شب آخر کنفرانس پیرمردی رفت پشت میکروفن تا بخشی از کتاب تازهچاپ خود را برای جمع بخواند. یک سرفه مختصر کرد و با لهجهای سنگین گفت که این کتاب شرح خاطراتش است از سالهای زندان و تبعید در عراق تا زمان حال. کرد بود. در دوران صدام چند سالی زندان کشیده بود و بعدها توانسته بود با خانواده به کانادا فرار کند. زمانی که پایش به این سر دنیا باز شده بود حتی یک کلمه انگلیسی بلد نبود و حالا هم که حدود دو دهه از آن روز میگذشت آنقدر در سخن گفتن مشکل داشت که قبل از آغاز خواندن از حضار عذرخواهی کرد بابت لهجهی بدش. توضیح هم داد که کل این کتاب را دوستی که در این دیار استاد دانشگاه بوده برایش از کردی به انگلیسی ترجمه کرده و هنگامی که خواندن را شروع کرد واضح بود راحت نمیتواند از روی کلماتی که در اصل مخلوق خودش بودند ولی در زبانی غریب روی کاغذ نشستهاند، رد شود. خواندنش پر از سکتههای گاه و بیگاه بود.
شعری خواند که زمانی در زندان سروده بود. روی تکه کاغذی که قاچاقی به دستش رسیده بود. خیلی ساده. خیلی ابتدایی. غم داشت، دیوار داشت، و کمی امید. بعد رفت سراغ اولین تجربههایش در کانادا. تا قبل از آمدن به شمالی ترین تکهی «دنیای نو» قهوه نخورده بود. اما اینجا معتاد قهوه بود. میشنیدیم که زن و فرزندش مدام نصیحتش میکنند که این همه قهوه برای آدمی به این سن و سال هزار و یک مرض میآورد، ولی گوشش بدهکار پند نبود. احتمالاً چیزی از همان غرور بزرگی که آدمی کوچک را اسیر زندان و بعد آوارهی دنیا میکند در وجودش باقی مانده بود و حالا تبلورش در اصرار بر نوشیدن مایع داغ حیات به قیمت یک دلار و خوردهای از نزدیکترین شعبهی استارباکس در یک لیوان کاغذی بود.
خواند و خواند تا رسید به شرح تجربهاش از روز اعدام صدام حسین. گفت نیمه شب بود که دوستی تلفن زد و گفت بزند فلان کانال که تلویزیون دارد پخش زندهی اعدام صدام را نشان میدهد. ترجیح داده بود زن و زندگی را بیدار نکند و با صدای کم در میان تاریکی زل بزند به صفحهی جادو که تا دقایقی دیگر عامل اصلی بیچارگی او، دوستان، خانوادهاش و تمام دنیایش را میآورد و به ثانیهای تبدیلش میکند به یک هیچ ابدی. نشسته بود و هر ثانیه از تصویر را میبلعید. با هر فریمی از آن خاطراتش را یک بار شخم میزد. سرم را بالا آوردم و در نگاه پیرمردی که مشغول کشتی گرفتن با کلمات سخت انگلیسی بود حس سنگین عقدههای روزمرهی تاریخ را دیدم که فقط من و عدهی معدودی از میان آن جمع میتوانستیم درکش کنیم. برای آنهایی که تجربهای از آن سر دنیا نداشتند، قصهی سقوط یک جلاد از زبان یکی از قربانیان سابقش چیزی بیشتر از ماجرای تایید انساندوستی خودشان نداشت. برای ما همه چیز داشت.
فکرم این بود: چه مانعی وجود دارد؟ چه چیز زمین ماست که اینقدر فکرمان را لم یزرع کرده که تنها و تنها زمانی که صدها کیلومتر از آن دور میشویم و افکارمان را به هر سختی و بدبختی به زبان دیگرانی که چیزی ازشان نمیدانیم ترجمه میکنیم، تازه فقط آن زمان است که میفهمیم چقدر شبیهیم و چقدر حرف برای زدن داریم. من ایرانی و آن پیرمرد کرد اگر صد سال هم در ایران و عراق خودمان میماندیم امید یک ثانیه همدل شدن نبود ولی حالا در سرزمینی که از هردوی ما دور است، در میان واژههایی که هیچ کداممان ریشهای در آن نداریم، حرف ها تازه سوی تیز خود را نشان میدهند و مثل تیغی تشنه مغزمان را به خون میاندازند. جایی از کار اشکال دارد. ولی لااقل همین که فهمیدم اشکالی هست خودش پیمودن نصف راه است.
اسم کتاب هم این است: The man in blue pyjamas : a prison memoir
نویسنده: جلال برزنجی (Jalal Barzanji)