا هر دو را می‌گیرد و شریکت می‌شود. من که جیبم بوی چس هم نمی‌دهد پول از کجا بیاورم؟ از پدر عزیزتر از جان.

-پدر عزیزتر از جان؟

-جان؟

-پول؟

-جان؟؟؟

-خدافظ!

خلاصه ماییم و موج سودا، شب تا به صبح زیر پتو، تنها.

الان هرکسی بیاید جلویم بگوید یه کتاب جدید نوشتم که می‌خواستم تا نمایشگاه برسه ولی سانسوراندنش، می‌گیرم می‌خوابانم زیر کانش که شاد شود روانش. برای من وامانده رسیدن به همان مرحله‌ی سانسور شدن خودش یک مزیت بورژوازی محسوب می‌شود.

Advertisements

One Comment to “انشا: سانسور سگ چه کسی می‌باشد و چرا؟”

  1. نقل این فیل که میگی چیه؟ تو فکر کردی با فیل میشه رفت نمایشگاه کتاب؟ خوشت میاد مردم توی ذل افتاب توی ترافیک بمونن. اصلا مگه برای فیل جای پارک پیدا میشه … این ها رو گفتم که از میانه ی بحث بسیار فرهنگی کتاب و سانسور نقبی زده باشم به پدیده ی بسیار داغ ترافیک تهران و بدین شکل بر جوانب اجتماعیِ این بحث فرهنگی افزوده باشم

    ها! بلی … گوله ی استعداد … من خودم به شخصه روی این وجهه ی «گوله» بودن شما بسیار تاکید کردم. اصلا این مسئله جای بررسی داره که چه طور یک نفر میتونه اینقدر گوله باشه!

    مکالمه ی پدر و پسر بسیار بر ما خوش آمد (تو اصولا روی دیالوگ نویسی کار کن)

    دعا میکنیم خداوند شما رو هم به دست سانسورچیان برساند. جمیعا بگید آاااامین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: