Archive for مه, 2011

27 مه 2011

چکامه

دست در دست هم دهیم به مهر
میهن خویش را به گه بکشیم

25 مه 2011

ده فیلم محبوب من

این یک پروژه‌ی شخصی است. می ‌نویسم تا ده سال بعد خودم را با خودم مقایسه کنم.

زمانی بود، همین یکی دو سال پیش، که خیلی بیشتر از الان فیلم می‌دیدم. آدم شدم، زن گرفتم، سرم شلوغ شد. فرصت روزی چهار فیلم دیدن پرید. ولی حتی اگر تا همین امروز هم روزی چند فیلم می‌دیدم باز خیلی از معروف‌های سینما بود که ندیده می‌ماند و از آن‌جا که دنیای سینما منتظر ما نمی‌ماند و همین‌طور فیلم خوب ساخته می‌شود این احتمال هست که تا آخر عمر برایم خیلی از غلنبه‌های هنر هقتم ندیده بمانند. با همان بضاعتی که هست باید زندگی کرد.

برای خودم توضیح می‌دهم: این‌ها بهترین فیلمهایی که دیدم الزاماً نیستند. محبوب‌ترین‌ها هستند. فرق زیادی نیست. فقط فیلمهایی هست که از همه نظر قوی و خوش‌ترکیبند، فقط به هر دلیل، شاید اصلاً بی هیچ دلیلی، محبوب نیستند. «همشهری کین» را بنده هم چندبار دیدم. درباره‌اش هم یک عالم خواندم و می‌دانم که از بسیاری جهات خداست و واویلاست، ولی به دل من ننشسته. چه کنم؟

یک نکته که برای خودم جالب بوده این که اکثر این فیلم‌ها آمریکایی هستند و باز هم اکثرشان مال همین دهه‌ی قبل هستند.

ترتیب درست و درمانی ندارند:

بری لیندون (استنلی کوبریک) از این فیلمها دیگر این‌روزها کسی نمی‌سازد. حماسی به مفهوم دقیق کلمه. همه چیزش به جا و هر حرکتش دقیق. مثل شمشیرباز قدری که با چهار حرکت سریع نفله‌ات می‌کند و تازه چند دقیقه طول می‌کشد تا بفهمی تکه‌تکه شده‌ای. بهترین کار کل عمر جناب کوبریک.

همراهان خانه‌ای در چمنزار (رابرت آلتمن) شاعرانه‌ترین و شادترین فیلمی که می‌شود با سوژه‌ی «مرگ» ساخت. خیلی‌ها کارهای قدیمی آلتمن را بیشتر دوست دارند، به‌خصوص «نشویل» را. ولی این فیلم تمام خصایص نشویل را دارد، یک عمر تجربه‌ی زندگی را هم اضافه کرده رویش. آدم وقت دیدنش نمی‌داند اگر گریه کند زشت است یا نه.

مکالمه (فرانسیس فورد کاپولا) الزاماً از پدرخوانده‌ها قشنگ‌تر نیست اما دلنشین‌تر است. شامل بهترین بازی کل عمر «جین هاکمن» به اضافه‌ی ده جور ارجاع استعاری ریز و درشت به عالم سینما که بیشتر شبیه نوع خودزنی است. کاپولای پدرسوخته موقع ساخت این فیلم از توی گوش و دماغش نبوغ فوران می‌کرده.

آواز در باران (جین کلی) هر بار که می‌بینمش عیش کل دنیا را می‌کنم. کلاً زیاد توی خط موزیکال و کلی و آستر و رفقا نبوده‌ام و تنها موزیکالی که غیر از این فیلم دیدم و خوشم آمد «کاباره» بود که اصلاً جنسش با این توفیر داشت. خدا روح این آقای کلی را قرین رحمت کند که در عرض دو ساعت روح بنده را شاد می‌کند مثل چی.

اقتباس (اسپایک جونز) همچین شاهکاری هم نیست. فیلم خوبی است ولی بعید می‌دانم کسی که جدی توی خط سینما باشد آن را توی فهرست ده‌تایی خودش بگذارد. تنها چیزیش که برای من خیلی عزیز است این است که با شخصیت‌های اصلی داستان همذات‌پنداری می‌کنم در حد غصه. هم چارلی کافمن که خاک‌برسر به تمام معنا است، هم برادر دوقلویش که یک بوزینه‌ی پدرسوخته‌ است و هم آن دیوانه که نقشش را کریس کوپر بازی کرده. همان که هم مشنگ است هم نابغه.

پیرمردها را سرزمینی نیست (برادران کوئن) بهترین کار برادران کوئن. لحظه لحظه‌اش ناب. اگر کسی کوئن‌بین باشد نمی‌تواند پای این فیلم بنشیند و از شدت شوق دو دستی توی سر خودش نزند. ظرافتش فقط در تصاویر ناب و شوخیهای فوق‌العاده سیاهش نیست. فیلم اصلاً انگار روحش پاک است. آدم را یاد کثیفی خودش می‌اندازد.

مرد سوم (کارول رید) یک جور گوگولی است. با آن موسیقی احمقانه که سرخوش و ملنگ است و بعضی وقت‌ها ناگهان خشن و ترسناک می‌شود. اورسن ولزش با آن که آدم بده‌ی داستان قرار است باشد آنقدر بامزه است که آدم دلش می‌خواهد برود لپش را بگیرد. داستانش هم که کار جناب گراهام گرین است و به شخصه عاشق آن‌ سکانس هستم که به بهانه‌ی انجمن ادبی یک سری لیچار روانه‌ی جمیز جویس می‌کند. دلم خنک می‌شود.

نفوذی (مایکل مان) فیلم قبلی‌اش را معمولاً بیشتر دوست داشته‌اند. من این فیلم را ولی به مراتب به «مخمصه» (heat) ترجیح می‌دهم. شاید چون موسیقی و تصویرش برایم بکرتر است، شاید چون داستانش به مراتب ظریف‌تر است، شاید هم چون کلاً هیچ وقت از بازی رابرت دنیرو خوشم نیامده.

آشوب (آکیرا کوروساوا) همگی خبر…دار! این هم از آن دسته فیلم‌هاست که دیگر کسی نمی‌سازد. عین «بری لیندون». نه تنها همه‌چیزش به جاست و فوق‌العاده قدرتمند است (به این معنا که هر کس با آن کشتی بگیرد در ثانیه‌ی دوم ضربه فنی می‌شود)، بلکه گوش شیطان کر، داستانش از منبع اصلی هم جذاب‌تر است. آدم وقتی قصد کند از شکسپیر اقتباس ‌بکند باید خیلی جگر داشته باشد که بیاید و نمایشنامه‌ی آن مرحوم را یک پله جلو هم ببرد.

پیش از طلوع/ غروب (ریچارد لینکلیتر) دو تا فیلم هستند ولی ما یکی حسابشان می‌کنیم. اولی همه‌چیزش در عالم رویاست و دوم برای یک ساعت تمام جان خود را می‌کند که یک لحظه بتواند پایش را از زمین بلند کند و رویایی شود. با این حال انتهای اولی تراژیک است چون همه می‌دانبم که این دو نفر قرار نیست همدیگر را ببینند، ولی انتهای دومی آخر عشق است. قند در دل آب می‌کند. تا عاشق نشوی این چیزها را نمی‌فهمی.

24 مه 2011

شاید هر صبح

از: این حقیر

شاید هر صبح که برمی‌خیزیم
با دروغی کوچک،
پرده‌ها نیم‌تکانی بخورند
و شعاعی تیز از پنجره‌ها رد شود و
با صدایی نازک، خبر از کم شدن روزی دیگر بدهد.
و نفس‌ها
و صداها
همه از خویش بپرسند که شاید امشب
شاید امشب که بیاید، برود،
صبح بعدی به دروغی دیگر روشن خواهد شد؟

24 مه 2011

The World is Ugly

Gubbinal

By Wallace Stevens

That strange flower, the sun,
Is just what you say.
Have it your way.

The world is ugly,
And the people are sad.

That tuft of jungle feathers,
That animal eye,
Is just what you say.

That savage of fire,
That seed,
Have it your way.

The world is ugly,
And the people are sad.

19 مه 2011

انشا: قصاص و بازیهای مرتبط

حس تحلیل ندارم. فقط مرور می‌کنم چون بهترین کاری‌ست که از پریشانفکری مثل من برمی‌آید.

در جنوب تهران مردی روانی را پیدا می‌کنند به نام محمد بیجه که طی چند سال حدود چهل بچه را برده و … و کشته. می‌گیرندش. جنجال به پا می‌شود. یکی سیخ می‌کند توی چشم پلیس که چرا تا حالا این آدم را نگرفته بود، یکی بحث مشکلات روانی طبقات فرودست را پیش می‌کشد و عده‌ی زیادی هم کفری می‌شوند که وای اگر بچه‌ی خودمان بود چی؟ و هوارها بالا می‌رود که «اعدام باید گردد» و پشت سرش هم دادهای بیشتر که اصلاً باید یک مجازات جدید تعریف کرد برای چنین کسی و اعدام خودش لطف است به امثال او. نظام قضایی هم ساده‌ترین کار را در پیش می‌گیرد. کسی که به خاطر پرونده‌ی کلفتش بالطبع باید ده‌ها جلسه‌ی دادگاه برایش تشکیل شود تا ریز و درشت جرایمش بررسی شود در عرض کمتر از دو ماه غائله‌اش را می‌خوابانند، یک حکم ماورایی برایش می‌برند و وسط شهر از جرثقیل دارش می‌‌زنند تا روزنامه‌های داخلی عکس عمودی نعش او را به مثابه‌ی گناهکاری که سرنوشتش مایه‌ی عبرت دیگران شده چاپ ‌کنند و خارجی‌ها هم همان عکس را به عنوان نشانی دیگر از بربریت اقوامی در صحاری خاورمیانه نشان ‌دهند. خبر برای همه تمام شده. تا چند ماه بعد ممکن است کسانی هم پیدا شوند که شرح و بسط ماجرا را ادامه دهند و به این نتیجه‌ی فوق‌تصور برسند که «باید کار ریشه‌ای کرد».

یکی در دعوایی که به نظر می‌رسید ناموسی بوده می‌زند توی روز روشن وسط یک میدان شلوغ دیگری را با چاقو می‌کشد و بالای نعشش هم آن‌قدر می‌ایستد تا مطمئن شود طرف معامله‌اش با عزرائیل را ناتمام نمی‌گذارد. دوباره همان بساط. عده‌ای در می‌آیند که چرا پلیس کاری نکرد؟ یکی دیگر فحش می‌دهد به آن دختر نابه‌کاری که اصلاً بن دعوای این دو نفر بر سرش بوده که خدا ذلیلش کند که چگونه باعث بدبخت شدن دو جوان رعنا شده. نظام قضایی هم تکلیف خودش را خوب بلد است. دوباره ماجرا در چشم به هم زدنی تمام می‌شود. یک ماه بعد از قتل جناب قاتل را در همان میدان از جرثقیل آویزان می‌کنند. خب دیگر برنامه تمام شد. خانم‌ها آقایان لطفاً متفرق شوید. در صورتی که برنامه‌ی جدیدی پیش آمد از طریق رسانه‌های ملی و خصوصی خبرتان می‌کنیم.

حالا هم آمده‌ایم تا به ادامه‌ی برنامه توجه خود را جلب کنیم. دیوانه‌ای آمده و اسید ریخته روی صورت دختری. دیوانه را گرفته‌اند. این بار بساط خیلی هم داغ نبوده شاید چون خبر چندان جدید نبود. در دهه‌ی قبل اسید پاشیدن روی صورت دختران یکی از محبوب‌ترین انواع جرایم بوده و مواردش آن‌قدر زیاد بود که کسی چندان جذب چنین اخباری نشد. این بار دادگاه با حوصله‌ی تمام قضیه را پیش برده. شش سال. آخر ماجرا خبر می‌سازد. قاضی ابتکار زده و روش جدیدی پیشنهاد شده. طرف را کور می‌کنند. می‌رسد از چپ و راست فریاد و فغان. یکی می‌گوید این که منصفانه نیست. دیگری داد می‌زند حقش هم هست. تحلیل ها پشت هم رو می‌شوند: آیا طرفداران حقوق بشر فقط بلدند از مجرم روانی دفاع کنند؟ آن که اسید صورتش را مثل زامبی کرده بشر نیست؟ آیا اشکال از نظام قضایی است که مجرم و قربانی را به جان هم انداخته و خودش رفته آن گوشه و دعوا را عین بازی خروس‌جنگی نگاه می‌کند؟ آیا حبس طولانی مدت جایگزین بهتری برای جناب اسیدپاش است؟ آیا مبنای قضایی ایران از بنیاد خراب است؟ همیشه هم کسی هست که با شمرده محاسبه کردن تمام جوانب امر به این نتیجه برسد که بالاخره «باید کار ریشه‌ای کرد».

