25 سپتامبر 2012

تغییر آدرس وبلاگ

amirkaf.wordpress.com

23 مارس 2012

کنفرانس

شب آخر کنفرانس پیرمردی رفت پشت میکروفن تا بخشی از کتاب تازه‌چاپ خود را برای جمع بخواند. یک سرفه مختصر کرد و با لهجه‌ای سنگین گفت که این کتاب شرح خاطراتش است از سال‌های زندان و تبعید در عراق تا زمان حال. کرد بود. در دوران صدام چند سالی زندان کشیده بود و بعدها توانسته بود با خانواده به کانادا فرار کند. زمانی که پایش به این سر دنیا باز شده بود حتی یک کلمه انگلیسی بلد نبود و حالا هم که حدود دو دهه از آن روز می‌گذشت آن‌قدر در سخن گفتن مشکل داشت که قبل از آغاز خواندن از حضار عذرخواهی کرد بابت لهجه‌ی بدش. توضیح هم داد که کل این کتاب را دوستی که در این دیار استاد دانشگاه بوده برایش از کردی به انگلیسی ترجمه کرده و هنگامی که خواندن را شروع کرد واضح بود راحت نمی‌تواند از روی کلماتی که در اصل مخلوق خودش بودند ولی در زبانی غریب روی کاغذ نشسته‌اند، رد شود. خواندنش پر از سکته‌های گاه و بیگاه بود.

شعری خواند که زمانی در زندان سروده بود. روی تکه کاغذی که قاچاقی به دستش رسیده بود. خیلی ساده. خیلی ابتدایی. غم داشت، دیوار داشت، و کمی امید. بعد رفت سراغ اولین تجربه‌هایش در کانادا. تا قبل از آمدن به شمالی ترین تکه‌ی «دنیای نو» قهوه نخورده بود. اما اینجا معتاد قهوه بود. می‌شنیدیم که زن و فرزندش مدام نصیحتش می‌کنند که این همه قهوه برای آدمی به این سن و سال هزار و یک مرض می‌آورد، ولی گوشش بدهکار پند نبود. احتمالاً چیزی از همان غرور بزرگی که آدمی کوچک را اسیر زندان و بعد آواره‌ی دنیا می‌کند در وجودش باقی مانده بود و حالا تبلورش در اصرار بر نوشیدن مایع داغ حیات به قیمت یک دلار و خورده‌ای از نزدیک‌ترین شعبه‌ی استارباکس در یک لیوان کاغذی بود.

خواند و خواند تا رسید به شرح تجربه‌اش از روز اعدام صدام حسین. گفت نیمه شب بود که دوستی تلفن زد و گفت بزند فلان کانال که تلویزیون دارد پخش زنده‌ی اعدام صدام را نشان می‌دهد. ترجیح داده بود زن و زندگی را بیدار نکند و با صدای کم در میان تاریکی زل بزند به صفحه‌ی جادو که تا دقایقی دیگر عامل اصلی بیچارگی او، دوستان، خانواده‌اش و تمام دنیایش را می‌آورد و به ثانیه‌ای تبدیلش می‌کند به یک هیچ ابدی. نشسته بود و هر ثانیه از تصویر را می‌بلعید. با هر فریمی از آن خاطراتش را یک بار شخم می‌زد. سرم را بالا آوردم و در نگاه پیرمردی که مشغول کشتی گرفتن با کلمات سخت انگلیسی بود حس سنگین عقده‌های روزمره‌ی تاریخ را دیدم که فقط من و عده‌ی معدودی از میان آن جمع می‌توانستیم درکش کنیم. برای آن‌هایی که تجربه‌ای از آن سر دنیا نداشتند، قصه‌ی سقوط یک جلاد از زبان یکی از قربانیان سابقش چیزی بیشتر از ماجرای تایید انسان‌دوستی خودشان نداشت. برای ما همه چیز داشت.

فکرم این بود: چه مانعی وجود دارد؟ چه چیز زمین ماست که اینقدر فکرمان را لم یزرع کرده که تنها و تنها زمانی که صدها کیلومتر از آن دور می‌شویم و افکارمان را به هر سختی و بدبختی به زبان دیگرانی که چیزی ازشان نمی‌دانیم ترجمه می‌کنیم، تازه فقط آن زمان است که می‌فهمیم چقدر شبیهیم و چقدر حرف برای زدن داریم. من ایرانی و آن پیرمرد کرد اگر صد سال هم در ایران و عراق خودمان می‌ماندیم امید یک ثانیه همدل شدن نبود ولی حالا در سرزمینی که از هردوی ما دور است، در میان واژه‌هایی که هیچ کداممان ریشه‌ای در آن نداریم، حرف ها تازه سوی تیز خود را نشان می‌دهند و مثل تیغی تشنه مغزمان را به خون می‌اندازند. جایی از کار اشکال دارد. ولی لااقل همین که فهمیدم اشکالی هست خودش پیمودن نصف راه است.

اسم کتاب هم این است: The man in blue pyjamas : a prison memoir
نویسنده: جلال برزنجی (Jalal Barzanji)

5 مارس 2012

خاتمی، تاریخ و کنایه‌هایش

حالا که دارد آرام آرام نزدیک به یک دهه از روزهای عجیبی که محمد خاتمی رییس جمهور بود می‌گذرد، سر که می‌چرخانم تاریخی پر از طعنه را می‌بینم که نیشش به لبخند پرمعنایی مزین است و سرنوشت ما را که سال‌های شکل گرفتنمان در دورانی استثنایی گذشت، می‌بیند و با گوشه‌ی ابرو روزهای تلخ هنوز نیامده را نشان می‌دهد.

روزهایی بود که داشتیم قد می‌کشیدیم و در فضایی قدم می‌زدم که آدم‌ها نقدهایشان را بی‌پروا به زبان می‌آوردند و باسوادترها به قلم، بدون ترسِ یک‌شبه از بین رفتن، ترس تبدیل شدن به عکس یک شهید ناپدید در صفحه‌های هزارتوی فضای مجازی. حداکثر غوغایی که برپا می‌شد در دعوای دو ولایتمدار چوب به دست بود با جماعتی که مصرّ بودند قلم را به جای چوب استفاده کنند. بازی پر از برد و باختی در عرصه فکر بود که برای اولین بار در تاریخ ایران روزنامه‌ای را به تیراژ پانصد هزار نسخه‌ای می‌رساند، فردایش تعطیلش می‌کرد و مدیرمسئولش را به زندان می‌انداخت و پس‌فردایش تیم همان روزنامه را می‌دید که با یک اسم جدید دور هم جمع شدند و قصد شکستن رکورد قبلی را دارند. غصه می‌خوردیم از نبود چیزهایی به نام آزادی بیان و مردمسالاری، و به ناله‌های نویسندگانی گوش می‌دادیم که از بابت تاخیر در چاپ آثارشان به دلیل کثرت به کار بردن کلماتی چون «برهنه» شاکی‌اند. در فضایی بودیم که به قول محمد قائد، حق و امتیاز را با هم اشتباه گرفته بودیم و خوشحالانه داد بر سر آن کسی می‌زدیم که یک تنه مسئول به وجود آمدن آن شرایط جادویی بود. فردایش که رسید و ناله‌های واقعی از روزنه‌هایی که تا آن زمان فکر می‌کردیم پر شده است، بیرون آمدند، یادمان آمد که آن روزهای کوتاه جز دوران باریک یک مستی و دو عربده در میانه‌ی شهر سخت‌کُش پرمحتسب نبود.

حالا که عقب را می‌بینیم و پریروز را با امروز مقایسه می‌کنیم، می‌فهمیم دیروز یک روز استثنایی بود که تا گذشت نفهمیدیم که یک روز هم به هر حال می‌گذرد. شرایط غریب تاریخی روزهای محمد خاتمی که در هر خیابان می‌شد ده‌ها روزنامه خوان دید (در آن زمان انگار هیچ کس تعجب نکرده بود که یک روزنامه چگونه در لم‌یزرع فرهنگی ایران چندصد هزار نسخه می‌فروشد) و در میانه‌ی هر بحث خانوادگی هم می‌شد باب نقد گفتگوی تمدن‌ها را، هرچند آماتوری و ساده‌دلانه، باز کرد. برایمان به هیچ وجه عجیب نبود که رییس جمهورمان در مجمع عمومی سازمان ملل پیشنهادی بدهد که با اکثریت آرا پذیرفته شود. به نظرمان کاملاً طبیعی می‌آمد، انگار که این وظیفه هر رییس‌جمهوری در دیار پرفرهنگ پرقمپز آریایی‌منش اسلام‌شناس ماست که برود در مجامع بین‌المللی و یکی یکی نام کسب کند و برگردد. تازه وقتی رفت و روزگار به حالت عادی خودش برگشت با این حقیقت مواجه شدیم که آن‌چه می‌دیدیم انگار متعلق به صفحه‌ای غریب از کتابی رویایی‌ست که به اشتباه در میان اوراق کتاب تاریخ ما صحافی شده است.

خاتمی، که سال‌های آخر کارش بسیاری از مخالفان ولایت در داخل و خارج به او لقب «فریبا» دادند، چون معتقد بودند او فقط ظاهر را نگه می‌دارد و کاری برای بهبود اوضاع نمی‌کند، (معلم فیزیک دبیرستان سر کلاس داد زد: «بابا پس کی دوره‌ی این فریبا خانوم تموم می‌شه؟» دلم می‌خواهد ببینم الان جواب سوالش را گرفته یا نه)، موجودی بود که در قمار احمقانه‌ی تاریخ ایران میان امثال اشرف افغان و آغا محمدخان قاجار بُر خورد و دست طعنه از صندوق‌های رای بیرونش آورد تا زمان بگذرد و همه‌ی ما مضحکه‌ی افکار خوش روزگاری شویم که برای برقراری مفاهیمی تلاش می‌کردیم که خود خاتمی برای اولین بار بعد از مدت‌ها اسمشان را دوباره نُقل دهان کرده بود و اکنون ما حق داشتن آن‌ها را از ارث پدری هم طبیعی‌تر می‌دانستیم.

خاتمی به مفهوم واقعی کلمه یک شهید در تاریخ معاصر ایران است. کسی‌ست که اصلاً جایش این‌جا نبود، قرار نبود که در میان بازی پر از خون سیاسیونی که وارثان برحق میرغضب‌ها و پامنبری‌ها هستند، جایی برای او هم باشد. گوشه‌ای از کنایه‌ی تقدیر او را به میان کشاند و سال‌های سبیل در آوردن ما را به ایامی غریب تبدیل کرد که چون زخمی روی پوستمان نشسته و هر از چند وقتی پیرهن را بالا می‌زنیم تا نگاهی پر از غرور به آن بکنیم. در شرایطی که مسیر تاریخی ایران به نقطه‌ی فعلی خود رسیده است به جایی‌ رسیده‌ایم که می‌شود از او انتظاری نداشت. می‌شود او را مثل همان خط روی پوست نشانه‌ای از کج‌فهمی تاریخی خود دانست و یاد گرفت اگر در آینده امثال او پیدا شدند و دریچه‌ی کوچکی به سویمان باز کردند قدر آن دریچه را آن‌قدر که باید، بدانیم.

25 ژانویه 2012

فرصت تامل؛ فرهادی و تصویر (غیر)واقعی

بعد از جایزه ی گلدن گلوب فرهادی قصد کردم چند خط برای خودم بنویسم ولی حس و حال نوشتنم در طوفان خبرهای ریز و درشت قبل و بعدش گم شد. اصرارم بر این بود که کمی دور از هیاهوی روزمره بنویسم، بدون پیش کشیدن احساسات ملی و قبیله‌ای. که نشد. گفتم بیشتر صبر کنم تا هوا آرام شود شاید بتوام با کمی تمرکز با سواد الکن چند خط تحلیل کنم ولی وقتی فضا پر از جیغ (هم له و هم علیه) است فرصت تامل نایاب‌ترین کالای بازار سخن است. چاره‌ای نیست غیر از نوشتن. منتظر فرصت ماندن بیهوده است.

گرفتن جایزه‌ای مثل گلدن گلوب و حتی از آن جلوتر، اسکار، از حیث هنری، لااقل از دید من، اهمبتی ندارد. اصل ارزشش به تریبونی ست که به آدم داده می‌شود. اصغر فرهادی اگر ده خرس برلین دیگر هم بگیرد و نخل طلا و شیر طلا و گاو طلا هم ببرد و روی طاقچه خانه‌اش جای مجسمه طلایی جدیدی نباشد، باز هم آن دو دقیقه روی سن رفتن برای اسکار و گلدن گلوب، به نسبت تمام آن حیوانات طلایی چشم‌های بیشتری را معطوفش می کند. خود فرهادی هم این را فهمیده بود. از آن چند ثانیه برای انتقال پیامی که به ظن او مهمتر از ایراد تشکرات مبسوط از زن و فرزند و دوست و آشنا بود، استفاده کرد، ولو با زبانی ناقص و لهجه‌ای فلج.

فیلمش با این اتفاقات و همین یکی دو تندیس طلایی فروشی به مراتب بیشتر از قبل خواهد کرد و دستش برای ساخت آثار جدید به مراتب بازتر خواهد شد.اما این میان، واکنش ها همیشه جذاب ترند تا اصل ماجرا. ملتی برای این «پیروزی عظیم ملی» شیرینی در خیابان پخش کردند و جمعی آن را مایه‌ی خیط شدگی آقایانی که خودشان می‌دانند قلمداد کردند و بسیاری هم از آن به مثابه مشعلی برای سوزاندن چشم و چال هرآن که نتواند دید استفاده کردند. در نهایت هم چندنفری مثل ضمایری که مرجع خود را ناگهان پیدا کرده باشند، خود را چشم سوخته و دهان ندوخته به جلو انداختند و اعلام کردند که این جایزه نه ارزش دارد نه فایده و احتمالاً هم دست اجانب در کار بوده و هم کارگردانش وطن فروش است. بگذریم از آن که این روزها این قدر کلماتی چون «وطن فروش» را در مکالمات روزمره می شنویم که آدم به شک می‌افتد نکند فروختن وطن تا این حد ساده است.

واکنش معروف «مسعود فراستی» به این فیلم، قبل و بعد از گرفتن جایزه، در میان وب گردان پخش می‌شد و معمولاً به عنوان نمادی از تحلبل رفتگی مغز یا نشانه‌ای از سوختگی ماتحت خوانده و سپس به اشتراک گذاشته می‌شد. یکی دو نفر هم تلاشی کردند برای تحلیل حرفهای او و نشان دادن تناقض ها و مشکلات دیدگاهش. مثلاً این پست باقی خوانندگان هم یا از معدود مخالفان سرسخت این فیلم هستند، که به دلایل متعدد همگی آن را از حیث سیاسی موهن می‌دانند و فراستی تنها منتقد حرفه‌ایست که زبان قومشان است، یا با پیش‌فرض تعطیل بودگی فراستی به کل متن را جز لطیفه‌ی ماست‌مالی شده‌ای حساب نمی‌کنند.

نامه ی فراستی بعد از گرفتن این جایزه برایم یک نکته جالب داشت. او هنوز معتقد است فیلم، فیلم خوبی نیست. بنابراین دلایلی را فارغ از کیفیت خود فیلم برای موفقیتش ذکر کرده: اول، «ضعف و آشفتگی و بحران تفکر در سینمای امروز جهان» با مثال هایی از فیلم های برادران داردن، ترنس مالیک، آلمودوار و «فیلم های سطحی دیگر». به عبارتی چون این روزها همه ی کسانی که به عنوان اساتید زنده فیلم سازی شناخته می‌شوند سطحی‌ساز و آشقته‌فکرند، پس طبیعی‌ست که فرهادی و فیلمش هم در میانه‌ی این آثار به شهرت برسند. این تماماً تعریف از فیلم اوست تا تقبیحش. فراستی گرچه فحشش را داده و سنگش را پرت کرده ولی از قضا تمجیدی بهتر از گفته‌های تمام دوستداران این فیلم کرده است.

دوم؛ این فیلم « تصویر بی‌خطر و نوعا اگزوتیک مدرنی است از جامعه شهری مملو از دروغ و توجیه دروغ برای حفظ خود؛ و تشویق به مهاجرت، با دوربینی ادایی و بی‌هویت اما به ظاهر امروزی. این تصویر جهان سومی در راستای نگاه غربی‌ها به ماست از همین زاویه است که آن را نماینده شایسته سینمای ایران نمی‌دانم.» عین این حرف‌ها را زمانی درباره موفقیت کیارستمی و بهمن قبادی می‌گفت و می‌گوید. در مورد آثار آن‌ها (آن هم نه تمام آثارشان) می‌شد چنین حرفی زد (گرچه در همان موارد هم این دیدگاه را به شدت یک طرفه می‌)دانم)، چون آن چه از ایران دیده می‌شد تصاویری توریست پسند از دهات‌های پرت و مردمان تمدن‌ندیده بود. ولی حتی کیارستمی هم با «ده» تمام آن تصاویر را با یک شهر واقعی و دغدغه‌های واقعی عوض کرد. اشکال دیدگاه فراستی در چیزی بسیار عظیم‌تر از بحث‌های نخ‌نمای سینمای جشنواره‌ای و غیر‌جشنواره‌ایست.

زمانی ابراهیم حاتمی‌کیا آمده بود دانشگاه شریف و از او پرسیدم دلیل این همه مخالفتش با جشنواره ‌های سینمایی جهان چیست. جوابی داد با این مضمون آشنا که جشنواره‌های غربی فقط تصویری اگزوتیک و عقب‌مانده از جوامع شرقی را می‌پسندند و برای همین ما یا باید تصویر واقعی خودمان را بی‌منت تندیس‌های ریز و درشت طلایی نشان دهیم یا به قیمت گرفتن یکی دو تندیس برای گذاشتن روی شومینه، تصویر واقعی خودمان را بفروشیم و به جایش درباره‌ی گاو و گوسفند فیلم بسازیم. پرسیدم اگر این حکایت دید غرب از شرق است پس چرا این همه فیلم از چین و ژاپن و هند و ویتنام به این همه جشنواره می‌روند و دیده هم می‌شوند و هیچ نشانی از در و دهات و گاو و گوسفند ندارند؟ آیا جز این است که این مرزبندی شرق و غرب اساساً پیچیده‌تر از توهمات فعلی ماست؟ طبیعتاً حاتمی‌کیا جوابی نداشت بدهد و بحث عوض شد.

اصرار افرادی مثل فراستی بر این مرزبندی شرقی غربی آنقدر مرزهای کوتاهی دارد که حتی نمی‌تواند با این واقعیت کنار بیاید که ایران یه هیچ وجه شرقِ شرق نیست و خاورمیانه تازه اول مرز نیمکره شرقی است و با هیچ استانداردی ایران نماینده‌ی فرهنگ، جغرافیا و تمدن شرق نمی‌تواند باشد. فراستی‌ها یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند افق دید خود را گسترده‌تر کنند، اما حتی با معیار خودشان هم حرفشان پر از مغالطه است. همین چند کلمه‌ی ساده از متنش را بگیریم: «اگزوتیک»، «شهر»، «مدرن»، «مهاجرت». این‌ها در هر متنی کنار هم قرار بگیرند تولید تناقض می‌کنند. اصلاً فارغ از فیلم مورد بحث، چگونه تصویری مدرن از یک شهر می‌تواند اگزوتیک باشد؟ چگونه دیدگاهی که اگزوتیک است می‌تواند مبلغ مهاجرت باشد؟ و چگونه دیدگاهی که مبلغ مهاجرت است می‌تواند بی‌خطر باشد؟

می‌توان ساعت‌ها این بحث را ادامه داد. شاید هم بدهم.

12 ژانویه 2012

انشا: عقلی که درد می‌کند

دو نوع دندان هست که باید کشید. دندان طمع و دندان عقل. اولی را همان روزگاری که خلاف جهت نهیب دوستان و خویشان مهندسی را رها کردم و رفتم به دیار گل و بلبل، کشیدم. دومی را هنوز نه، و شده برایم مصیبت. چند ماه قبل از عروج نه‌چندان ملکوتی به سرزمین خارج دندان عقلم با من لج کرد، لج کردنی. یک تکه‌اش موقع خوردن ماهی پلو دستپختِ مادرخانم کنده شد و افتاد وسط بشقاب. اشکال هم نه از مادرخانم بود، نه از ماهی پلو. دندان نصف شده را بردم دکتر. طبیب گفت دهان را باز کن و باز که کردم گفت تو که نصف دندان‌هایت خراب است. ببند آن دهان را. قرار شد عقل‌ها را بکشم و بقیه را ترمیم کنم.

زد و افتاد توی دوران پرحرارت دوندگی برای ویزا. میان ایستادن در صف سفارت و صف وزارت و صف نطام‌وظیفه نرسیدم دوباره سر به دندانپزشک بزنم و نتیجه آن شد که با دهان اوراق شده پا گذاشتم به کانادا. ملت گقتند در عوض اینجا دانشگاه بیمه‌ات می‌کند و می روی مجانی همه دندان‌ها را درست می‌کنی. اما چه بیمه‌ای؟ نه این که نکردند. کردند ولی نه آن‌طور که کرده شود. پول بیمه ستانده شد و قرار معلوم هم گذاشته، ولی تا کارگر بیفتد یک ماه طول می‌کشد و این یعنی در این یک ماه اگر بروی دندانپزشک پولش را خودت باید بدهی و بعد که یک ماه گذشت مراجعه می‌کنی و پول را پس می‌دهند. اما چون من ایرانی هستم و جملاتی چون «پول را حالا بده و بعداً پس می‌دهیم» برایم حکم اختلاس و مفت‌خوری و «از کجا معلوم راست می‌گن؟» و «شاید زدن زیرش!» را دارد، فعلاً از خیر عقل کشیدن گذشتم، تا چه پیش آید.

درد عقل همزمان شد با خواندن اخباری از وطن در نت، آن‌قدر تراژیک که هر شب حس می‌کنم این دندانی که درد می‌کند از عقل بودنش خجالت کشیده و درد گرفته. اگر عقل نبود فشار افکار دردش را زیاد نمی‌کرد. باز هم ترور. باز هم دانشمند هسته‌ای. اگر ماجرا تراژیک نبود می‌شد راحت‌تر از این‌ها سوالاتی را پرسید که بی‌مقدمه در ذهن می‌آیند: چرا سایت نطنز معاون بازرگانی داشته؟ کجای دنیا یک تاسیسات زیرزمینی فوق‌سری نیاز به معاون بازرگانی دارد؟ بر چه اساس کسی که صرفاً دانشجوی دکتراست و هنوز مدرکش را نگرفته دانشمند نخبه محسوب می‌شود؟ چه از طرف سوگواران و چه از طرف قاتلین. به هر حال از هر مسیر حسابش کنید از او دانشمند‌تر هم که اتفاقاً رشته‌شان به فیزیک هسته‌ای ربط داشته باشد کم نداریم. در صف شهادت قرار گرفتن اگر براساس سواد است نباید به این زودی نوبت به دانشجویان برسد. گفته شد که در این ترور هم خود دانشمند شهید شده و هم راننده‌ی شخصی ایشان. دانشمندان مگر راننده شخصی دارند؟ راننده داشتن ایشان ناشی از وفور تحقیقات علمی بود یا سِمت رده‌بالای سیاسی؟ اگر مورد دوم صحیح است پس چرا همه ترور یک دانشمند هسته‌ای را تسلیت می‌گویند نه یک مدیر هسته‌ای؟ عار است که فردی فقط مدیر باشد؟ یا باید در فهرست کردن لیست کشته‌شده‌هایمان هم قمپز علمی را رها نکنیم؟

آن‌چه مایه‌ی تحیر است اصرار بر یافتن جهتی‌ست که بتوان در آن بهتر گریست. کدام بیشتر صرف می‌کند، استاد؟ «یک مقام سری تاسیسات هسته‌ای، که به شکل عجیبی در سی سالگی به چنین مقام بالایی رسیده بود، در راستای یک معامله نامعلوم سیاسی ترور شد»، یا «یک دانشمند جوان فوق‌نخبه که برخلاف هم‌سن‌وسالهایش وطن را به مقصد هاروارد و برکلی رها نکرد، در راستای جلوگیری از پیشرفت میهن اسلامی ترور شد»؟ استاد کدام گزینه گریه‌دار تر است؟ استاد، مهم نیست آن کس که کشته شد، فارغ از آنچه بود یک انسان بود؟ نه، نیست. هر روز صد انسان دیگر هم کشته می‌شوند ولی فقط انسان بودن خبر کشته‌شدن را به قدر کفایت گریه‌آور نمی‌کند. صد و اندی قاچاقچی مواد مخدر در مشهد بدون محاکمه اعدام شدند ولی کیست که برای آن‌ها گریه کند؟ البته از اتاق فرمان همین الان به ما گفتند که قاچاقچی که اصلاً آدم نیست. مثال دیگر بزنید، استاد.

بله. چشم. مثال دیگر. چند روز پیش بود که مسئول حقوق بشر ایران که زبان شیرینی هم دارد و انگلیسی را با لهجه‌ی لاریجان تکلم می‌کند، گفته بود همجنسگراها بیمارند و منحرف و برای همین باید اعدام شوند. بیمارند پس باید اعدام شوند. مبتلایان به زخم معده هم باید بیست ضربه شلاق بخورند. آن‌ها هم که روماتیسم گردن دارند باید حبس تعزیری از ده ماه تا دو سال بکشند. دیابتی‌ها را هم باید تبعید کرد به کویر لوت.

استاد، ببخشید ولی شما می‌گویید یعنی همجنسگرایی خوب است؟ استاد، شما هم؟ استاد خجالت نمی‌کشید؟ استاد بفرما بیرون. شما بفرما به همان دندان عقلت بپرداز که عقلت را پریشان کرده. ما هم هر کس را بخواهیم ترور می‌کنیم، هر کس را بخواهیم دانشمند می‌کنیم و هر کس را هم که بخواهیم اعدام.

6 ژانویه 2012

فرار: از نامی به نام دیگر

اصلی‌ترین فکرم در این چند هفته که وارد آن جایی شدم که سابقاً خارج می‌خواندمش ایده‌ی نام است. اسمم عوض شده بی‌آن که واقعاً تغییری اتفاق افتاده باشد. ما «امیر» را طور دیگری تلفظ می‌کنیم. از جلوی دهان، با کمترین گردش زبان و صرفاً با کمی ریز و درشت شدن لب‌ها. این‌جا موقع گفتن این اسم زبان در دهانشان کامل می‌چرخد و اسم را کش می‌دهند. انگار کس دیگری را صدا می‌زنند و من هم وقت معرفی خودم انگار روح ناپیدایی که درست سر جایم ایستاده را به جای خودم معرفی می‌کنم. هر بار صدای اسمم را از دهان خودم می‌شنوم انگار دارم به خود می‌گویم که شروع جدید یک فصل تازه از زندگی رسماً کلنگ خورده. اما این آن چیزی نبود که می-خواستم.

برخلاف اکثر ایرانیانی که در این جا و بقیه‌ی نقاط آمریکای شمالی هستند من هیچ اصراری بر فرار یا مهاجرت یا هر آن چیزی که اسمش را بشود گذاشت نداشتم. خیلی قبل از آن که خرداد 88 سر برسد برنامه‌ی ادامه تحصیل در یک دانشگاه درست و درمان خارجی را داشتم و هیچ وقت هم ادامه تحصیل برایم ترجمه‌ی روشی ساده‌تر برای فرار از مرزهای پرگهر میهن نبود. قصدم از ادامه‌ی درس خواندن واقعاً ادامه‌ی درس خواندن بود و حتی اگر در ایران بر اثر معجزه‌ای تاریخی رییس جمهوری به نام میر حسین می‌داشتیم هم من الان در حال نوشتن این خطوط از صدها هزار کیلومتر آن طرف‌تر می‌بودم. این روزها که تازه بار و بنه در دیار تازه پهن کرده‌ایم و بخش زیادی از ساعات روزم مشغول یادگرفتن مکان سوپرمارکت‌های ارزان شهر، آشنا شدن با شیوه‌های متداول تفریحات دانشجویی و حفظ کردن مسیر اتوبوس‌ها می‌شود، سخت‌ترین چیز برای هضم کردن مسئله‌ایست که همیشه زمانی که نام خودم را می‌شنوم در ذهنم لنگر می‌اندازد. آیا واقعاً این کار، این رفتن، حتی اگر سالی یک بار هم به دیار آشنا برگردم و هر روز هم به لطف فن‌آوری‌های نوین مجازی از احوال مادر و پدر و دوست و آشنا در وطن خبر داشته باشم، باز هم این رفتن نوعی فرار نیست؟ جواب اکثر کسانی که اینجا دیده‌ام ساده و صریح است. آمدن از طریق درس و مشق برای آن کس که اهل خرخوانی بار آمده باشد به مراتب راحت‌تر و کم‌خرج تر است تا طی کردن روند معمول مهاجرت. می‌آیی این دیار، یکی دو سال، فوقش سه چهار سال را با ادامه‌ی درس و کلاس می‌گذارنی و بعد یک کار پیدا می‌کنی و کارت اقامت دایم جور می‌کنی و در یک دگردیسی میان‌مدت از یک جوان بی‌آینده‌ی رو به اتلاف به یک انسان خارجی تبدیل می‌شوی، مایه‌ی شوق دوستان و رشک دشمنان.

اما برای من آمدن به این «خارج» درست به همان دلیلی بود که زمانی که هجده سالم بود شیراز را رها کردم و رفتم به پایتخت. رفتم چون فضای کوچک جای رشد برایت نمی‌گذارد. مسیرت را می‌بندد و مسیرهای جانبی خوش آب و رنگ جایگزین پیشنهاد می‌کند و تو هستی که ناگهان در دهه‌ی پنجم زندگی‌ات می‌بینی همانی شده‌ای که روزهای جوانی از آن می‌ترسیدی. فردی معمولی، با جایگاهی معمولی، خاطراتی معمولی و ادعایی معمولی. معمولی کلمه‌ای پلید است. همیشه یادآور جایگاهیست که نه بد است نه خوب، ولی در واقع فقط بد است. به جای این که بگویم آدم نابودی هستم که در جایگاهی بی معنی نشسته‌ است و به جایش هر ننه قمری هم می‌تواند بنشیند و هیچ تغییری پیش نیاید، می‌گویم آدمی معمولی هستم.

فارغ از این که تعداد بی‌مغزان ولایتمدار در کشور چقدر باشد و هر روز چند بلای جدید در دیار اسلام ناب محمدی بر سر خلق بیاید، قصد داشتم برای رشد، برای رهایی از معمولی ماندن از آن‌جا هم بلند شوم، همان‌طور که روزی از شیراز بلند شدم و هیچ وقت هم واقعاً برنگشتم. سر زدم ولی برنگشتم. اما با این حال در تمام سال‌های تهران‌نشینی احساس فرار کردن از شیراز نداشتم. حسم فقط این بود که این هم مرحله‌ایست از مراحل زندگی. رشد می‌کنی و از خانه‌ای به خانه‌ی جدید و بزرگتری می‌روی. ولی این‌جا نه. این‌جا اسمم، اسم جدیدم که بر زبان می‌آید، دیگر این حقیقت مثل آجر به سمتمم پرتاب می‌شود: من فرار کرده‌ام. صرفاً آن را نپذیرفته‌ام، که آن هم فقط زمان می‌برد.

15 سپتامبر 2011

یک غزل

از: این حقیر

چه آشنا و غریب است آشیان سرم
چه می‌شود گر از این آشیانه درگذرم؟

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
در آرزوی دلی کفرخوان و پرده‌درم

دخیل بسته به خورشید چشم خسته‌ی من
کزین حکومت سرد غروب خون‌جگرم

به این جماعت مسمومِ منتظر برسان
که وعده‌ام مده دیگر به جمعه‌ی دگرم

سیاوشانه از آتش گذار خواهم کرد
مکن رفیق ز روز قیام برحذرم

طهارت دل و اندوه جان به دستم نیست
زهی امید که گندم‌به‌دست و جان‌به‌سرم

در آفتاب به معراج نور باید رفت
امید نیست به تسبیح و ناله‌ی سحرم

4 سپتامبر 2011

مسخ

مستندی را که بی‌‌بی‌سی فارسی به مناسبت ماجراهای اعدام سال‌های 60 و 67 نشان داد دیدم و شیشه‌های ترک‌خورده‌ی درونم شکست. زنانی که جلوی دوربین می‌آیند و از کابل خوردن‌هایشان، کابوس‌هایشان و گریه‌ کردن‌هایشان در سوگ بچه‌ها و شوهر‌ها و پدرها حرف می‌زنند. حالا هر جا که راه می‌روم، می‌نشینم یا می‌خوابم امحا و احشایم روی خرده‌شیشه‌ها می‌روند و خود را درون خون خود می‌غلتانند. قبلاً آنقدر خوانده بودم که به زندانیان زن تجاوز می‌شد و مرد‌ها تا حد مرگ کتک می‌خوردند و کمیته‌های مرگ زندانیان را مثل ردیف گوسفندان دم در کشتارگاه ردیف می‌کردند و فرق میان آدم زنده و آدم مرده یک رکعت نماز اجباری بود. قبلاً شنیده بودم که به باکره‌هایی که حکم اعدام می‌خوردند قبل از اجرای حکم تجاوز می‌شد تا باکره از دنیا نروند چون براساس اصول اعتقادی زندانبانان دختر باکره پس از مرگ به بهشت خواهد رفت و تمام گناهانش بخشوده خواهد شد. تناقض چنین اعتقادی و ابعاد عجیب پشت آن (این که شاید این جماعت تنها کسانی در کل تاریخ باشند که نه تنها اصرار بر اجرای عدالت در این دنیا داشتند بلکه برای اصلاح احتمالی حکم محکومان در آن دنیا هم به فکر تدبیر بودند و این که چنین تفکری ذاتاً با اعتقاد آن‌ها با عدل الهی در تناقض است چون اگر خدا عادل است قرار نیست بنده ی او در دنیای فانی نگران بخشوده شدن حکم اخروی محکومان باشد) ذهنم را مدت‌ها پیش پر کرده بود ولی این بار حکایت چیز دیگری بود.

این بار به این فکر نمی‌کردم که چگونه حکومت‌ها بند روابط ریز و درشت آدمها را می‌شکافند یا این‌که چگونه یک دیکتاتوری می‌تواند زن را از شوهر و خواهر را از برادر متنفر کند. به این فکر می‌کردم که چگونه آدم‌هایی ممکن است پیدا شوند که قساوتشان در این حد با ذکاوت همراه شود. چگونه است که همیشه روشهای جدیدتری برای شکنجه‌ی روح و جان پیدا می‌کنند و همیشه یک گام از زندانیِ در خود خزیده جلوترند. همیشه در داستان‌ها و فیلم‌ها آدمهای قلدر چهارشانه ابله‌تر از قهرمان‌های ریز هیکل هستند و با وجود شقاوت و وحشی‌گری درنهایت گول می‌خورند و کله‌پا می‌شوند. اما در واقع عکسش بیشتر صادق است. میرغضب‌ها گاه بسیار باهوش‌ترند و همین نمی‌گذارد به راحتی آنان را به حیوانات درنده و مجانین زنجیرپاره‌کرده تشبیه کرد. آنان را به هیچ چیز نمی‌‍شود تشبیه کرد. صنعت استعاره در برابر قامت موجوداتی از این قماش درمانده‌تر از همان زندانی مجروح است.

فکر دیگری هم هست. سوالی اساسی: ما، مایی که در همین هوا نفس کشیدیم و بزرگ شدیم و خواسته و ناخواسته در اتوبوس‌ها و تاکسی‌ها کنار دست کسانی نشستیم که زیر ناخن‌هایشان خون دلمه‌بسته‌ی مردی یا زنی بوده که نعره‌هایش هنوز در زیر آسفالت خیابان‌ها مدفون است، ما که همان هوایی را تنفس کرده‌ایم که شاید بازدم مردی بوده که خاطراتش پر است از جیغ‌های خفه‌ی زنی که در سلولی کدر زیر هیکلش دست و پا می‌زده، ما چطور مانده‌ایم؟ چه بلایی بر سر ما آمده؟ کجای ما معمولی است؟ نمی‌شود، امکان ندارد که همه چیزمان، فکرمان، پوستمان، بوی‌دهانمان، رنگ نگاهمان، همه سالم مانده باشد. باید جایی از وجود ما خطی مانده باشد که رد یک آلودگی تاریخیست. باید چیزی در ما برای همیشه تغییر کرده باشد. چیزی که انگار در وجودمان آنقدر تثبیت شده و در میان نسوج ریز اندامهایمان تا آن‌حد نفود کرده که از آن بی‌خبریم. چیزی که فردا در خون بچه‌هایمان خواهد بود.

باید بیش از آن که از این بترسیم که زنجیر تاریخی شکستن‌ها و کشته‌شدن‌ها زیر دست میرغضب‌ها تا کی ادامه پیدا می‌کند، از این بترسیم که شاید روزی ما هم از خواب بیدار شویم و میلی در ما برخیزد که آرام آرام از هرکداممان میرغضب تازه‌ای بسازد. آدم‌هایی که وقتی از خواب بیدار می‌شوند نگران آنند که مثل گرگوار سامسا بدل به حشره‌ای چندشناک شوند می‌توانند خوشحال باشند از این که لااقل آن حشرات عظیم توانایی کشتن و تجاوز کردن ندارند.

19 اوت 2011

پسرخالگی با مردان قلم

یکی دو هفته پیش کاملاً اتفاقی محمد قائد را در محوطه پارک ایرانشهر جلوی ساختمان تماشاخانه دیدم. قامت بلند و عینک درشت و ریش پهنش جایی برای شک باقی نمی‌گذارد. از صد متری قابل تشخیص است. منتها نزدیک‌تر که شدیم اولین کاری که کردم نیاوردن به روی مبارک و رد شدن بود. نه سلامی، نه «ببخشید شما همانی که من فکر می‌کنم؟»، نه امضا گرفتن، نه حتی یک شوخی کوچولو و ناگهانی از باب پررو بازی و پسرخاله شدن (کاری که زمانی وقتی در میان یک جمع شلوغ لادن مستوفی را دیدم کردم. با بازیگر جماعت از این کارها می‌شود کرد، با اندیشمند جماعت نه). سر را پایین انداخته، دم را به کول گذاشته و راه خویشتن خویش را ادامه دادم. حس خودنابغه‌بینی عظیمی که درون من و دیگر نویسندگان کشف‌ناشده‌ی این روزگار در این دیار مقدس است اجازه نمی‌دهد وقتی به سلبریتی جماعت آن هم از نوع انتلکتوئل برسیم تحویلش بگیریم مبادا طرف فکر کند خیلی خفن است و ما هیچ مالی نیستیم. ما مال هستیم منتهی جاده‌ی مالرو در اختیار نداریم. همسر گرامی هم در این صحنه تنها عکس‌العملی که نشان داد این بود که: «اون دختره که کنار دستش وایساده بود کی بود؟ دیدیش؟ خوشکل بودا! ولی خیلی جوون بود.» و هر دو به این نتیجه رسیدیم که مقاله‌نویس معروف را در هنگام دختربازی گیرانداخته‌ایم و نه تنها آقای قائد هم دستی بر آتش دارد و دود همیشه از کنده برمی‌خیزد، که آقای قائد خوش سلیقه هم می‌باشد. برای یک ثانیه هم فکر این که آن دو نفر ممکن است در حال دِیت نباشند و مثلاً پدر و دختر یا عمو و برادرزاده باشند در ذهن پاک ما نیامد. به هر حال ما فرزندان انقلاب، متعلق به نسل سهل‌گیر و سهل‌انگاری هستیم و هرجا یک مذکر و یک مونث ببینیم فرض اول و آخرمان بر محور ناحیه زیر کمربند می‌چرخد.