چقدر خوب بود اگر درست در میانه‌ی این بازار توحش می‌شد ناگهان تمام قدرت تحلیل را از دست داد و ساده شد و به همه چیز همان طوری نگاه کرد که احتمالاً بزرگان بازی قضاوت و نظم دوست دارند نگاه شود. این‌که آنها حتماً چیزی می‌دانند که این‌گونه تصمیم می‌گیرند و خودشان بهتر می‌دانند صلاح کار کجاست. این که همه چیز زمانی درست بوده و زمانی هم خواهد آمد که دوباره درست شود. دوست ندارم بدانم آخر این بازی به کجا ختم می‌شود. چشم به هم بزنیم یک داستان جدید پیدا می‌شود که در آن آدمی مرتکب جرم وحشتناک ولی جالبی شده و اطرافش جنجال‌های فلسفی و سیاسی به‌پاست. در عوض می‌خواهم بدانم چند نفر هستند که فکر می‌کنند چقدر عالی بود اگر ما هم بت‌من و اسپایدرمنی داشتیم که نمی‌گذاشت کار به این‌جا بکشد. آن‌که بچه‌ها را می‌کشت کت‌بسته می‌انداخت توی رودخانه، آن‌که با چاقو وسط شهر می‌چرخید را با یک ضربه می‌فرستاد پیش اجداد بیابانگردش و اسیدپاش را هم بی‌آن که نیازی به این همه بحث باشد با یک فن تماشایی ختم به خیر می‌کرد و درست لحظه‌ای که همه می‌خواهند بیایند جلو و تشویقش کنند غیب می‌شد.

14 مه 2011

چکامه: دمی با حافظ

طالع اگر مدد کند خشتکش آورم به کف
دربیارم ز پای او، پرت کنم به هر طرف

14 مه 2011

انشا: محمد قائد و تفسیر رندی

نثر عالی، کلام تیز، دانش بالا، ریش بلند. اولین چیزی که از قائد خواندم مقاله‌ای بود طولانی در مجله فیلم درباره کتاب تازه‌ چاپ شده‌ی مصاحبه با ابراهیم گلستان، «نوشتن با دوربین». سن و سالم قد نمی‌داد که مجله «لوح» را آن زمان که تازه از تنور در می‌آمد بخوانم، روی پیشخوان‌ها دیده بودمش ولی جذبم نکرده بود. رفیق بزرگ‌تری هم نبود که خوانده باشد و معرفیش کند. وبلاگش را هم حدود دو سه سال پیش کاملاً اتفاقی کشف و سپس بلع کردم. سر تا پا و ریز و درشت. تک و توک کتاب‌هایش را هم همان سال‌ها خواندم، آرشیو «لوح» را هم. همچین فرزانه‌ای نبودم که بخواهم برای خودم آرای ایشان را نقد کنم. (عاشق این عبارتم. جلسه می‌گذاشتند در نقد و بررسی آرای فلاسفه‌ی گردنفراز. ما می‌رفتیم برای خوردن کیک و آبمیوه‌هایش. برگشتنی برای رفقا قمپز می‌سوراندیم که آقا از دستتان رفت! اصلاً نقد و بررسی می‌کردند این هوا)

برای امثال ما که کوران تاریخ از ته باسوادمان می‌کند دیدگاه میدگاه تازه دارد غنچه می‌زند. بنابراین تا مدتی فقط می‌خواندم، لبخندک می‌زدم و سعی ‌می‌کردم یکی دو جمله‌ی قشنگش را جایی بنویسم. زمان که آرام می‌گذرد و کمی باسواد می‌شویم با بعضی بخش‌های حرف‌هایش مخالفتی زیرمیزی هم می‌کنم (مثل دیدگاهش درباره‌ی نظریات ادوارد سعید که فکر می‌کنم کمی یک‌طرفه است) و از آن طرف حرف‌های دیگری را هم که زده بود مرور می‌کنم و بُعد ریزی را که از ظرافتش آن زمان خبردار نشده بودم متوجه می‌شوم. خلاصه کلاس درسی‌ست برای خودش. با این تفاوت که حماقت ذاتی من به عنوان اندیشمندی هنوز نامکشوف اجازه نمی‌دهد تا مرید بازی راه بیندازم و «استاد استاد» کنم.

یک وجه قائد همیشه برایم مایه‌ی سوال بوده و آن هم بی‌پروایی آمیخته به رندی است. منظور الزاماً بی‌پروایی در فکر و اندیشه نیست که از این بابت اتفاقاً آدم محتاطی می‌زند. بیشتر حکایت نثر و کلام است. آدمی که هنوز ساکن ایران است و زیر پرچم نظام مقدس به تنفس مشغول است و پتانسیلی بالا برای پرونده‌دار شدن نزد سربازان گمنام دارد چطور تا این‌حد راحت زبان سرخ را بی ترس از عاقبت سرِ سبز به رقص می‌آورد؟ (زبان هم مجاز از قلم فرض شود، چون قائد انگار کلاً زیاد حرف نمی‌زند. مصاحبه‌هایش هم اکثراً مکتوب است) منظور از رندی هم دقیقاً آن رندی حافظ‌وار و خیام‌وار نیست. برای ترجمه‌ی آن جنس رندی اصطلاحی که خود قائد پیشنهاد می‌کند cynicism است که دیدگاهی مبتنی بر نفی بسیاری از هنجارها در جامعه و دین و حکومت است و نتیجه‌اش معمولاً می‌شود دنیا را به تخم خویشتن تحویل نگرفتن و به جایش یکی دو جام گرفتن. منظور من از رندی سبک‌وزنی تعمّدیست: این که آدم خودش را نه به جایی بچسباند و نه الزاماً از جایی بکند. این که در جریان زندگی کند و با جریان بسازد و آگاهانه آن‌جا که توانست یک نیشی هم بزند. نه علَم و کُتل اصلاح و انقلاب هوا کند، نه شهید بازی دربیاورد به این امید که آیندگان او را به‌به و چه‌چه کنند و نامش خیابانی کوچه‌ای چیزی شود، و نه در سیستم حل شود تا یا خل شود یا دیگران را خل کند. این که آدم بتواند مثل پر باشد و رندانه گردن باریکش را از زیر تیغ این و آن رد کند بدون آن که خراشی بردارد.

اگر از اهالی دوستدار توطئه می‌بودم باید بعد از خواندن آن‌همه مقالات نیشدار (به خصوص آن‌ها که در مجموعه‌ی «داستان آیندگان» قرار دارد) گمان می‌کردم که اصلاً این آقایی که اسم خودش را گذاشته قائد و ممکن است اسم واقعیش هرچیز دیگری باشد به کدام دسته و گروه متصل است که اینقدر راحت افشا می‌کند و اسم می‌آورد و انگار نه انگار که این‌جا وبلاگ‌نویسِ تازه سبیل درآورده گوشه‌ی زندان است و این آقا که یک من ریش هم دارد، پس حتماً یا از خودشان است یا از خود خودشان است. آن‌جا که از خلخالی می‌نویسد اقبال خود را شکر می‌کند که روزنامه‌ی آن روزهایشان بسته شد وگرنه ممکن بود سر ماجراهای بعدی، از جمله داستان پاوه که هیچ‌وقت معلوم نشد اصلاً چه بود، مطالبی بنویسند که سرشان را بگذارد توی توبره. اما انگار برای لحظه‌ای فراموشش شده که زمانه‌ی فعلی که در آن همین مقاله را نوشته شاید با روزگار خلخالی تفاوت عَرَضی داشته باشد، فرق ذاتی که ندارد. چطور آن زمان را رد کرده و حالا را نمی‌پاید؟ حالا بگوییم ترس از کشته شدن چاخان است، نگران ممنوع شدن کتابهایش هم نیست؟

این خصلت بی‌نظیریست که در این روزگار از هیچ‌کس نمی‌بینم و رمز و رازش را هم نمی‌دانم. هر نیمچه عالمی در زمانه‌ی ما یا فرار کرده و دارد با غم غربت قصه می‌بافد یا در زندان افتاده یا رفته به سمت با دیوار حرف زدن به امید شنوایی در. فقط قائد است که هرچه می‌خواهد را آن‌جور که می‌خواهد می‌نویسد و نه اثری از ترس از موش و گوش و دیوار دارد نه نشانه‌ای از وابسته شدن به امواج زمانه. حرف فقط این نیست که چنین چیزی کمیاب است، این است که انگار راهی را برای زندگی کردن یاد گرفته که خیلی از امثال ما هم باید یاد بگیریم و هنوز اندر خم یک دوربرگردانیم. این که در میانه‌ی طوفان چگونه خانه بسازیم.

9 مه 2011

انشا: ارتباط اجنه و حکومت را توضیح داده و شکل او را رسم کنید

سال‌ها پیش، همان موقع که احمدی‌نژاد آمد و با خودش بساط غیب را به دفتر رییس‌جمهوری آورد جایی گفتم که این یارو بدجور شبیه راسپوتین است. همین عکسی که مشاهده می‌فرمایید. پدرسوخته مو نمی‌زند. اما الان که بساط ماورأالطبیعه و احضار ارواح به دلقک شماره دو منسوب شده کمی شک برم داشت که آن تشابه در عمل بیشتر به مشایی می‌خورد تا به رییسش.

راسپوتین خان که می‌بینید یک عارف ریاضت‌کشیده بود که از بچگی همه می‌گفتند دور سرش هاله‌ی نور است. در اوان کودکی دزد اسب باباش را ‌برد و ایشان با قوای غیبی دزد را پیدا می‌کنند. بزرگ که شد رفت توی سیبری یک خانه گرفت و همان‌جا زندگی کرد، احتمالاً چون در آن منطقه میوه‌فروش گوجه و پیاز را به قیمتی ارزان‌تر از بقیه‌ی مملکت می‌فروخت. بعد بختش گرفت و در دم و دستگاه جناب تزار روسیه وارد شد و در اولین قدم با کمک اجنه و شیاطین پسر تزار را که یک مرضی در وجودش افتاده بود نجات داد. بعد شد محبوب تزار و خانومش. بعد شد لولو برای مردم. تا مدت‌ها یکی از چیزهایی که خیلی از مخالفان تزار را می‌ترساند همین جناب راسپوتین بود. می‌ترسیدند دست بهش بزنند چون ممکن بود جن بگیردشان. این مسیحی‌ها هم که مثل ما نیستند که نذر هزار صلوات و این‌ها بگذارند که راسپوتین دود شود. کل هنرشان یک مشت دعای خشک و خالی بود. هرچه هم دعا کردند طرف رویش بیشتر می‌شد و می‌آمد در ملا عام می‌گفت که اگر اذیت کنید ‌کاری می‌کنم که هر شب توی رختخوابتان باران بیاید. همه هم کپ کرده بودند.

ایشان عقاید شخصی باحالی هم داشت. مثلاً به عنوان مراسم مذهبی/عرفانی یک بساطی راه می‌انداخت که در آن یک سکس اورجی (orgy) اساسی ترتیب می‌داد، خودش هم آن وسط. دلیلی هم که می‌آورد این بود که با غرق شدن در گناه می‌توان نیاز به آن را از بین برد. به عبارت ساده‌تر: آنقدر خفن گناه کن که خود گناه رویش کم شود و دیگر سراغت نیاید. کثافت‌کاری می‌کرد به سبک عرفانی، آن هم نه در این حد و حدود. (باور نمی‌کنی؟ برو ویکیپدیا بخون، برو تو گوگل بِسرچ تا خودت ببینی)

آخر سر هم که قصد کردند یارو را بکشند جانشان در آمد. اول خواستند مثل جنتلمن‌ها عمل کنند. خرش کردند و یک کیک بهش دادند که تویش دو کیلو سیانور بود. برای کشتن یک ایل کفایت می‌کرد. ایشان خورد و سُر و مُر و گنده ایستاد و گفت: «پس کو بقیه‌ش؟» تفنگ آورند و چهار تا تیر زدند بهش، یکی توی مغزش سه تا هم توی کمرش. افتاد زمین. بعد بلند شد و گفت: «ای کلکا! بازیه؟» بعد چوب برداشتند نیم ساعت زدند توی سر و پکالش. بعد خسته شدند رفتند یک نفسی بکشند دیدند یارو دارد بلند می‌شود. همان‌جور که تخم کرده بودند طرف را بردند پیچاندند توی لحاف و با همان لحاف انداختند توی رودخانه. بعد هم در رفتند و فردا و پس‌فردایش هم برنگشتند آنجا. بعد از سه روز آمدند جسد را بردارند دیدند همان‌جا زیر آب از لحاف بیرون آمده و خواسته بیاید بالا ولی چون آب یخ زده بوده زیر یخ خفه شده و جانش در رفته.

این که می‌بینید دار و دسته‌ی خامنه‌ای موقع کل انداختن با مشایی خیلی مراقب هستند، این بی‌دلیل نیست. از تاریخ عبرت‌ها گرفته‌اند.