از قائد و بانو که گذشتیم یادم به جالبترین برخوردم با یک سلبریتی عالم اندیشه افتاد. زمانی بود، حدود سه چهار سال پیش، که تازه فکر شاعر شدن در مغز این حقیر نسج زده بود که هوس کردم برای تست کردن میزان استعداد خودم یکی از درشت‌هیکلان عرصه شعر را پیدا کنم و بهترین اشعاری که تا آن زمان گفته بودم را نشانش بدهم تا تایید کند که تا چه میزان درجه یک می‌باشم. به هزار زور و بدبختی آدرس ایمیل رضا براهنی را گیر آوردم. با جسارت و اعتماد به نفس هرچه تمام‌تر نامه‌ای برایش نوشتم و سه قطعه از چکامه‌هایم را هم ضمیمه کردم و فرستادم. چند روز بعد جوابی خلاصه داد که کار شما بدک نیست و بهتر است بیشتر مطالعه کنی و درس و مشقهایت را درست بنویس تا تو هم مالی شوی. کلاً دو خط بود. همان هم بد نبود.

سه سال و اندی که گذشت و ما درس ها و مشق ها را نوشته بودیم و یک مجموعه شعر هم آماده داشتیم ولی هیچ ناشری پیدا نمی‌شد که در این روزگار خر اندر خر قصد کند سرمایه‌اش را بگذارد مجموعه شعر بنده را چاپ کند و خودم هم پولی نداشتم پس کلاً شعر را گذاشته بودم گوشه‌ای و مشغول تدریس خصوصی تافل بودم تا ایام بگذرد، که ناغافل ایمیلی دریافت شد از جناب رضا براهنی. متنش این بود:

Hope you get this on time, sorry I didn’t inform you about my trip in Spain for a Program, I’m presently in Barcelona and am having some difficulties here because I misplaced my wallet on my way to the hotel where my money and other valuable things were kept. Presently, I have limited access to internet, I will like you to assist me with a loan of 2,800 Euros to sort-out my hotel bills and to get myself back home.

Best Regards
Reza

این حقیر را برق گرفت. متن را دوباره خواندم و شبیه مهران مدیری یک چند لحظه به دوربین خیره شدم و گفتم: «بله؟؟؟» بعد از سه سال دوری و بی‌خبری یک راست ایمیل زده و تازه پول هم خواسته. مرد مومن اولاً من اگر پول داشتم که نمی‎رفتم خانه‎ی مردم تافل درس بدهم، ثانیاً اصلاً بله؟؟ یعنی چه جوری؟؟ رضا براهنی ایمیل زده از من پول می‌خواد؟ من در کل سه تا شعر آب زیپو برایش فرستادم و حالا بعد از سه سال طلب پول کرده؟ ما را بگو که می‌گفتیم پسرخاله شدن با روشنفکران عیب است و زشت. این که خودش استاد پسرخاله بازی است.

طبیعتاً بعد حدس زدم که پیرمرد فرهیخته واقعاً در هچلی گیر کرده و در عرض زمان کوتاهی که به عالم مجازی دسترسی داشته این متن را به تمام کسانی که در فهرست تماسهایش بوده‌اند زده تا شاید فرجی حاصلش شود. اگر من هم بودم احتمالاً همین کار را می‌کردم. سفر است دیگر، هر اتفاقی ممکن است. ولی بعد گفتم خب این که اول نامه عذرخواهی کرده و گفته ببخشید که خبرت نکردم، اینها چی بود؟ یعنی باید به کس دیگری می‌فرستاده و شانسی به من رسیده؟ مگر ایمیل هم مثل تلفن خط روی خط می‌شود؟

در هر حال تا الان دیگر ایشان باید از بارسلونا بیرون آمده باشد و در منزل نشسته باشد. برای من هم این نامه‌ی پر هیجان می‌ماند یادگاری. شاعر که نشدیم، با شعرا دم خور هم که نشدیم، لااقل یک نامه‌ی ملتمسانه از یک شاعر در اینباکس داشته باشیم.

6 ژوئیه 2011

شعر

مشاهدات

از: این حقیر

دیده‌ای که بغض، گاه
در میان تندبادهای واژه‌کُش
یا سکوت‌های سرد که به استخوان سلام می‌کنند
بی‌بهانه پاره می‌شود؟
دیده‌ای که شب لهیب می‌کشد
درست لحظه‌ای که آخرین ستاره نعره می‌زند
و ماه، مثل خنده‌ای سیاه
قصه‌های مادران خسته را ز یاد می‌برد؟

ناله‌های شاخه‌های بی‌درخت را شنیده‌ای؟
دیده‌ای که زندگی
ناگهان به خواب می‌رود؟
دیده‌ای چه حجمی از
قطره‌های اشک در میان جوی‌ها
گوشه‌ی معابر پر از عبور، مثل آن‌که یک حقیقت ساده و همیشگی‌ست
مثل آن‌که بودن و نبودنش یکی‌ست،
روانه می‌شود؟
دیده‌ای چه می‌شود؟
دیده‌ای که مانده و که می‌رود؟

دیده‌ای
که ریشه‌ها به خون رسیده‌اند و آبرگ‌ها سرود سرخ خوانده‌اند و
چند میوه‌ی جنون از میان شاخه‌ها رسیده‌اند؟
میوه‌های این درخت را
چشیده‌ای؟

روز خسته است و شب به روز چشم بسته است.
عمق پوچی گردش زمین به دور خویش را
دیده‌ای؟
گریه‌ها ز چشم‌ها فراری‌اند، خنده‌ها به زاری‌اند.
کاش می‌شد که سر زند
از میان کوه‌های بی‌خیال، از میان آسمان‌خراش‌ها،
از دل کومه‌های «حیف»ها و «کاش»ها،
سپیده‌ای.