9 مه 2011

انشا: چگونه دعوا کنیم؟

رفته بودم خیابان برای میوه‌خری. در راه رسیدن به میوه‌فروشی رسیدم به مسجدی که مراسم دهه فاطمیه برگزار می‌کرد. دیدم جماعتی دم درش جمع شده‌اند و معرکه است و صدای هوار و عربده هم می‌آید. دو نفر آقای متشخص سر چیزی دعوایشان بود و این بود بخشی از گفتمان ایشان:

– به همین حضرت زهرا قسم می‌زنم لهت می‌کنم مرتیکه حمال.
-حمال جد و آبادته، مردک بی‌همه‌چیز.
-بی‌همه‌چیز خودتی، نکبت کثافت.
-کثافت جد و آبادته، توله‌سگ.
-توله‌سگ خودتی و جد و آبادت…

اگر هر دویشان بالای چهل سال نبودند ممکن بود بروم جلو و بگویم: «بچه‌ها شما تو کدوم محله بزرگ شدین؟ از بچگی براتون سقف فحشی قرار داده بودن؟ الان اینم شد دعوا؟ چهار تا فحش بدین که ما جوونا هم یه چیزی یاد بگیریم آخه.»

از آن‌جا که رد شدم یادم به فیلمی افتاد از دعوای یک پسر بسیجی با یک زن مهاجر ایرانی مقیم نیویورک. پسره احتمالاً یکی از هزاران همراه احمدی‌نژاد در سفیر به قصد تسخیر دانشگاه کلمبیا بود. وسط خیابان یکی با موبایل فیلم این دعوا را گرفته بود و روی نت گذاشته بود. پسر بسیجی که اگر در ایران بود در چنین موقعیتی صدها همچون خودش از زمین می‌روییدند و روی سر حریف خراب می‌شدند، الان توی خیابان‌های نیویورک در اقلیت بود و امداد غیبی نداشت. زنه با عصبانیت داد می‌زد: «شما %#@شده‌ها همه‌ی ما رو به $%# دادین. خدا خودتون و ننه و بابای حرومزاده‌تون رو &*#@$# کنه!» و پسره که در این دعوای نابرابر چیز زیادی نداشت فقط توانست بگوید: «تا خون در رگ ماست، خامنه‌ای رهبر ماست.» بعد زنه ادامه می‌داد: «اون خامنه‌ای $%^& هم یک مادر%#@ای هست مثل خودتون. اون رو هم خدا ببره $#@% کنه.» سپس پسر غیرتی فریاد می‌زد که: «ما تونستیم مملکت رو از شر‌ّ شما خالی کنیم واسه ظهور آقا.» بعد هم داد زد: «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست». زن که حمایت اطرافیان را داشت نیامد همان فحش‌های سابق را بدهد. نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «بابا تو هم برو برگرد همون حسینیه‌تون. منو بگو دارم با کی حرف می‌زنم.» فیلم همین جا تمام می‌شد ولی می‌توانیم با کمی تخیل بقیه‌اش را هم ادامه بدهیم.

زن که دادش را زده و دل خودش را خالی کرده، راهش را کج می‌کند که برود و آرام آرام همراهانش هم پخش می‌شوند پی کار و زندگی خود و همه چیز می‌آید که تمام شود که می‌بینیم پسرِ ذوب‌شده در ولایت هنوز دارد داد و هوار می‌کند و تمام شعارهایی را طی سال‌‌ها برای رو کردن در چنین موقعیتی به او یاد داده بودند مرور می‌کند: «مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافق، ما اهل کوفه نیستیم…» یک نسیم خنکی هم می‌آید و در میان سکوت چند تکه برگ روی زمین تکان می‌خورند و پسر بعد از نیم ساعت تازه دستش می‌آید که دعوا تمام شده. سرش را می‌چرخاند که برگردد پیش بقیه‌ی یاران که احتمالاً در هتل منتظرند. می‌بیند که مترجمش هم همراه آن تیمی که بعد از قشقرق رفتند پی کارشان غیب شده. کمی بیشتر که فکر می‌کند می‌بیند آن کسی که داشته با موبایل فیلم می‌گرفته همان جناب مترجم بوده.

7 مه 2011

چکامه: دمی با سعدی

گفتی که گه نخور مگرت درد اشتیاق
ساکن شود، نخوردم و مشتاق‌تر شدم